حدیث دوات و قلم PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۲۰

عنوان : حدیث دوات و قلم

محقق: حجة الاسلام سعید داوودی

1. اسناد حديث دوات و قلم
داستان از اين قرار است كه در روزهاى پايانى عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن حضرت به جمعى از اصحاب كه به عيادتش رفته بودند، فرمود: «قلم و دواتى برايم حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». ولى بعضى از صحابه به مخالفت برخاستند و مانع نوشتن اين نامه شدند!
اين حديث در شش مورد از صحيح بخارى(1) و سه مورد از صحيح مسلم(2) كه هر دو از معتبرترين كتب روائى اهل سنت است، آمده .
بخش نخست اين ماجرا مطابق نقل «مسلم» در كتاب صحيح خود چنين است:
سعيد بن جبير مى گويد: ابن عباس گفته است: «يوم الخميس، و ما يوم الخميس، ثم جعل تسيل دموعه حتى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللّؤلُو. قال: قال رسول الله: «ائتونى بالكتف والدواة ـ او اللوح والدواة ـ اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده ابداً; پنج شنبه و چه روز پنجشنبه سختى بود!(3) آنگاه ابن عباس گريست و سيل اشك او را ديدم كه همچون رشته مرواريد بر گونه هايش جارى شد. سپس ادامه داد: رسول خدا فرمود: «براى من كاغذ و قلمى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد...».(4)
در بدو امر چنين به نظر مى رسد كه همه اصحاب كه حضور داشتند با شنيدن اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با شوق و علاقه فراوان قلم و دواتى حاضر كردند، تا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)وصيت نامه اش را بنويسد; زيرا از يك سو اطاعت فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) واجب است و از سوى ديگر، اين نوشته به هدايت جاويدان و ترك ضلالت آنان پيوند مى خورد; و از سوى سوم، پيامبر(صلى الله عليه وآله)در بستر بيمارى و رحلتش نزديك بود و طبعاً كلماتى جامع و هدايت ويژه اى را عرضه مى كرد; از اين رو، بايد براى دريافت اين دستورالعمل از سوى پيامبر و پيشواى خود، سر از پا نشناسند و بدون فوت وقت، قلم و دوات حاضر كنند; ولى شگفت آور آنكه جمعى از صحابه با آن به مخالفت برخاستند!
راستى عكس العمل بعضى از آنان باوركردنى نيست! اما واقعيت دارد، زيرا در كتب صحاح و كتاب هاى معروف تاريخى آمده است.
مطابق اين روايت، در حضور آن حضرت نزاع و درگيرى شد! برخى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد و برخى گفتند نيازى نيست. در پاره اى از روايات، نام آنان كه مخالفت كرده اند، نيامده است(5); ولى در پاره اى از روايات تصريح شده است كه «عمر» به مخالفت برخاست.
از جمله در صحيح بخارى آمده است كه پس از درخواست رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى مهيا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبيّ غلب عليه الوجع!!، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله; بيمارى بر پيامبر چيره شده است (كه چنين سخنانى مى گويد)، قرآن نزد شماست و كتاب خدا ما را كافى است!».(6)
بخارى در جاى ديگر از كتابش نيز همين سخن را با اندكى تفاوت از عمر نقل كرده است; او مى نويسد: ابن عباس مى گويد; وقتى كه بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود: «ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله عليه وآله)غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا; براى من كاغذى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».(7)
صحيح مسلم نيز در يك مورد (از سه مورد) نام معترض را عمر ذكر كرده است.(8)
ولى با توجه به شباهت ديگر گفتارها با يكديگر در مخالفت عمر با سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ترديدى نيست و اگر در نقل هايى آمده است «فقالوا»(9) و يا آمده «فقال بعضهم»(10) معلوم است كه يكى از مخالفت كنندگان با نوشتن وصيت نامه، عمر بوده است.
و همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين ماجرا را بخارى شش بار و مسلم سه بار در كتاب خود آورده اند و از اين احاديث استفاده مى شود كه بعد از مخالفت عمر، بعضى به حمايت از او و جمعى به مخالفت با او برخاستند.
اين ماجرا را بسيارى ديگر از دانشمندان اهل سنّت نيز در كتاب هاى خود نقل كرده اند(11); ولى ما تنها احاديثى را كه در صحيح بخارى و مسلم است ـ كه صحيح ترين كتاب نزد برادران اهل سنت محسوب مى شود ـ مورد بررسى قرار مى دهيم.

