حسد PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط مدیر   
جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۷

 

    نويسنده : حجه الاسلام صفری

    حسد

    يكي از اخلاق زشت و مهلك ،حسد است حسد درفارسي همان"رشك" است ومعناي آن "آرزوي زوال نعمت ازديگران است،خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد". بنابراين ،كارحسود يا ويرانگري است، يا آرزوي ويران شدن بنيان نعمتهاي است كه خداوند به ديگران داده است.

    فرق حسد و غبطه

    هر كه از ديدن وشنيدن نعمتي مانند مال و فرزند يا فضيلت و كمالي مانند علم، شجاعت و سخاوت كه ديگري داراست ناراحت و ناخشنود و خشمگين شود و نتواند اين نعمت و فضيلت را در او ببيند و گرفته شدن آنرا از او آرزومند باشد خواه تنها گرفته شدن آن نعمت را از او بخواهد يا گرفته شدن از او و رسيدن به خودش را آرزومند باشد، اين حالت دروني، حسادت است و صاحبش را حاسد و آنكه به او حسد مي ورزد محسود مي گويند.[1]

    اگر از اينكه ديگري نعمتي را دارا است كراهتي ندارد و گرفته شدن آنرا از او نمي خواهد و تنها دارا شدن خود را به مانند آن آرزو مي كنداين حالت را " غبطه " مي گويند و غبطه در نعمتهاي دنيوي و در نعمتهاي آخروي مطلوبست.

    خداوند متعال در مورد حسد مي فرمايد:« وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِير»[2] يعنی " بسياري از اهل كتاب بخاطر حسادتشان مي خواهند شما را از اينكه ايمان آورده ايد به كفر برگردانند اين در حالي است كه حق براي آنها روشن شده است . شما آنها را ببخشيد و از آنها صرف نظر كنيد تا دستور خداي عالم بيايد. همانا خداي متعال بر هر چيز قادر است".

    در جای ديگر می فرمايد :«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» [3]يعني " آيا مردم به آنچه خداي متعال از نعمتها به آنها داده است حسادت مي ورزند؟ همانا ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنها پادشاهي بزرگ عطا كرديم" .

    مراتب حسد

    علماي اخلاق براي حسد حداقل دو مرتبه ذكر كرده اند:

    مرتبه اوّل: وجود حسد در درون و اعماق روح ، بگونه اي كه انسان آن را كنترل كند و اثرش در گفتار وكردار ظاهر نگردد.

    مرتبه دوّم: وجود حسد در درون انسان به گونه اي باشد كه از كنترل او خارج شود ، و در سخنان واعمال نادرست بروز كند و براي انتقام گيري از محسود وزوال نعمت او تلاش كند.

    از روايات استفاده مي شود كه درغالب مردم حسد وجود دارد ولي تا آن را در رفتار و گفتار خود ظاهر نكنند ،گناهي بر آنها نوشته نمي شود. پيامبر (ص) اسلام در اين خصوص فرمود:«ثَلاث لا يَنْجو منْهُنَّ احد: الظّنَ والطَيَرَه والحسد»يعني:"سه چيز است كه هيچ كس از آن رهايي نمي يابد :گمان بد،فال بد،حسد".

    پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند:« رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ أَشْيَاءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْوَةِ مَا لَمْ يَنْطِقُوا بِشَفَةٍ»[4] يعني " از امتم نه چيز برداشته شده است: خطاء ، نسيان ، عملي كه با اجبار انجام داده اند ، آنچه كه نمي دانند ، آنچه كه طاقت ندارند ، آنچه كه به آن مضطرند ، حسد ، فال بد زدن و وسوسه در خلوت مادامي كه به زبان نياورند ".

    امام صادق (ع) نيز مي فرمايد:« ثَلَاثَةٌ لَمْ يَنْجُ مِنْهَا نَبِيٌّ فَمَنْ دُونَهُ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ وَ الطِّيَرَةُ وَ الْحَسَدُ إِلَّا أَنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يَسْتَعْمِلُ حَسَدَهُ»[5]يعني " سه چيز است كه حتي پيامبري از آن نجات نمي يابد ، وسوسه در خلق ، فال بد زدن و حسد. الا اينكه مؤمن حسدش را به مرحله عمل در نمي آورد ".

    امام صادق (ع) فرمود:«الْحَاسِدُ يُضِرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُضِرَّ بِالْمَحْسُودِ كَإِبْلِيسَ أَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَ لآِدَمَ (ع ) الِاجْتِبَاءَ وَ الْهُدَى وَ الرَّفْعَ إِلَى مَحَلِّ حَقَائِقِ الْعَهْدِ وَ الِاصْطِفَاءَ فَكُنْ مَحْسُوداً وَ لَا تَكُنْ حَاسِداً فَإِنَّ مِيزَانَ الْحَاسِدِ أَبَداً خَفِيفٌ بِثِقْلِ مِيزَانِ الْمَحْسُودِ وَ الرِّزْقُ مَقْسُومٌ فَمَا ذَا يَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحَاسِدَ وَ مَا ذَا يَضُرُّ الْمَحْسُودَ الْحَسَدُ وَ الْحَسَدُ أَصْلُهُ مِنْ عِمَى الْقَلْبِ وَ الْجُحُودِ بِفَضْلِ اللَّهِ تَعَالَى وَ هُمَا جَنَاحَانِ لِلْكُفْرِ وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فِي حَسْرَةِ الْأَبَدِ وَ هَلَكَ مَهْلَكًا لَا يَنْجُو مِنْهُ أَبَداً وَ لَا تَوْبَةَ لِحَاسِدٍ لِأَنَّهُ مُصِرٌّ عَلَيْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ مَطْبُوعٌ فِيهِ يَبْدُو بِلَا مُعَارِضٍ لَهُ وَ لَا سَبَبٍ وَ الطَّبْعُ لَا يَتَغَيَّرُ عَنِ الْأَصْلِ وَ إِنْ عُولِجَ »[6] يعي " شخص حاسد قبل از اينكه به محسود ضرر بزند به خودش ضرر مي رساند، مانند ابليس كه با حسدش لعنت را به خود خريد و براي آدم بزرگي و هدايت و عهد و رفعت به بلند مكاني و برگزيدگي فراهم نمود. پس محسود باش و حسود نباش. همانا ترازوي اعمال حاسد هميشه با سنگيني ترازوي اعمال محسود ، سبك است . روزي تقسيم شده است و حسد نفعي به حاسد و ضرري به محسود نخواهد رساند. ريشه حسادت كوري دل و انكار فضايل است .و كوري و جحد، هر دو، بال كفر است . و بوسيله حسادت است كه فرزند آدم در حسرت ابدي گرفتار مي شود و به هلاكتي مي افتد كه ابداً نمي تواند از آن نجات پيدا كند . توبه اي براي حاسد نيست چون حاسد برحسادت اصرار مي ورزد و به آن اعتقاد دارد و در طبيعت آن واقع شده است ".

    پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:«أُصُولُ الْكُفْرِ ثَلَاثَةٌ الْحِرْصُ وَ الِاسْتِكْبَارُ وَ الْحَسَدُ فَأَمَّا الْحِرْصُ فَإِنَّ آدَمَ ع حِينَ نُهِيَ عَنِ الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلَى أَنْ أَكَلَ مِنْهَا وَ أَمَّا الِاسْتِكْبَارُ فَإِبْلِيسُ حَيْثُ أُمِرَ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَأَبَى وَ أَمَّا الْحَسَدُ فَابْنَا آدَمَ حَيْثُ قَتَلَ أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ»[7] يعني " اصول كفر سه چيز است: حرص ، كبر وحسادت. اما حرص باعث شد كه حضرت آدم (ع) از شجره منهيه بخورد و اما كبر باعث شد كه شيطان وقتي دستور داده شد به آدم سجده كند ، از سجده ابا نمايد و اما حسد باعث شد كه فرزندان آدم ، يكي ديگري را بكشد ".

    برخی از علماء برای حسد چهار مرتبه ذکر نموده اند.

    اول اينكه: ميل نفس او به برطرف شدن نعمت ديگرى باشد، اگر چه از زوال آن،نفعى به حاسد نرسد. و اين خبيث‏ترين مراتب حسد است.

    دوم اينكه: ميل نفس او به زوال نعمت از ديگرى باشد، به جهت اينكه خود همان‏نعمت‏به دست او آيد، مثل اينكه خانه معينى، يا زن جميله‏اى را شخصى داشته وديگرى همان خانه يا همان زن را طالب باشد، و خواهد از دست او دررود و به تصرف‏خودش درآيد.و شكى نيست در خباثت اين مرتبه و حرمت آن.

    سوم اينكه: ميل نفس او به مثل آنچه ديگرى دارد بوده باشد نه به خود آن، اماچون از رسيدن به آن عاجز باشد ميل داشته باشد كه از دست او نيز دررود، تا با يكديگربرابر باشند.و اگر متمكن گردد كه آن نعمت را از دست آن شخص بيرون كند و تلف‏سازد، سعى مى‏كند تا بيرون كند.

    چهارم اينكه: مثل سيم باشد، و ليكن اگر متمكن شود از تلف كردن نعمت آن‏شخص، قوت دين و عقل او مانع او شود كه سعى كند در ازاله آن نعمت.و بر نفس‏خود خشمناك شود از شادشدن به زوال نعمت او.و صاحب اين مرتبه را اميد نجات‏هست، و ميل نفسانى او اگر چه خوب نيست و ليكن خدا از او عفو مى‏فرمايد. [8]

    آثار حسد

    1- حسود هميشه غمگين است.

    حضرت علي(ع) فرمود:« اَسْوَءُ النّاسِ عَيْشاً الحَسُودُ»[9] يعني" بدترين مردم از نظر زندگي حسود است".

    باز همان حضرت فرمود:« الحَسُود مغموم» يعني "حسود هميشه غمگين است".

    علت غمگين شدن حسود اين است كه چون حسود ، خوبي وپيشرفت ديگران رانمي خواهد وارتقاء ديگران او را ناراحت مي كند چون هرروز تعدادي را مشاهد مي كند كه پيشرفت كرده اند يكي صاحب مقام شده ،ديگري صاحب علم شده وسومي صاحب شهرت وعزّت گرديده است فلذا هر روز غمگين وناراحت مي شود.

    حسادت به همسايه

    در زمان خلافت « موسي هادي » برادر هارون الرشيد خليفة عباسي، مرد نيكو كار ثروتمندي در بغداد مي زيست . در همسايگي اين مرد، شخصي سكونت داشت كه نسبت به مال و ثروت او حسد مي ورزيد.

    اين مرد حسود نمي توانست همساية ثروتمند خود را ببيند كه در رفاه و آسايش بسر مي برد . به همين جهت از هر گونه بد گوئي و تهمت و حسادت دربارة همساية ثروتمندش فرو گذار نمي كرد و پيوسته در انديشه آن بود كه لطمه اي بر او وارد سازد ، و او را در انظار مردم از اعتبار بيندازد.

    روز به روز كينه و حسد وي افزون مي گشت و خود را در ناراحتي مخصوصي مي ديد، بطوري كه قادر نبود خشم و حسد خود را فرو كشد و از انديشة بد نسبت به همساية خويش منصرف شود!

