بخل PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط مدیر   
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۲۷

نويسنده : حجه الاسلام صفری

بخل

يکی از رذايل اخلاقی، صفت بخل است. در اين فصل بطور اجمال در باره معنا و آثار و عوامل بخل بحث می کنيم.

معنای بخل

بخل عبارت است از "بذل نكردن ونبخشيدن درجائيكه بايد بذل كرد و بخشش نمود" ،ومقابل آن اسراف است و اسراف عبارت است از "خرج كردن درجائي كه نبايد خرج نمود" واعتدال ميان بخل واسراف، سخاوت است يعني بخشيدن درجائيكه بايد بخشيد ونبخشيدن درجائيكه نبايد بخشيد.

امام صادق (ع) اين آيه را تلاوت فرمود:« وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً» يك مشت ماسه برداشت و دستهايش را محكم بست و فرمود:« هَذَا الْإِقْتَارُ الَّذِي ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ » يعني " اين اقتار است كه در قرآن ذكر شده است". سپس و يك مشت ديگر برداشت و دستش را باز كرد همة آنها را ريخت و فرمود: « هَذَا الْإِسْرَافُ » يعني " اين اسراف است ." يك مشت ديگر برداشت و مقداري از دستش را باز كرد كه مقداري ماسه ريخته شد و مقداري ماند و فرمود : « هَذَا الْقَوَامُ »[1] يعني " قوام اين است ."

قرآن درمورد بخل مي فرمايد«وَلايَحْسَبَنَّ الذيّنَ يَبْخُلونَ بِماآتاهُمْ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هوخَيْر لَهُمْ بَلْ هوشَرّلَهُمْ سَيُطَوِّقونَ مابَخِلوا بِه يوَمَ‌القيامَه» [2] يعني: " كساني كه بخل مي ورزند گمان نكنند آنچه خداي عالم از فضلش به آنها مي دهد براي آنها خير است بلكه آن ، براي آنها شر است و بزودي آنچه را كه بخل ورزيدند و نگه داشتند بصورت گردنبند به گردنشان مي آويزيم. "

و مي فرمايد: «وَ أَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنى وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى وَ ما يُغْنِي عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّى»[3] يعني : " اما كسي كه بخل ورزيد و خود را غني دانست و خوبيها را انكار نمود بزودي آسانيها بر او سخت خواهد شد و در روز قيامت مالش به دردش نمي خورد. "

تفاوت بخل و شحّ

غير از بخل ، صفت ديگري وجود دارد كه به آن " شُح" مي گويند ؛ صفت " شح " غير از بخل است. أَبِي قُرَّةَ السَّمَنْدِيِّ مي گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: «أَ تَدْرِي مَنِ الشَّحِيحُ؟» يعنی " آيا ميداني «شحيح» كيست ؟ « قُلْتُ هُوَ الْبَخِيلُ» .گفتم: شحيح همان بخيل است . امام فرمود:« الشُّحُّ أَشَدُّ مِنَ الْبُخْلِ إِنَّ الْبَخِيلَ يَبْخَلُ بِمَا فِي يَدِهِ وَ الشَّحِيحَ يَشُحُّ بِمَا فِي أَيْدِي النَّاسِ وَ عَلَى مَا فِي يَدِهِ حَتَّى لَا يَرَى فِي أَيْدِي النَّاسِ شَيْئاً إِلَّا تَمَنَّى أَنْ يَكُونَ لَهُ بِالْحِلِّ وَ الْحَرَامِ وَ لَا يَقْنَعُ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ » يعني " شح شديدتر از بخل است . چون فرد بخيل به آنچه كه در دست خود دارد بخل مي ورزد ، ولي شحيح به آنچه در دست مردم و در دست خود دارد بخل مي ورزد . چيزي در دست مردم نمي بيند مگر اينكه آرزو مي كند اي كاش آن چيز از راه حلال و حرام مال او باشد و آنچه خداي متعال روزيش داده قانع نمي شود".[4]