2. تعبيرات مختلفى كه در مخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گفته شد
اكنون به كلماتى كه در مخالفت با فرمان حضرت بيان شده است، مى پردازيم. باز تكرار مى كنيم همه اينها در صحيح بخارى و مسلم است.
در يك مورد آمده است: «فقال بعضهم: إنّ رسول الله قد غلبه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(12)
در تعبير ديگر آمده است: «فقال عمر: انّ رسول الله قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(13)
در تعبيرى شبيه به همان آمده است: «فقال عمر: إنّ النّبى قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن، حسبنا كتاب الله».(14)
و در جاى ديگر نيز به اين صورت نقل شده است: «قال عمر: إنّ النّبى غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله، حسبنا».(15)
مطابق اين تعبيرات، عمر براى جلوگيرى از نوشتن نامه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گفته است: «بيمارى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و نعوذ بالله نمى داند چه مى گويد!) و قرآن كه نزد شما هست، براى هدايت ما و شما كافى است».
در پنج مورد واژه «هجر» (نعوذ بالله هذيان گفتن) به كار رفته است، البته در پاره اى موارد به صورت استفهامى و يك مورد به صورت اخبارى.
در يكجا آمده است: «فقالوا: أهجر رسول الله».(16) در دو مورد آمده است: «فقالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ استفهموه».(17)
اهل لغت نيز «هجر» را وقتى كه به بيمار نسبت داده شود، به معناى هذيان گويى دانسته اند.
«
فيومى» در «مصباح المنير» مى نويسد: «هجر المريض فى كلامه هجراً ايضاً خلط وهذى; مريض در كلامش هجر گفت يعنى ناميزان حرف زد و هذيان گفت و به پرت و پلاگويى افتاد».(18)
در لسان العرب نيز آمده است: «الهَجْر: الهذيان والهُجْر بالضم: الاسم من الاهجار وهو الافحاش وهَجَر فى نومه ومرضه يهجُر هجراً: هذى; «هَجر» به معناى هذيان گويى است و «هُجر» كه اسم مصدر است به معناى سخن زشت است و هنگامى كه اين واژه به آدم خوابيده و يا بيمار نسبت داده شود، مفهومش اين است كه او در خواب و يا حالت بيمارى هذيان گفت و حرف هاى نامربوط زد».(19)
به راستى چگونه مى توان درباره حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه فرستاده خدا و رابط ميان خدا و خلق شمرده مى شود، اين كلمات و سخنان را بر زبان جارى كرد؟!! در حالى كه قرآن در شأن او مى گويد: «(وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى); او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد»(20) و نيز قرآن مى گويد: «(وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا); آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد»(21) و نيز مى فرمايد: «(فَلْيَحْذَرْ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ); آنان كه فرمان او را مخالفت مى كنند، بايد بترسند از اينكه فتنه اى دامنشان را بگيرد، يا عذابى دردناك به آنها برسد!».(22)

3. نزاع و درگيرى در محضر آن حضرت
علاوه بر اين سخنان ناروا، بعضى از صحابه در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به نزاع و كشمكش پرداختند. جمعى با عمر همراهى كردند و گروهى با او به مخالفت برخاستند و مى گفتند:بگذاريد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وصيت نامه اش را بنويسد.
همان گونه كه در بعضى از روايات صحيح بخارى آمده است: «فاختلفوا وكثُر اللَّغَط; آنها اختلاف كردند و هياهو و داد و فرياد زياد شد».(23)
در چهار روايت در صحيح بخارى و صحيح مسلم آمده است: «فتنازعوا ولاينبغى عند نبىّ تنازع; به نزاع و كشمكش پرداختند در حالى كه اين كار در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله) شايسته نبود».(24)
در سه روايت در صحيح بخارى و مسلم (با اندكى اختلاف در تعبيرات) آمده است: «فاختلف اهلُ البيت فاختصموا، فكان منهم من يقول: قرِّبوا يكتب لكم النبىّ كتاباً لن تضلوا بعده، ومنهم من يقول ما قال عمر; اهل خانه اختلاف كردند و با هم به درگيرى و خصومت پرداختند. برخى از آنها مى گفتند: قلم و دوات را حاضر كنيد تا براى شما نامه اى بنويسد كه پس از آن هرگز گمراه نشويد و برخى نيز سخن عمر (كه بيمارى بر پيامبر غلبه كرده) را مى گفتند».(25)
اين مطالب كاملا گوياى آن است كه در نزد آن حضرت به خصومت و كشمكش و نزاع پرداختند و سخنان بالا ردّ و بدل شد!