    سر انجام فكري كرد و آنرا عملي ساخت . به اين معني كه غلامي خريد و او را موافق ميل و منظور خود تربيت نمود. مدتي بدين منوال گذشت، تا اينكه روزي غلام را خواست و گفت: گوش كن ! من تو را براي كار مهمي خريده ام و اكنون از تو مي خواهم كه آنرا انجام دهي ، نمي دانم اطاعت مي كني يا نه؟

    غلام گفت: بندة زر خريد ، مطيع آقاي خود است ، هر امري بكند بايد انجام دهد. به خدا اگر بدانم ميل داري من خود را در آتش بيفكنم و بسوزانم ، يا خود را در آب بيندازم و غرق سازم ، خودداري نمي كنم !

    مرد حسود از شنيدن سخنان غلام مسرور گشت . سپس او را در آغوش كشيد و صورتش را بوسيد و آفرين گفت ! غلام پرسيد: موضوع چيست و از من انتظار چه كاري داري ؟ مرد حسود گفت : شتاب مكن، هنوز موقع آن نرسيده است.

    يكسال گذشت و غلام نمي دانست ارباب مي خواهد چه كاري به او محول كند كه اين همه سعي در رعايت حال او دارد . تا اينكه يك روز او را طلبيد و گفت: من كار مهمي دارم و اكنون موقع آن رسيده و از تو مي خواهم كه در عوض آن همه محبت ، در انجام آن كوتاهي ننمائي .

    غلام گفت : هر چه بفرمائي اطاعت مي كنم .

    مرد حسود گفت: من با اين همساية ثروتمندم ميانه اي ندارم و سخت او را دشمن مي دارم ، تا جائيكه مي خواهم او را نابود كنم . غلام گفت : بفرما تا همين حالا او را به قتل برسانم : گفت : نه اگر او را به قتل رساندي ، مرا قاتل او خواهند دانست و نتيجه گرفته نمي شود .

    به جاي اين كار ، خود من را گردن بزن و بدنم را ببر پشت بام خانة او بينداز تا وي متهم به قتل من شود ، و حكومت او را به اين جرم گرفته به قتل رساند!

    غلام كه از اين پيشنهاد عجيب متحير مانده بود گفت : وقتي تو كشته شدي ، كشته شدن او چه تأثيري در آسايش تن و آرامش جان تو خواهد داشت؟ از اين گذشته من چطور مي توانم خود را حاضر كنم شما را كه از پدر مهربانتر مي دانم، با دست خود به قتل برسانم؟

    مرد حسود گفت : دست از اين حرفها بردار و نافرماني مكن! من نمي توانم همساية خود را در ناز و نعمت و اوج شهرت و قدرت ببينم ، ولي خود را با وضعي فلاكت بار مشاهده كنم . من تو را براي امروز و انجام اين كار خريده و ذخيره كرده ام ، و اكنون از تو راضي نخواهم شد مگر اينكه آنچه به تو مي گويم اطاعت كني!

    هر چه غلام التماس كرد كه آقاي حسودش از اين فكر عجيب صرفنظر كند و او را معفو دارد ، تأثير نبخشيد.

    وقتي غلام مأيوس شد گفت: اكنون كه اصرار داري اين كار انجام گيرد، به پاس آن همه حق كه در گردن من پيدا كرده اي ، اطاعت مي كنم ! مرد حسود هم خشنود شد و او را مورد تقدير و تحسين قرار داد!!

    همين كه شب به آخر رسيد، مرد حسود ، غلام را از خواب بيدار نمود و كاردي به دستش داد و به اتفاق پشت بام همسايه رفتند ، سپس رو به قبله خوابيد و به غلام گفت : زود مرا راحت كن!

    غلام بيچاره كه در جاي خود ميخكوب شده بود، مات و مبهوت شد و سر انجام بعد از كمي فكر و تأ مل از روي ناداني و به خيال اينكه اگر خواستة ارباب را انجام ندهد نمك به حرامي كرده است ! كارد تيز را روي گلوي ارباب نگون بخت خود نهاد و مانند گوسفند سرش را از تن جدا ساخت !

    اندكي بعد تن بي جان مرد حسود و سر بريده اش بدون حركت در پشت بام همساية نيكو كار و ثروتمندش كه از همه جا بي خبر و گناهي جز شهرت و تمول نداشت ، هر كدام به كناري افتاد !

    غلام از پشت بام به زير آمد و يك راست به رختخواب رفت و خوابيد . فردا عصر جنازه در پشت بام همسايه كشف گرديد . ازدحام عجيبي شد، مردم دسته دسته مي آمدند و سر بريده و پيكر بي جان مقتول را از نزديك تماشا مي كردند.

    مأمورين موضوع را به داروغة شهر گزارش دادند ، داروغه نيز ماجرا را به اطلاع خليفه « موسي هادي» رسانيد. خليفه دستور داد صاحب خانه اي را كه جنازه در پشت بام او كشف شده است احضار كنند ، تا پيرامون قتل مزبور از وي تحقيقاتي به عمل آورد .

    صاحبخانه يعني همسايه خير انديش مقتول نيز خود را به خليفه معرفي كرد . خليفه او را شناخت و دانست كه وي مردي نيكوكار و متدين و خوش نام است و اهل اين كارها نيست.

    ولي چون قتلي واقع شده و جنازه اي در حريم خانه او كشف شده بود ، ناچار از وي باز پرسي نمود. مرد نيكوكار اظهار بي اطلاعي كرد و گفت: اصلاً از آنچه واقع شده بي خبر است.

    به دستور خليفه ، غلام شخص مقتول را نيز احضار كرد و از وي تحقيقاتي نمودند. غلام چون آن مرد نيكوكار بي گناه را در معرض اتهام و خطر جاني ديد ، شهامت عجيبي به خرج داد و ماجرا را از اول تا آخر با صراحت براي خليفه نقل كرد.