بخيل كيست ؟

آنچه از بخل به ذهن انسان تبادر مي كند غالبا در مسائل مالي است يعني وقتي مي گوييم "بخيل" بلافاصله آن كسي به ذهن مي آيد كه در خرج كردن مال و انفاق نمودن آن بخل مي ورزد ؛ ولي در احاديث و روايات منقول از معصومين عليهم السلام ، افرادي ديگر را نيز از جمله افراد بخيل محسوب نموده است. از جمله اينکه :

1- كسي كه نام پيامبر اسلام را بشنود وصلوات نفرستد بخيل است.

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:« الْبَخِيلُ كُلُّ الْبَخِيلِ الَّذِي إِذَا ذُكِرْتُ عِنْدَهُ لَمْ يُصَلِّ عَلَيَّ »[5]يعني :" بخيل آن كسي است كه وقتي نام من پيش او آورده مي شود بر من صلوات نمي فرستد."

2- كسي كه واجبات خود را انجام ندهد بخيل است.

حضرت موسي بن جعفر (ع) فرمود:« الْبَخِيلُ مَنْ بَخِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ »[6]يعني :" بخيل كسي است كه به آنچه خدا به او واجب كرده است بخل ورزد."

3- كسي كه از راه نامشروع كسب كند ودر ناحق خرج كند بخيل است.

امام حسين (ص) مي فرمايد:« إِنَّ الْبَخِيلَ مَنْ كَسَبَ مَالًا مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ أَنْفَقَهُ فِي غَيْرِ حَقِّ»[7]يعني: "همانا بخيل آن كسي است كه مال را از غير حلال جمع كند ودر غير حق خرج نمايد. "

4- كسي كه در سلام دادن كوتاهي كند بخيل است.

امام حسين (ص) مي فرمايد:«قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ الْبَخِيلُ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلَامِ »[8] يعني: "خداي متعال فرمود: بخيل كسي است كه به سلام دادن بخل ورزد.

5- كسي كه زكات ندهد ودر بين قوم خود بخشش نداشته باشد بخيل است.

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:« لَيْسَ الْبَخِيلُ مَنْ أَدَّى الزَّكَاةَ الْمَفْرُوضَةَ مِنْ مَالِهِ وَ أَعْطَى الْبَائِنَةَ فِي قَوْمِهِ إِنَّمَا الْبَخِيلُ حَقُّ الْبَخِيلِ مَنْ لَمْ يُؤَدِّ الزَّكَاةَ الْمَفْرُوضَةَ مِنْ مَالِهِ وَ لَمْ يُعْطِ الْبَائِنَةَ فِي قَوْمِهِ وَ هُوَ يُبَذِّرُ فِيمَا سِوَى ذَلِكَ»[9] يعني : كسي كه زكات واجب از مالش را مي دهد و آشكارا در بين قومش بخشش مي كند بخيل نيست بلكه بخيل آن كسي است كه زكات مالش را نمي دهد و آشكارا در بين قومش بخشش نمي كند و در غير اين موارد مالش را بيهوده خرج مي كند "

بخل در پرداختن زكات

يكي از موارد بخل نپرداختن زكات است. كه پيامبر اسلام نيز فرمود: آن كسي كه زكات مالش را نمي دهد بخيل است.