4. عكس العمل پيامبر چگونه بود؟
عكس العملى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در برابر برخوردهاى نارواى جمعى از صحابه و نزاع و درگيرى آنان از خود نشان داد نيز قابل توجه است. مطابق آنچه در صحيح بخارى و مسلم آمده، دو نوع عكس العمل از آن حضرت نقل شده است:
1.
فرمود: «قوموا عنّى ولاينبغى عندى التنازع; از نزد من برخيزيد (و دور شويد) كه در محضر من نزاع و كشمكش سزاوار نيست».(26)
در اين تعبير كاملا خشم و ناراحتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از سخنان، اعمال و رفتار آنها آشكار است.
2.
هنگامى كه نزاع و كشمكش پيش آمد و حرف هاى زشتى به آن حضرت زده شد، فرمود: «ذرونى، فالّذى أنا فيه خير ممّا تدعوني إليه; مرا به حال خودم واگذاريد! چرا كه اين حالتى كه من در آن هستم بهتر از چيزى است كه مرا بدان فرا مى خوانيد».(27) (اشاره به حالت توجه مخصوص به خدا در آخرين ساعات عمر است)

5. اندوه فراوان ابن عباس براى چه بود؟
مطابق پنج روايت از روايات صحاح، هنگامى كه ابن عباس مى خواهد گزارشى از ماجراى آن روز بدهد، نخست با تأثر و اندوه از آن ياد مى كند و سپس به نقل حادثه مى پردازد، به عنوان نمونه: «سعيد بن جبير ـ مطابق نقل صحيح بخارى ـ مى گويد، ابن عباس مى گفت: «يوم الخميس و ما يوم الخميس; روز پنج شنبه، چه روز پنج شنبه دردناكى؟!».
سپس سعيد بن جبير مى افزايد: «ثمّ بكى حتّى بلَّ دمعه الحصى; سپس (ابن عباس) آن قدر گريست كه قطرات اشك چشمش روى سنگريزه هاى زمين افتاد».(28)
روشن است كه تأسف ابن عباس و اشك فراوان او، هم به سبب توهينى است كه به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شد و هم به خاطر جلوگيرى از نوشتن آن حضرت; كه در صورت نوشتن، از گمراهى امت جلوگيرى مى شد.
در چهار نقل ديگر در صحيح بخارى و مسلم از اين حادثه آمده است كه ابن عباس پس از نقل اين ماجرا، در پايان براى ممانعت از كتابت آن نامه، بسيار تأسف مى خورد. از جمله:
در روايتى كه عبيدالله بن عبدالله از ابن عباس نقل مى كند، پس از بيان ماجراى جلوگيرى از ممانعت كتابت نامه، آمده است: «قال عبيدالله: وكان ابن عباس يقول: إنّ الرزيّة كلّ الرزيّة ما حال بينَ رسول الله وبين أن يكتُبَ لهم ذلك الكتاب، من اختلافهم ولَغَطهم; عبيدالله گفت: ابن عباس همواره مى گفت: مصيبت و خسارت سنگين و حقيقتاً خسارت تام، آن است كه آنان به سبب اختلاف، هياهو و كشمكش مانع شدند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن نامه را بنويسد».(29)