    غلام گفت : من چون از اصرار خود براي انصراف آقايم از اين عمل خطر ناك و جنايت بزرگ مأيوس شدم سخت مرا تحت فشار گذاشته بود كه حتماً بايد او را ببرم پشت بام اين مرد و به قتل رسانم ، چون كاملاً خشمگين شده بودم و در وضع غير عادي قرار داشتم ، لذا با تأسف او را به قتل رساندم، و اينك براي رهائي اين مرد بيگناه و با ايمان ، به جرم خود اعتراف مي كنم !

    وقتي خليفه از موضوع آگاه شد، سر به زير انداخت و در فكر عميقي فرو رفت و ازاين واقعه شگفت انگيز و تعيين تكليف غلام حيران ماند.

    آنگاه سربرداشت و به غلام گفت: هر چند قتل نفس كرده اي ، ولي چون جوانمردي نمودي و بي گناهي را از اتهام و خطر مرگ نجات دادي تو را آزاد مي كنم ، سپس او را آزاد نمود و قضيه در همين جا پايان يافت ![10] اينست حسادت كه زيان آن به خود حسود باز مي گردد.

    حضرت علي(ع) مي فرمايد :«الحَسُود كيثر الحَسَرات ومتضاعف السيئات»[11] يعني:"حسود بسيار حسرت واندوه دارد وگناهش پيوسته افزوده مي شود".

    2- حسد جسم را بيمار مي كند

    پيامبراسلام (ص) فرمود: « الْحَسُودُ لَا شِفَاءَ لَهُ»[12] يعني "حسود شفاء پيدا نمي كند ".

    حضرت علي(ع) فرمود:« تعجب مي كنم كه چگونه حسودان براي سلامتي جسم خود ارزش قائل نيستند واز آن غافلند». وحضرت پيامبر اسلام (ص) فرمودند:«صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ»[13]يعني " سالم بودن بدن از كمتر بودن حسد است ".

    بازحضرت امير(ع) فرمود«"الحسدُ لا يجلب الامضره وغيظاَ،يوُهِنُ تملبك ويَمْرُضُ جسمتك[14]» يعني " حسد جز زيان وخشم چيزي در وجود انسان ايجاد نمي كند .حسد سبب مي شود كه قلب انسان ناتوان و جسم او بيمار گردد ".

    3- حسد ايمان را از بين مي برد

    حضرت علي(ع) فرمود:« لا تُحا يسدوا فانّ الحَسَد َياَكل الاايمان كَما تاكُلُ النارُ الحَطبُ[15]»يعني " حسد نكنيد همانا حسد ايمان را از بين مي برد همان طوري كه آتش چوب را مي سوزاند".

    امام صادق (ع) فرمود:«إِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ »[16] باز آن حضرت فرمود:« آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ»[17] يعني " آفت دين سه چيز است: حسد ، عجب و فخر ".

    خداوند بزرگ به موسي بن عمران (ع) نصيحت مي كند، كه در حقيقت به تمام عبادش موعظه مي نمايد و مي فرمايد:" بر آنچه از فضلم به مردم داده ام حسد مبر، و چشم طمع و تعجب به آنچه در دست مردم است مدوز ، در اين زمينه ها دنباله رو نفس مباش كه حسود بر نعمت من خشمناك است، و بر قسمت من مانع ، قسمتي كه به اراده ام بين بندگانم تقسيم كرده ام ".[18]

    سكوني از امام صادق (ع) نقل مي كند كه آن حضرت فرمود:« يَقُولُ إِبْلِيسُ لِجُنُودِهِ أَلْقُوا بَيْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْيَ فَإِنَّهُمَا يَعْدِلَانِ عِنْدَ اللَّهِ الشِّرْكَ »[19]يعني" شيطان به لشكر خود مي گويد بين مردم ، حسد و بغي القاء كنيد چون آن دو در نزد خدا برابر شرك است".

    پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «لَا يَجْتَمِعُ الْحَسَدُ وَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِ امْرِئٍ»[20] يعني "حسد وايمان در شحص واحد جمع نمي شود".

    امام علي (ع) مي فرمايد:«الْحَسَدُ يُمِيثُ الْإِيمَانَ فِي الْقَلْبِ كَمَا يُمِيثُ الْمَاءُ الثَّلْجَ »[21] يعنی "حسادت ايمان را در قلب نابود مي كند همانطوريكه آب ، نمك را در خود حل مي نمايد".

    حسادت ابن ابي داود با امام جواد (ع)

    در اواخر تابستان و در شب دوازدهم ماه رجب سال 218 (ﻫ- ق ) مأمون خليفة عباسي از دنيا رفت و در ناحية طرسوس [22] به خاك سپرده شد . برادرش معتصم زمام خلافت را عهده دار گشت.

    معتصم كه از هر راه ممكن جهت تثبيت پايه هاي زمامداري خويش تلاش مي كرد ، براي جلو گيري از خطر هاي احتمالي از ناحية امام جواد (ع) و اينكه ايشان تحت مراقبت شخصي قرار گيرند، وي را از مدينه به بغداد آورد.

    هنوز از اقامت امام (ع) در بغداد مدت زيادي نگذشته بود كه به اشارة معتصم خليفة عباسي به وسيلة زهر آن حضرت به شهادت رسيدند. اين حادثه ، به دنبال ماجرايي پيش آمد كه داستانش چنين است.

    زرقان دوست صميمي ابن ابي داود [23] بود مي گويد:

    روزي ابن ابي داود از نزد معتصم باز گشت در حالي كه سخت غمگين بود. علت اندوه را جويا شدم . پاسخ داد:

    امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش از اين مرده بودم.

    گفتم:براي چه؟

    جواب داد:به خاطر واقعه اي كه از ابو جعفر ، امام جواد(ع) ، در حضور معتصم عليه من رخ داد.