زكات يكي از فرائض مهم الهي است ؛ در احاديث و روايت بسيار برآن تأكيد شده است.امام صادق(ع) مي فرمايد: «مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ شَيْئاً أَشَدَّ عَلَيْهِمْ مِنَ الزَّكَاةِ وَ فِيهَا تَهْلِكُ عَامَّتُهُمْ[10]»يعني : "خداي متعال براين امت سخت تر از زكات چيزي را واجب ننموده است كه عامه مردم در آن هلاك خواهند شد. "از امام معصوم نقل شده است كه فرمود:« إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَضَعَ الزَّكَاةَ قُوتاً لِلْفُقَرَاءِ وَ تَوْفِيراً لِأَمْوَالِكُمْ [11]»يعني : " خداي متعال زكات را براي اين واجب كرده تا روزي فقراء تأمين شود. "

امام صادق (ع) مي فرمايد:« إِنَّمَا وُضِعَتِ الزَّكَاةُ اخْتِبَاراً لِلْأَغْنِيَاءِ وَ مَعُونَةً لِلْفُقَرَاءِ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِيَ مُسْلِمٌ فَقِيراً مُحْتَاجاً وَ لَاسْتَغْنَى بِمَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لَا احْتَاجُوا وَ لَا جَاعُوا وَ لَا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِيَاءِ[12]»يعني : " همانا زكات براي آزمايش اغنياء وكمك براي فقراء وضع شده است . و اگر مردم زكات اموالشان را مي دادند، هيچ مسلماني فقير و محتاج باقي نمي ماند و به اندازه اي كه خدا واجب كرده مستغني مي شد . همانا مردم فقير ومحتاج نشده اند و گرسنه و عريان نمانده اند مگر با گناه اغنياء. "

محمد بن مسلم مي گويد: از امام صادق (ع) در مورد قول خداوند كه فرمود : « سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» پرسيدم . حضرت فرمود:يَا مُحَمَّدُ مَا مِنْ أَحَدٍ يَمْنَعُ مِنْ زَكَاةِ مَالِهِ شَيْئاً إِلَّا جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُعْبَاناً مِنْ نَارٍ مُطَوَّقاً فِي عُنُقِهِ يَنْهَشُ مِنْ لَحْمِهِ حَتَّى يَفْرُغَ مِنَ الْحِسَابِ ثُمَّ قَالَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَعْنِي مَا بَخِلُوا بِهِ مِنَ الزَّكَاةِ» يعني " يا محمد ! هيچ فردي نيست كه زكات مالش را ندهد مگر اينكه خداي متعال در روز قيامت آنرا بصورت مار آتشين به گردنش مي آويزد و از گوشت آن مي خورد تا اينكه از حساب فارغ شود".[13]

در روايت ديگر داريم كه امام صادق (ع) فرمود:«مَا مِنْ ذِي مَالٍ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ يَمْنَعُ زَكَاةَ مَالِهِ إِلَّا حَبَسَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِقَاعٍ قَرْقَرٍ وَ سَلَّطَ عَلَيْهِ شُجَاعاً أَقْرَعَ يُرِيدُهُ وَ هُوَ يَحِيدُ عَنْهُ فَإِذَا رَأَى أَنَّهُ لَا مَخْلَصَ لَهُ مِنْهُ أَمْكَنَهُ مِنْ يَدِهِ فَقَضِمَهَا كَمَا يُقْضَمُ الْفُجْلُ ثُمَّ يَصِيرُ طَوْقاً فِي عُنُقِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مَا مِنْ ذِي مَالٍ إِبِلٍ أَوْ غَنَمٍ أَوْ بَقَرٍ يَمْنَعُ زَكَاةَ مَالِهِ إِلَّا حَبَسَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِقَاعٍ قَرْقَرٍ يَطَؤُهُ كُلُّ ذَاتِ ظِلْفٍ بِظِلْفِهَا وَ يَنْهَشُهُ كُلُّ ذَاتِ نَابٍ بِنَابِهَا وَ مَا مِنْ ذِي مَالٍ نَخْلٍ أَوْ كَرْمٍ أَوْ زَرْعٍ يَمْنَعُ زَكَاتَهَا إِلَّا طَوَّقَهُ اللَّهُ رَيْعَةَ أَرْضِهِ إِلَى سَبْعِ أَرَضِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ[14] » يعني " هيچ صاحب طلا و نقره اي نيست كه زكات آن را ندهد مگر اينكه خداي متعال آنرا در سرزمين سوزان، زنداني مي كند و بر آن مار سمي مهلك مسلط مي كند . مار بر آن حمله مي كند و او از مار فرار مي نمايد و چون مي بيند فرار ممكن نيست انگشتانش را زير دندانهاي مار مي گذارد و آن را مانند ترپ مي جود ، سپس به گردنش مي پيچد و اين همان قول خداوند است كه فرمود : « سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ » و هيچ مالك شتر ، گوسفند و گاوي نيست كه زكات آنها را ندهد مگر اينكه خداي متعال آنرا در بيابان سوزان ،زنداني مي كند و تمام حيوانات سم دار آنها را زير پا مي گيرند و زير سم خود ، پاي مال مي سازند و حيوانات چنگال دار با چنگالشان آنها را مي گيرند . و هيچ صاحب خرما و انگور و گندمي نيست كه زكاتش را ندهد مگر اينكه خداي متعال زمين آن محصولات را تا طبقه هفتم زمين در قيامت به گردنش مي آويزد."