6. آيا مى توان چنين نسبت هايى را به پيامبر داد و نافرمانى كرد؟
شارحان «صحاح» در شرح اين احاديث تصريح كرده اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سلامت و بيمارى معصوم است و هميشه سخنش عين حقيقت است.
ابن حجر عسقلانى از «قرطبى» نقل مى كند كه: «مقصود از «هجر» در اين حديث سخن انسان بيمار است كه درست حرف نمى زند و لذا به حرف او اعتنايى نمى شود». سپس مى افزايد: «ووقوع ذلك من النبى(صلى الله عليه وآله)مستحيل لانّه معصوم فى صحّته ومرضه لقوله تعالى (وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى) و لقوله(صلى الله عليه وآله) إنّى لااقول فى الغضب والرضا إلاّ حَقّاً; وقوع چنين امرى (هذيان گويى) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) محال است; زيرا آن حضرت در سلامت و بيماريش معصوم است، به دليل سخن خداوند كه مى فرمايد: «او (پيامبر) از سر هوا و هوس سخن نمى گويد» و به دليل سخن خود آن حضرت كه فرمود: «من در حال خشم و خشنودى (در هر حالى) جز حق نمى گويم».(30)
بدرالدين عينى نيز در «عمدة القارى» كه در شرح صحيح بخارى است، دقيقاً همين مطلب را مى گويد.(31)
دانشمند معروف ديگرى به نام «نووى» نيز در شرح صحيح مسلم مى گويد: «إعلم انّ النبى معصوم من الكذب و من تغيير شيء من الاحكام الشرعية فى حال صحته وحال مرضه; بدان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) يقيناً از سخن دروغ و ناروا و تغيير احكام شرعى چه در حال صحت و چه در بيمارى معصوم است».(32)
اضافه بر آيات متعددى از قرآن مجيد كه قبلا به آن اشاره شد، اينها همگى گواه است كه مقام پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فراتر از اين بود كه سخن نادرستى در تمام عمر از او سر زند.
قابل توجه اينكه گروهى از دانشمندان اهل سنت دست به توجيهاتى براى اين مسأله مسلم تاريخى زده اند، كه راستى شگفت آور است!!
مسأله اى به اين روشنى توجيه ندارد، آيا بهتر نبود به جاى توجيهات غير منطقى، پيشداورى هاى خود را كنار مى گذاشتند و مى گفتند خطاى بزرگى از شخص يا اشخاصى سر زده كه همه مى دانيم آنها جايز الخطا بوده اند.
به عنوان نمونه در كتاب «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» كه از مهمترين كتب نزد اين برادران است مى خوانيم: علما متفقند كه قول عمر حسبنا كتاب الله (قرآن براى ما كافى است) نشانه قوت فقه و دقت نظر او است!!(33) آيا جمله قبل از آن كه گفته است: «بيمارى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) چيره شده (و پريشان گويى مى كند)» نيز نشانه فقه و دقت نظر است؟!
به علاوه آيا كتاب الله بدون سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كافى است در حالى كه حتى عدد ركعات نماز، و نصاب زكاة، و عدد اشواط طواف و عدد سعى و رمى جمرات و بسيارى از احكام ديگر فقط در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، آيا نفى اين امور نشانه فقه و دقت نظر است؟ آيا اعتراف به واقعيت ها بهتر از اين گونه توجهات نيست (خدا عالم است!).

7. مسأله مهم تر!
از اين سخنان ناروا و حيرت انگيز كه در شش مورد از كتاب صحيح بخارى و سه مورد صحيح مسلم آمده است، كه بگذريم اين سؤال پيش مى آيد كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چه چيز مهمى را مى خواست بنويسد (يا دستور دهد آن را بنويسند) كه با اين مخالفت شديد روبه رو شد؟!
به يقين آن مطلب اولا تناسب با آخرين روزهاى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشته.
ثانياً: مسأله بسيار مهمى بوده كه اگر به آن عمل مى شد هرگونه گمراهى و اختلاف ناشى از آن برطرف مى گشت.
ثالثاً: آن مسأله خوشايند بعضى از حاضران نبود، و با آن مخالف بودند.
تصور مى كنيم خواننده گرامى مى تواند حدس زند كه آن مسأله چيزى جز مسأله خلافت و ولايت نبود، خلافت چه كسى جز على بن ابى طالب(عليه السلام)؟!
ما معتقديم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) پس از بيانات گوناگون در جهت معرفى امام على(عليه السلام) به ولايت امّت و به ويژه پس از ماجراى غدير، در پى تثبيت امر امامت و خلافت آن حضرت بود;اين نكته را مى توان از كلمات مشابه اين حديث و كلمات ديگرى از آن حضرت كه درباره عترت گرامى اش فرموده است ـ مخصوصاً حديث ثقلين ـ بدست آورد; كه به خواست خداوند در نوشته هاى بعد درباره حديث غدير و حديث ثقلين سخن خواهيم گفت.
يك بار ديگر اين جزوه را مطالعه فرماييد، ما قضاوتى نمى كنيم بهتر است خودتان داورى نماييد. (پايان)