    گفتم: مگر چه پيش آمد ؟

    گفت : دزدي را در مجلس نزد خليفه آوردند. دزد به سرقت خود اعتراف كرد و از خليفه خواست با اجراي حد او را پاك سازد. خليفه فقها را گرد آورد و ابو جعفر را نيز حاضر كرد ، از ما پرسيد دست دزد را از كجا بايد قطع شود ؟

    من گفتم:از مچ دست .

    گفت:به چه دليل ؟

    گفتم: دست از انگشتان تا مچ را شامل مي شود، زيرا كه خداوند در آية (تيمم) فرموده است: « فامسحوا بوجوهكم و ايديكم»[24] "صورت و دستهايتان را مسح كنيد" منظور از دست در اين آيه ، انگشتان تا مچ دست است.

    عده اي از فقها نيز با من موافق شدند و گفتند دست دزد بايد از مچ قطع گردد ، ولي عده اي ديگر گفتند دست دزد را از آرنج بايد قطع كرد ، چون خداوند در آية وضو مي فرمايد:«و ايديكم الي المرافق» يعني"دست هاي خويش را تا آرنج ها بشوييد"! و اين آيه دلالت دارد براينكه حد دست آرنج است.

    سپس معتصم رو به ابوجعفر كرد و پرسيد: در اين مسأله چه نظر داريد؟

    ايشان اظهار نمود: حاضران در اين باره سخن گفتند، مرا معفو بدار ! معتصم بار ديگر سخنش را تكرار كرد و او عذر خواست . در آخر ، معتصم گفت تو را به خداوند سوگند! آنچه را دراين باره مي داني بگو.

    امام جواد(ع) گفت: حال كه مرا قسم دادي ، نظرم را مي گويم . اينها به خطا رفتند زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود، و كف دست بماند..

    معتصم پرسيد :دليل اين فتوا چيست ؟

    گفت :رسول خدا (صلي الله عليه واله و سلم) فرموده است سجده با هفت عضو بدن تحقق مي يابد ، صورت(پيشاني) ، دوكف دست ، دو سر زانو ، دوپا( دو انگشت بزرگ پا) بنابراين ، اگر دست دزد از مچ يا از آرنج قطع شود، ديگر دستي براي او نمي ماند تا هنگام سجده آن را برزمين گذارد.

    و نيز خداي متعال فرموده است :«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احداً» " سجده گاهها از آن خداست . پس هيچ كس را همپايه و همسنگ با خدا قرار ندهيد" منظور از سجده گاهها اعضاي هفتگانه است كه سجده بر آنها انجام مي گيرد ، و آنچه براي خداست قطع نمي شود.

    معتصم از اين بيان خوشش آمد و دستور داد فقط انگشتان دزد را قطع كردند.

    ابن ابي داود مي گفت:

    در اين هنگام ، حالتي برمن رخ داد كه گويا قيامت بر پا شده است و آرزو كردم كه اي كاش مرده بودم و چنين روزي را نمي ديدم.

    پس از سه روز نزد معتصم رفته به او گفتم:

    توصية خير خواهانة خليفه بر من واجب است ، من مي خواهم در موردي با شما صحبت كنم كه مي دانم به واسطة آن وارد آتش جهنم مي شوم.

    معتصم گفت:كدام صحبت ؟

    گفتم:خليفه در مجلس خويش ، فقها و علما را براي حكمي از احكام دين جمع مي كندو ازآنان در شرايطي كه ر‍ؤساي لشگري و كشوري حضور دارند و تمام گفتگوها را مي شنوند، حكم مسألهاي را مي پرسند و آنان جواب مي دهند، ولي نظر فقها را نمي پذيرند و تنها سخن مردي را قبول مي كنند كه نيمي از مسلمانان به امامت و پيشوايي وي اعتقاد دارند و ادعا مي كنند كه او سزاوار خلافت است، اين كار براي خليفه پسنديده نيست!

    در اين هنگام سيماي خليفه دگرگون شد و فهميد چه اشتباهي كرده آن گاه گفت:

    خداوند تو را پاداش دهد كه مرا توصية خوبي كردي.

    سپس روز چهارم به يكي از دبيران (كتّاب) دستور داد ابوجعفر ، (امام جوادعليه السّلام) ، را به خانه اش دعوت كند . او نيز چنين كرد ، ولي امام نپذيرفت و عذر خواست . اما وي در دعوت خويش اصرار ورزيد و گفت : من شما را به مهماني دعوت مي كنم و آرزو دارم قدم به خانه ام بگذاريد تا من از مقدم شما تبرّك جويم. چند تن از وزراي خليفه نيز آرزوي ديدار شما را در منزل من دارند.

    امام (ع) ناچار ! دعوت وي را پذيرفت و به خانه اش رفت ، اما در غذاي وي زهر ريخته بودند.

    به محض اينكه از عذا ميل نمود، احساس كرد آغشته به زهر است، از اين رو تصميم گرفت حركت كند . ميزبان از ايشان خواست بماند ولي حضرت در پاسخ فرمود: اگر در خانة تو نباشم براي تو بهتر است !

    امام جواد (ع) ، براي مدتي سخت ناراحت بود تا آنكه زهر در اعضاي بدنش اثر كرد و چشم از جهان فرو بست.[25]

    پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «لَمَّا هَبَطَ نُوحٌ (ع) مِنَ السَّفِينَةِ أَتَاهُ إِبْلِيسُ فَقَالَ لَهُ مَا فِي الْأَرْضِ رَجُلٌ أَعْظَمَ مِنَّةً عَلَيَّ مِنْكَ دَعَوْتَ اللَّهَ عَلَى هَؤُلَاءِ الْفُسَّاقِ فَأَرَحْتَنِي مِنْهُمْ أَلَا أُعَلِّمُكَ خَصْلَتَيْنِ إِيَّاكَ وَ الْحَسَدَ فَهُوَ الَّذِي عَمِلَ بِي مَا عَمِلَ وَ إِيَّاكَ وَ الْحِرْصَ فَهُوَ الَّذِي عَمِلَ بِآدَمَ مَا عَمِلَ»[26] يعني " وقتي حضرت نوح از سفينه پايين آمد ، ابليس به وي گفت: هيچ كس در روي زمين به اندازه تو بر من منت ندارد ، چرا كه بر اين قوم نفرين كردي ومرا از دست آنها راحت نمودي ، ترا نصيحت مي كنم از دو خصلت دوري كني يكي حسادت است كه به من كرد آنچه كرد وديگري حرص است كه به آدم كرد آنچه كرد ".