امام صادق (ع) فرمود: « مَنْ مَنَعَ قِيرَاطاً مِنَ الزَّكَاةِ فَلَيْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُسْلِمٍ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ[15]» يعني : " هر كس يك قيراط از زكات را نگه دارد وندهد نه مومن است نه مسلمان واين همان قول خدا است كه آنها مي گويند خدايا ما را برگردان شايد آنچه ترك كرديم جبران كنيم. "

باز امام صادق (ع) فرمود:« قَالَ مَنْ مَنَعَ قِيرَاطاً مِنَ الزَّكَاةِ فَلْيَمُتْ إِنْ شَاءَ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً[16]» يعني : " هر كس يك قيراط از زكاتش را ندهد يهودي يا نصراني می ميرد. "

پيامبر اكرم (ص)« إِذَا مُنِعَتِ الزَّكَاةُ مَنَعَتِ الْأَرْضُ بَرَكَاتِهَا[17]» يعني : " اگر زكات داده نشود زمين نيز بركات خود را نمي دهد. "

امام باقر (ع) مي فرمايد:« إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَرَنَ الزَّكَاةَ بِالصَّلَاةِ فَقَالَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَمَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ لَمْ يُؤْتِ الزَّكَاةَ لَمْ يُقِمِ الصَّلَاةَ[18]» يعني : "همانا خداي متعال زكات را همراه نماز قرار داد و فرمود:« أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ » پس هر كس نماز بخواند و زكات ندهد نماز نخوانده است." باز پيامبر اسلام فرمود:« لاصَلَاةَ لِمَنْ لَا زَكَاةَ لَه[19]» يعني : " كسي كه زكات نمي دهد نمازي ندارد . "

مذمت بخل در احاديث

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:« خَصْلَتَانِ لَا تَجْتَمِعَانِ فِي مُسْلِمٍ الْبُخْلُ وَ سُوءُ الْخُلُقِ»[20] يعني : " دو خصلت در هيچ مسلماني جمع نمي شود ، بخل و سوء خلق ."

امير المومنين (ع) مي فرمايد:« الْبُخْلُ عَارٌ وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ »[21] يعني : " بخل عار است و ترس نقص. "وفرمود: « الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِئِ الْعُيُوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ يُقَادُ بِهِ إِلَى كُلِّ سُوءٍ»[22] يعني : " بخل جامع همه عيبهاي بد است و افساري است كه آدمي با آن به هر بدي كشيده مي شود.

حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «زنهار، گرد بخل نگرديد كه آن‏هلاك كرد كسانى را كه پيش از شما بودند.و ايشان را بر اين داشت كه خون يكديگر راريختند.و آنچه بر ايشان حرام بود حلال شمردند »[23]

باز از آن حضرت مروى است كه: «بخل، دور است از بهشت، و نزديك است‏به‏آتش.و جاهل سخى محبوب‏تر است نزد خدا، از عالم بخيل‏»[24]

وفرمود كه: «بخل، درختى است كه: ريشه آن به درخت زقوم فرو رفته و بعضى ازشاخهاى خود را به دنيا آويخته است.پس هر كه به شاخى از آن چنگ زند او را داخل‏آتش مى‏كند.آگاه باشيد كه بخل، ناشى از كفر است و عاقبت كفر آتش است‏»[25]

در مذمت بخل همين بس که شخصى در جهاد در خدمت آن حضرت كشته شد زنى بر او مى‏گريست ومى‏گفت: «وا شهيداه‏ !» حضرت فرمود كه: چه مى‏دانى كه او شهيد است؟ شايد كه اوسخن بى‏فايده مى‏گفته يا بخيل بوده‏»[26]

مردبخيل دخيل کعبه

روزى آن بزرگوار مردى را ديد كه پرده كعبه را گرفته مى‏گويد: «خدايا به حرمت‏اين خانه، گناه مرا بيامرز.

حضرت فرمود: بگو ببينم چه گناه كرده‏اى؟ عرض كرد كه: گناه من بزرگتر از آن است كه بگويم.

فرمود كه: گناه تو بزرگتر است‏يا زمين؟

گفت: گناه‏من.

فرمود: گناه تو بزرگتر است‏يا كوهها؟

گفت: گناه من.

فرمود: گناه تو بزرگتر است‏يادرياها؟

گفت: گناه من.

گفت: گناه تو اعظم‏تر است‏يا آسمانها؟

گفت: گناه من.

فرمود: گناه تو اعظم است‏يا عرش؟

گفت: گناه من.

فرمود: گناه تو اعظم است‏يا خدا؟

گفت:خدا اعظم و اعلى و اجل است.

پس حضرت فرمود: بگو گناه خود را.

عرض كرد: يا رسول الله! من مرد صاحب ثروتم و هر وقت فقيرى رو به من مى‏آيد كه از من چيزى‏بخواهد گويا شعله آتشى رو به من مى‏آورد.

حضرت فرمود: دور شو از من و مرا به‏آتش خود مسوزان.قسم به آن خدائى كه مرا به هدايت و كرامت‏برانگيخته است كه‏اگر ميان ركن و مقام بايستى و دو هزار سال نماز كنى و اين قدر گريه كنى كه نهرها ازآب چشم تو جارى شود و درختان سيراب گردند و بميرى و لئيم باشى خدا ترا سرنگون‏به جهنم مى‏افكند .»[27]

بخل منصور دوانيقي

مي گويند منصور دوانقي خليفه معروف عباسي حافظه نيرومندي داشت . حافظه او به حدي بود كه اگر يكبار شاعري قصيده اي را مي خواند ، او حفظ مي نمود ، و بلافاصله از آغاز تا پايان آنرا مي خواند! منصور ، بعلاوه غلامي داشت كه اگر قصيده اي را دو بار مي خواندند از بر مي كرد . همچنين كنيزي خوش ذوق داشت هر گاه قطعه شعري را سه نوبت مي شنيد ، حفظ مي نمود و في الفور از بر مي خواند !

اما علي رغم اين خصلت خوب ،چنانچه مشهور است منصور مرد بسيار بخيلي بود. او حتي در پرداخت دستمزد كاركنان دولت هم سختگيري مي نمود ، و موقع دخل و خرج يك « دانگ » يعني يك ششم مثقال را هم حساب مي كرد و به همين جهت نيز مشهور به « دوانقي » شد ، زيرا كه عرب دانگ را «دانق » مي خواند و «دوانق » جمع آنست.

وي كه دومين خليفه عباسي بود به واسطه بخلي كه داشت ، بسياري از نيازمندان را كه روي به دربار وي مي آوردند از خود مي راند ، همچنين ادبا و شعرائي را كه چشم به بذل و بخشش او داشتند محروم مي كرد.