والسلام على من اتبع الهدى
محرم الحرام 1429 هـ .ق.
دى ماه 1386

------------------------------
1 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4; كتاب الجهاد والسير; باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4; همان باب، ح 5; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنى)، ح 1 .
2 .
صحيح مسلم; كتاب الوصية،باب6، ح 6; همان باب، ح 7; همان باب، ح 8.
3 .
اين حادثه در روز پنج شنبه اتفاق افتاد و مطابق نقل طبرى آن حضرت در روز دوشنبه (چهار روز بعد) وفات يافت. طبرى در حوادث سنه يازدهم هجرى مى نويسد: «روزى كه رسول خدا رحلت فرمود همه مورخين اتفاق دارند كه روز دوشنبه بوده است». در فتح البارى نيز ابن حجر مى نويسد: آن حضرت روز پنج شنبه بيمار شد و روز دوشنبه رحلت كرد. (ج 7، ص 739) .
4 .
صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 7 .
5 .
صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى و وفاته)، ح 4 و 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7 .
6 .
صحيح بخارى،كتاب المرضى،باب17 (باب قول المريض قوموا عنى)،ح1.
7 .
همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 .
8 .
صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
9 .
صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 و 7 .
10 .
صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
11 .
رجوع كنيد به: مسنداحمد، ج 1، ص 222، 293، 324، 325 و 355; ج 3، ص 346; مسند ابى يعلى، ج 3، ص 395; صحيح ابن حبان، ج 8، ص 201; تاريخ طبرى، ج 3، ص 193; كامل ابن اثير، ج 2، ص 185 وكتب ديگر .
12 .
صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
13 .
صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
14 .
صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1 .
15 .
همان مدرك، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 .
16 .
صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب 175، ح 1 .
17 .
همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6 .
18 .
مصباح المنير، واژه هجر.
19 .
لسان العرب، واژه هجر.
20 .
نجم، آيه 3 .
21 .
حشر، آيه 7 .
22 .
نور، آيه 63. ابن كثير مى نويسد: «ضمير «امره» به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر مى گردد» و در ادامه كه قرآن فرمود: (أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ) نيز مى نويسد: «اى فى قلوبهم من كفر او نفاق او بدعة; (مخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سبب فتنه مى شود) يعنى چنين افرادى در قلبشان به كفر، يا نفاق، و يا به بدعت دچار مى شوند». (تفسير ابن كثير، ج 5، ص 131)
23 .
صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39، ح 4 .
24 .
صحيح بخارى، كتاب الجهاد والسير،باب175،ح1;كتاب المغازى،باب84، ح 4; كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح6.
25 .
صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1; كتاب المغازى، باب 84، ح5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8.
26 .
صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39، ح 4. در برخى از روايات فقط كلمه «قوموا» آمده است: همان مدرك، كتاب المغازى، باب 84، ح 5; كتاب المرضى، باب 17، ح 1; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
27 .
صحيح بخارى، كتاب الجزيه، باب 6، ح 2; كتاب المغازى، باب 84، ح 4; كتاب الجهاد والسير، باب 175، ح 1 (در اين حديث، به جاى «ذرونى» كلمه «دعونى» آمده است). در صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 6، نيز آمده است: قال: «دعونى فالّذى أنا فيه خير».
28 .
صحيح بخارى، كتاب الجزيه، باب 6، ح 2. شبيه همين مضمون در چند نقل ديگر نيز آمده است; ر.ك: صحيح بخارى، كتاب الجهاد والسير، باب 175، ح 1; كتاب المغازى، باب 84، ح 4 (بدون نقل گريستن ابن عباس); صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 60، ح 6 و ح 7 .
29 .
صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب 17، ح 1 ; شبيه به همين مضمون: كتاب العلم، باب 39، ح 4; كتاب المغازى، باب، 84، ح 5; صحيح مسلم، كتاب الوصية، باب 6، ح 8 .
30 .
فتح البارى، ج 7، ص 739 .-740
31 .
عمدة القارى، ج 12، ص 388 (دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 2005 م).
32 .
صحيح مسلم، بشرح الامام محيى الدين نووى، ج 4، ص 257 .
33 .
صحيح بخارى، كتاب المرضى و صحيح مسلم، كتاب الوصية.

فهرست منابع
1. قرآن كريم
2.
تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، مؤسّسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، 1403ق.
3.
تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى، دارالاندلس، بيروت، 1996 ق.
4.
صحيح ابن حبان، ابن حبان، تحقيق شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، چاپ دوم، 1414ق.
5.
صحيح بخارى، ابوعبدالله محمّد بن اسماعيل بخارى، تحقيق صدقى جميل العطّار، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 2005م.
6.
صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن حجّاج نيشابورى، تحقيق صدقى جميل العطّار، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 2004م.
7.
صحيح مسلم شرح محيى الدين نووى، شركة ابناء شريف الأنصارى، بيروت، 2007م.
8.
عمدة القارى شرح صحيح بخارى، بدرالدين عينى، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 2005م.
9.
فتح البارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، مكتبة العبيكان، رياض، چاپ اوّل، 1421ق.
10.
الكامل فى التاريخ، ابن اثير جزرى، تحقيق أبى الفداء عبدالله القاضى، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ سوم، 1418ق.
11.
لسان العرب، ابن منظور افريقى، دار صادر، بيروت، چاپ اوّل، 1997م.
12.
مسند ابى يعلى، ابويعلى موصلى، تحقيق حسين سليم اسد، دارالمأمون للتراث، چاپ دوم.
13.
مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت.
14.
مصباح المنير، فيّومى، تصحيح محمد عبدالحميد، 1347ق

 
طراح و برنامه نویس: اکین