    4- حسد حجاب معرفت است

    حضرت امير المومنين(ع) فرمود:«الحَسَدُ حَبسُ الروح[27]»يعني " حسد روح انسان را زنداني مي كند واز درك حقايق باز مي ماند".

    5- حسود،دوست ندارد

    حضرت امير المومنين (ع) فرمود:« الحسود لا خُلَّه له»[28] يعنی " حسود دوستي ندارد ".

    6- حسود احترام ندارد

    امام علي (ع) فرمود:« اَلحَسُودُ لا يَسُودُ»[29] يعني "حسود هرگز به سيادت وبزرگي نمي رسد"

    7- حسد انسان را به گناه مي اندازد

    حضرت عل (ع) مي فرمايد: «الْحَسُودُ كَثِيرُ الْحَسَرَاتِ مُتَضَاعِفُ السَّيِّئَاتِ»[30] يعني " حسود بسيار حسرت و اندوه دارد و گناهش پيوسته افزوده مي شود".

    عاقبت حسادت

    در ايام خلافت « معتصم عباسى» شخصى از ادباء وارد مجلس او شد. از صحبتهاى او معتصم خيلى خوشوقت گرديد و دستور داد در هر چند روزى به مجلس او حاضر شود، و عاقبت از جمله نديمان (همدم ، هم صحبت ) خليفه محسوب شود.

    يكى از ندماء خليفه در حق اين اديب حسد ورزيد كه مبادا جاى وزارت او را بگيرد. به خيال افتاد او را به طريقى از بين ببرد. روزى وقت ظهر با اديب از حضور خليفه بيرون آمدند و از او خواهش كرد به منزلش بيايد و كمى صحبت كنند و ناهار بماند، او هم قبول كرد.

    موقع ناهار سير گذاشته بود و اديب از آن خوراك سير زياد خورد. وقت عصر صاحب خانه به حضور خليفه رفت و صحبت از اديب كرد و گفت : من نمك پرورده نعمتهاى شما هستم نمى توانستم اين سر را پنهان كنم كه اين اديب كه نديم شما شده در پنهانى به مردم مى گويد: بوى دهن خليفه دارد مرا از بين مى برد، پيوسته مرا نزد خود احضار مى كند.

    خليفه بى اندازه آشفته گرديد و او را احضار كرد. اديب چون سير خورده بود كمى با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود.

    خليفه يقين كردكه حرف وزير درست است . نامه اى نوشت به يكى از كارگزارانش كه حامل نامه را گردن بزند.

    نديم حسود در خارج اطاق خليفه منتظر بود و ديد زود اديب از حضور خليفه آمد و مكتوبى در دست دارد. خيال كرد در نامه خليفه نوشته مال زيادى به وى دهند. حسدش زيادتر شد و گفت : من ترا از اين زحمت خلاص مى دهم و دو هزار درهم اين نامه را خريد و گفت : چند روز خودت را به خليفه نشان مده ، او هم قبول كرد.

    نديم حسود نامه را به عامل خليفه داد و او گردن او را زد. مدتى بعد خليفه سؤ ال كرد اديب ما كجاست پيدا نمى شود آيا به سفر رفته است ؟ گفتند: چرا ما او را ديده ايم . احضارش كرد و با تعجب گفت : ترا نامه اى داديم به عامل ندادى ؟ قضيه نامه و وزير را نقل كرد. خليفه گفت : سؤ ال مى كنم ، دروغ نگو، بگو تو به نديم ما گفتى : بوى دهن خليفه مرا اذيت مى كند؟ گفت : نه ، خليفه بيشتر تعجب كرد و گفت : چرا نزد ما آمدى دورتر نشستى و با دستمال دهان خود را گرفتى ؟

    عرض كرد: نديم شما مرا به خانه خود برد و سير به من خورانيد، چون به حضور شما آمدم ترسيدم بوى دهانم خليفه را آزار نمايد.

    خليفه گفت : الله اكبر، و قضيه حسادت نديم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را براى همه حضار نقل كرد و همگان در حيرت شدند.[31]

    8- حسود كمتر لذت مي برد

    پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «أَقَلُّ النَّاسِ لَذَّةً الْحَسُودُ »[32] يعنی " کمترين لذت برنده شخص حسود است".

    9- حسد از كم خردي است

    حضرت موسي بن جعفر (ع) مي فرمايد:«يَا هِشَامُ مَنْ أَرَادَ الْغِنَى بِلَا مَالٍ وَ رَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلَامَةَ فِي الدِّينِ فَلْيَتَضَرَّعْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ يُكَمِّلَ عَقْلَهُ فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا يَكْفِيهِ اسْتَغْنَى وَ مَنْ لَمْ يَقْنَعْ بِمَا يَكْفِيهِ لَمْ يُدْرِكِ الْغِنَى أَبَداً»[33] يعني " يا هشام! هركس غني بدون مال وراحت قلب بدون حسد را بخواهد بايد با حالت تضرع از خدا بخواهد كه خداي متعال عقلش را كامل كند. پس هركس عقلش كامل شود به آنچه كه او را كفايت مي كند، قانع مي شود و هركس به آنچه كه كفايتش مي كند، قانع شود، غني و بي نياز مي گردد وهركس به قدر كفايتش قانع نشود ، هيچ وقت روي بي نيازي را نخواهد ديد ".