در عهد خلفاي پيش از وي ، اهل ادب و شعر مورد تفقد و تشويق قرار مي گرفتند و از طرف خلفا و امرا به دريافت صله و جوائز نائل مي گشتند ، ولي در روزگار منصور كه خست طبع او اجازه آمد و رفت به دربار ، به شعرا و ادبا نمي داد ، همه از دور او پراكنده شدند.

منصور براي اينكه به طور شرافتمندانه اي خود را از پرداخت صله و جايزه به ادبا و شعرا آسوده گرداند ، چاره اي انديشيده بود كه تا آنروز سابقه نداشت . بدين گونه كه وقتي شاعري مي آمد تا قصيده و اشعار خود را در حضور او بخواند ، منصور به وي مي گفت گوش كن ! اگر قبلاً كسي اين اشعار را از حفظ داشته باشد ، يا ثابت شود كه شعر از شاعر ديگري است ، نبايد از ما انتظار صله داشته باشي ، ولي چنانچه كسي آنرا از بر نداشت و معلوم شد كه از شاعر ديگري هم نيست ، آن وقت ما به وزن طوماري كه شعرت را در آن نوشته اي پول كشيده به تو مي دهيم !

شاعر بي نوا هم كه از همه جا بي خبر بود ، به اطمينان اينكه شعر اثر طبع خود اوست و پيش از وي كسي آن را حفظ نكرده است ، شرائط را مي پذيرفت و با اجازه خليفه قصيدة خود را مي خواند.

همين كه اشعار او به انتها مي رسيد ، چون منصور تمام آنرا از بر كرده بود ، به شاعر نگون بخت مي گفت: اكنون گوش كن تا من نيز اشعاري را كه خواندي از حفظ بخوانم ، آنگاه تمام قصيده را هر چند طولاني بود مي خواند ، سپس به غلام خود كه در اين اوقات آماده كار و دوبار شنيده و از حفظ كرده بود ، دستور مي داد كه او نيز قصيده شاعر را بخواند ، غلام هم فورا همه را تحويل مي داد.

در اين هنگام خليفه به شاعر مي گفت : چنانكه مي بيني نه تنها من و اين غلام اشعاري را كه خواندي از حفظ داريم ، بلكه اين كنيز كه در پس پرده نشسته نيز آنرا ازبر دارد ، سپس با اشارة خليفه، كنيزك هم كه سه بار از شاعر و خليفه و غلام شنيده بود ، قصيده را از اول تا آخر مي خواند!

شاعر بيچاره با مشاهدة اين وضع هاج و واج مي شد ، و بدون در يافت چيزي سر به زير مي انداخت و از دربار خلافت با حسرت و دست خالي بيرون مي رفت . اين وضع بدين منوال جريان داشت ، تااينكه روزي « اصمعي » شاعر توانا و ظريف و مشهور عرب كه از نديمان و حضار مجلس خلفاي عباسي بود ، به تنگ آمد و تصميم گرفت ، اين عادت نا پسند خليفه را ترك وي دهد.

« اصعمي » اشعاري مشتمل بر كلمات مشكل ساخت ، سپس آن را روي يك ستون سنگي شكسته اي نوشت ، آنگاه آنرا در عبائي پيچيد و بار شتر كرد و خود نيز تغير لباس داده به صورت يك نفر عرب باديه در حالي كه وي تشخيص ندهد به دربار آمد و به پيش منصور رفت و گفت : خداوند ساية خليفه را پا ينده بدارد ! من قصيده اي در ستايش خليفه سروده ام و اينك اجازه مي خواهم كه آنرا بخوانم.

منصور هم طبق معمول گفت : برادر عرب ! ما با شعرا عهد و پيماني داريم و آن اينكه اگر قصيده از شاعر ديگري باشد ، چيزي به تو نخواهيم داد وچنانچه از خودت بود ، به وزن آنچه شعرت را در آن نوشته اي صله خواهي يافت !