    علل واسباب حسد

    حسد علل و اسباب زيادي دارد كه علماي اخلاق در كتب اخلاقي بطور مفصل آن را ذكر كرده اند كه اجمال آن به شرح زير است:

    1-كينه وعداوت

    يكي از علل حسادت ،كينه ودشمني است. كينه وعداوت از كسي، باعث مي شود که انسان زوال نعمت را از آن كس آرزو كند.چون حسادت حالت عارضة شيطانيست كه در نفس مي شود براي پيدايش آن اسبابي است كه بايد آنها را شناخت تا از آنها پرهيز كرده و بيماري كشندة حسادت دچار نشد.

    هر گاه كسي از ديگري ستمي ببيند يا يكي ديگر از اسباب بغض برايش پيش آيد و به عفو وگذشت عمل نكند بلكه دشمني او را در دل جاي دهد، اين دشمني ريشة برومندي براي حسادت مي شود.

    زيرا چنين شخصي هميشه آرزومندي گرفته شدن نعمت از دشمن خود را دارد و منتظر است او را در بلا و ناراحتي ببيند و دلشاد شود و گرفتاري او را تلافي الهي مي پندارد و اگر او را در آسايش و نعمت ببيند ناراحت و دلتنگ شده اگر ايمان دارد از خدا در گله و شكايت بلكه در خشم كه چرا به دشمن من نعمت داد و از من طرفداري نكرد و اگر ايماني ندارد از گردش روزگار و جور فلك ميداند.[34]

    2-كبروخود بيني

    يكي ديگر از علل حسادت ،كبر وخودبيني است.انسان متكبر چون خود را بزرگ از ديگران مي داند، زيادي نعمت در دست ديگران را برتري آنها حساب مي كند وآن را نمي تواند تحمل كند. وكسي كه خود را عزيزتر يا بزرگتر از ديگري مي پندارد، اگر اسباب عزّت و بزرگي دنيوي مانند مانند ثروت و شهرت و منصب درديگري ببيند به او رشكْ برده و گرفته شدن آنها را از او آرزومند مي شود ، و از اينجا است كه دول بزرگ بر دولتهاي كوچك رشك مي برند و هر گاه زور مند شوند ، بوسيله اختلافات داخلي يا امور ديگر آنها را ضعيف مي كنند تا عزّت و كبر خود را بر آنها اثبات نمايند.

    و بعضي هستند كه خودپسندي و غرور آنها طوريست كه بكلي بالاتر از خود را نمي توانند ببينند بمانند پلنگ كه مي گويند بالاتر از خود را نمي تواند ببيند از اين رو با ماه كه بالاي سر خود مي بيند سر دشمني دارد بر قلّة كوه بالا ميرود و براي حملة به ماه جستن مي كند و سپس بدرّه سقوط مي كند.[35]

    حسادتهاي زنانه و ديگران

    حسادتهائي كه بين زنانها است غالباً از اين بابت است كه برتر از خود را نمي توانند ببينند خواه آن بر تري از لحاظ زيبائي باشد يا از نظر ثروت و مكنت يا از نظر مورد علاقه شوهر بودن يا از جهات ديگر.

    و اين خوي و خود پرستي و خود پسندي در بعضي بجائي مي رسد كه مي خواهد فرد بي نظير و يگانة روزگار باشد مانند حكمراني كه مي خواهد بر حكمرانان حاكم باشد و نيستي هر حكمراني جز خود را خواهان است.[36]

    يا مانند فقيه حسودي كه مي خواهد فقيه بي مانند باشد و اگر مانند خود را بشناسد گمنامي بلكه نيستي او را آرزومند است و مانند ثروتمندي كه مي خواهد در دارائي همتا نداشته باشد و اگر مثل خود را سراغ كند كم شدن مالش را ميخواهد و مانند پهلوانيكه گرفته شدن قوة حريف خود و ناتواني او را آرزو دارد.

    و مانند دكتر متخصص حسودي كه مي خواهد تنها نام او مشهور باشد و اگر مثل يا بهتر از خود را مشهور ببيند نابودي او را خواهان است و هكذا ساير اصناف و طبقات .

    يا پيشوا و مدرسي كه در شمارة پيروان و شاگردان ، بي نظيري خود را مي خواهد يا ناطقي كه در سخنوري مانندي براي خود نمي تواند ببيند و اگر همتائي سراغ پيدا كرد، زوال او را خواستار مي شود.

    و اين حبّ تفرد در بسياري از نفوس بشري است و حسادت آنها هم فتنه ها و فساد ها و كشتار ها كرده و نقل شواهد تاريخي موجب طول كلام است.

    3- حب رياست

    علت ديگر حسادت حب رياست است. برخي از انسانها رياست بر ديگران را دوست دارند ، چنين شخصي چون رياست كردن را به ديگران را دوست دارد و زيادي بودن امكانات ديگران را مخالف اعمال رياست مي داند فلذا بر آن حسد مي كند.

    4- ترس از نرسيدن به مقصد

    بعضي خيال مي كند كه نعمتها محدود است اگر كسي به نعمتي رسيد او از رسيدن به همان نعمت محروم مي شود فلذا زوال نعمت آن شخص را آرزو مي كند.

    5- احساس حقارت

    آنهائي كه خود را شايسته رسيدن به مقامي نمي بينند گرفتار عقده حقارت مي شوند وآرزو مي كنند ديگران هم به جائي نرسند تا مثل او شوند

    درمان بيماري حسادت

    درمان حسادت دو راه علمي و عملي دارد . انسان بايد در مرحله اول عزم جدي براي اصلاح آن داشته باشد و به تدريج از راه علم و عمل آن را درمان كند.

    درمان علمي حسد

    درمان علمي حسد اين است كه بايد بكوشد:

    1- اوّلاًًيقين به توحيد داشته باشد يعني بداند كه تهيدستي و ثروتمندي ، تندرستي و بيماري، حيات و ممات همه در دست خداست . هر كس به اين مرتبه از يقين برسد به آنچه خدا به او داده است قانع مي شود وحرص به چيري پيدا نمي كند و به اموال ديگران طمع نمي كند در نتيجه دچار حسادت ناشي از اين امور نمي شود.

    2- ثانيّاً دنيا و آخرت را بشناسد و به آنچه خداوند متعال در قرآن فرموده است ايمان و اعتقاد داشته باشد در کلام خدا تأمل كند كه مي فرمايد: بدانيد زندگي دنيا بازيچه ،لهو و زينت ، فخرفروشي و جمع آوري اولاد و ثروت است . زندگي دنيا مانند باراني است كه بر زمين كشتزار ببارد و گياه از آن روئيده شده سبز و خرم باشد بطوريكه كافران را شگفت آورد ، پس از آن خشك شود . پس آنرا مي بيني كه پس از سبزي و خرمي زرد شده و شكسته است و آمرزش وخوشنودي از خداوند است.

    آيا عاقلي با شناختن حقيقت دنيا بخاطر آن ،حرص و جوش مي خورد و بخاطر اينكه ديگران اين دنيا را دارند به آنها حسادت مي كند؟

    3- ثالثاً زيانهاي دنيوي و اخروي حسادت را كه در گذشته عرض شد بداند و در آنها تفكر و تعمق نمايد ، و فرد را به خلع و قمع حسادت از آن ضررهاي مهلك جسم و جان نجات دهد.

    درمان عملي حسد:

    درمان عملي حسد به اين است كه براي معالجه حسد بطورعملي وارد ميدان شود . يعني اگر بخاطر حسادت از شخصي بدش مي آيد و هيچ فضيلتي به آن قائل نيست ، تلاش كند بر خلاف آن اعتقاد، عمل كند يعني بنا را به اين بگذارد با او دوست شود از او تعريف كند و نسبت به او خوشبين باشد.

    اگر بخاطر حسادت از كسي بدگوئي مي كند و در پشت سر او حرف مي زند ، روش خود را عوض كند و در مجالس از او تعريف و تمجيد نمايد و از خوبيهاي آن براي مردم بگويد. به جاي عيب گوئي ، از محسنات آن بگويد و بجاي انتقامجوئي ، او را عفو كند و گذشت داشته باشد.

    اگر بخاطر حسادت به محسود تكبر مي ورزد و با او بد خلقي مي كند ، بكوشد هر وقت او را ديد به او سلام دهد و به استقبالش برود و بر خلاف خواسته نفس با حالت تواضع با او برخورد كند و به جاي تحقير و استهزاء با احترام و تجليل با او برخورد كند.

    اگر رفاقت با فردي حسود او را نيز حسود كرده وصفت بد رفيق بر او اثر نموده است بايد رفاقتش را با او قطع كند وبا شخص حسود دوستي نكند چراكه رفاقت ومصاحبت با او باعث تقويت بيماري حسادت در انسان مي شود.

     

    [1] - قلب سليم ص672

    [2] -(بقره ايه 109 )

    [3] -(نساء ايه 54)

    [4] - ويائل الشيعه ج 15 ص 368 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتمابه

    [5] - وسائل الشيعه ج15 ص366 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [6] - مسدرك الوسائل ج12 ص 18 55 باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [7] - الكافي ج 2 ص 289

    [8] - معراج السعاده ص 351

    [9] - معراج السعادت ص 349

    [10] - داستانهاي ما ج 2 ص 138

    [11] - مستدرك الويائل ج 12 ص 22 55- باب التحريم الحسد و وجوب اجتابه

    [12] - مستدرك الوائل ج12 ص 21 55- باب تحريم الحسد وجوب اجتنابه

    [13] - وسائل الشيعه ج 15 ص 368 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [14] - بحارج ج 70 ص 256

    [15] - اخلاق در قرآن ص 14

    [16] - الكافي ج2 ص306 باب الحسد ..... ص : 306

    [17] - الكافي ج 2 ص 307 باب الحسد ..... ص : 306

    [18] - عارفانه ج 5 ص 25

    [19] - الكافي ج 2 ص 327 باب البغي ..... ص: 327

    [20] - مستدرك الوسائل ج 2 ص 18 55 باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [21] - مستدرك الوسائل ج12 ص 18 55- باب التحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [22] - طرسوس از نواحي مرزي ميان سرزمين اسلام و كشور روم بود.

    [23] - از قضات مأمون

    [24] - پس از آن (خاك) برصورت ها و دست هاي خود مسح كنيد. مائده اية 6

    [25] - بحارالأنوار ج 50 ص 5

    [26] - مستدرك الوسائل ج 12 ص 18 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [27] - اخلاق در قرآن ص 142

    [28] - اخلاق در قرآن ص 142

    [29] - مستدرك الوسائل ج 12 ص 21 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [30] - مستدرك الوسائل ج 12 ص 22 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [31] - رنگارنگ 1/ 358.

    [32] - مستدرك الويائل ج 12 ص 19 55- باب تحريم الحسد و وجوب اجتنابه

    [33] - الكافي ج1 ص 17 كتاب العقل و الجهل ..... ص : 10

    [34] - قلب سليم ص 692

    [35] - قلب سليم ص 697

    [36] - قلب سليم ص 698

     

    Pasted from <file:///F:\انترنت\کتابخانه\اخلاق\حسد.docx>

     

 
طراح و برنامه نویس: اکین