«اصعمي » هم قبول كرد و سپس شروع به خواندن قصيدة خود نمود كه پر از الفاظ عجيب و غريب و لغات نامأنوس و جملات غامض و پيچيده بود.

قصيده به پايان رسيد ولي منصور با همة دقتي كه نمود نتوانست اين اشعار عجيب و ناهموار را حفظ كند و براي اولين بار در كار خود فرو ماند ! ناچار نگاهي به غلام و كنيز كرد تا اگر حفظ نموده اند بخوانند ، ولي آنها هم از بر نكرده بودند . زيرا آن دو نفر به ترتيب در نوبت دوم و سوم مي توانستند حفظ كنند.

سر انجام منصور شاعر را مخاطب ساخت و گفت : اي برادر عرب ! معلوم شد كه شعر را خودت گفته اي و پيش از تو كسي از حفظ ندارد ، اكنون ما مي خواهيم به وعدة خود عمل كنيم ، بنابراين ، طوماري كه شعرت را در آن نوشته اي تا بياور وزن آن پول كشيده به تو عطا كنيم .

«اصعمي » با همان ريخت و وضعي كه به خود گرفته بود گفت : خداوند ساية خليفه را پا ينده بدارد ، من مرد فقيري هستم ، به طوري كه از شدت فقر يك ورق كاغذ پيدا نكردم كه شعرم را در آن بنويسم . مدتي بود كه يك ستون سنگي شكسته از عهد مرحوم پدرم در گوشة خانه ما افتاده بود كه احتياجي به آن نداشتم . از ناچاري و فقر قصيده ام را روي آن نوشته و اينك بار شتر كرده با خود آورده ام ! !

منصور از ديدن ستون سنگي كه وزني گران داشت ، در شگفت ماند و ديد اگر تمام موجودي خزانه را در يك كفه ترازو بريزند با آن برابري نمي كند ! ولي چون اين كار به ظرافت و مزاح شبيه تر بود تا به حقيقت ، و خليفه نيز از هوش و فراست بهرمند بود ، با كمي تأمل رو كرد به حضار و گفت : گمان مي كنم اين عرب بيابان گرد كسي جز « اصعمي » نباشد ، و خواسته است شيرين كاري كند. سپس او را به حضور خواست و نقاب از چهره اش برداشت و همه ديدند «اصعمي » است.[28]

با بخيل رفيق نباش

امام باقر (ع) فرمود: « لَا تُقَارِنْ وَ لَا تُؤَاخِ أَرْبَعَةً الْأَحْمَقَ وَ الْبَخِيلَ وَ الْجَبَانَ وَ الْكَذَّابَ أَمَّا الْأَحْمَقُ فَيُرِيدُ أَنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرُّكَ وَ أَمَّا الْبَخِيلُ فَإِنَّهُ يَأْخُذُ مِنْكَ وَ لَا يُعْطِيكَ وَ أَمَّا الْجَبَانُ فَإِنَّهُ يَهْرُبُ عَنْكَ وَ عَنْ وَالِدَيْهِ وَ أَمَّا الْكَذَّابُ فَإِنَّهُ يَصْدُقُ وَ لَا يُصَدَّقُ »[29] يعني : "با چهار نفر دوستي نكن . احمق ، بخيل ، ترسو ودروغگو، اما احمق مي خواهد به تو نفع برساند ضرر مي رساند و اما بخيل از تو مي گيرد وچيزي به تو نمي دهد . اما ترسو ، از تو و از پدر و مادرش فرار مي كند و اما دروغگو او راست هم بگويد كسي تصديقش نمي كند. "

پيامبر اكرم (ص) فرمود«جاهل سخيّ اَحَبُّ اِلي اللهِ مِنْ عابِدٍ بَخيلٍ وَاَدْوَي‌الداءِاَلْبُخْلُ» يعني" جاهل سخاوتمند نزدخدا ازعابدبخيل محبوبتراست وبدترين دردها دردبخل است".

و در روايت ديگر آمده است كه :« الشَّابُّ السَّخِيُّ الْمُقْتَرِفُ لِلذُّنُوبِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنَ الشَّيْخِ الْعَابِدِ الْبَخِيلِ »[30] يعني : " جوان سخاوتمند گنه كار از پيرمرد عابد بخيل در نزد خدا محبوبتر است. "

پيامبراكرم (ص) مي فرمايد:« طَعَامُ الْجَوَادِ دَوَاءٌ وَ طَعَامُ الْبَخِيلِ دَاءٌ»[31] يعني : " غذاي انسان سخاوتمند درمان است و غذاي بخيل درد. "

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:« سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُنَالُ الْمُلْكُ فِيهِ إِلَّا بِالْقَتْلِ وَ التَّجَبُّرِ وَ لَا الْغِنَى إِلَّا بِالْغَصْبِ وَ الْبُخْلِ وَ لَا الْمَحَبَّةُ إِلَّا بِاسْتِخْرَاجِ الدِّينِ وَ اتِّبَاعِ الْهَوَى فَمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الزَّمَانَ فَصَبَرَ عَلَى الْفَقْرِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْغِنَى وَ صَبَرَ عَلَى الْبِغْضَةِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْمَحَبَّةِ وَ صَبَرَ عَلَى الذُّلِّ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْعِزِّ آتَاهُ اللَّهُ ثَوَابَ خَمْسِينَ صِدِّيقاً مِمَّنْ صَدَّقَ بِي »[32]يعني : " به زودي بر مردم زماني مي آيد كه به حكومت دست نمي يابند مگر با قتل ، غني نمي شوند مگر با غصب و بخل ، محبت بدست نمي آيد مگر با خروج از دين و اطاعت از هواهاي نفساني . پس هر كس اين زمان را درك كند اگر به فقر صبر كند در حالي كه قدرت بر غني دارد و بر دشمني صبر كند در حاليكه مي تواند رضايت و محبت ديگران را جلب كند وبر ذلت صبر كند در حاليكه مي تواندعزيز شود . خداي متعال ثواب پنجاه صديق از كساني كه مرا تصديق نمودند به او عطا مي كند. "

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: «إِنَّ السَّخَاءَ شَجَرَةٌ مِنْ أَشْجَارِ الْجَنَّةِ لَهَا أَغْصَانٌ مُتَدَلِّيَةٌ فِي الدُّنْيَا فَمَنْ كَانَ سَخِيّاً تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا فَسَاقَهُ ذَلِكَ الْغُصْنُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْبُخْلُ شَجَرَةٌ مِنْ أَشْجَارِ النَّارِ لَهَا أَغْصَانٌ مُتَدَلِّيَةٌ فِي الدُّنْيَا فَمَنْ كَانَ بَخِيلًا تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا فَسَاقَهُ ذَلِكَ الْغُصْنُ إِلَى النَّارِ »[33]يعني : " سخاوت درختي است از درختان بهشت كه شاخة آنها در دنياست . پس هر كس انسان سخاوتمندي باشد به شاخة آن درخت آويزان شده است كه او را به بهشت خواهد برد . و بخل درختي از درختان جهنم است كه شاخه هاي آن در دنياست . پس هر كس بخيل باشد از شاخة آن گرفته است كه او را به جهنم خواهد برد. "

خضر بنام برده فروخته شده

روزي حضرت خضر از بازار بني اسرائيل مي گذشت ناگاه چشم فقيري به او افتاد و گفت :به من صدقه بده خداوند به تو بركت دهد!

خضر گفت:من به خدا ايمان دارم ولي چيزي ندارم به تو بدهم.

فقير گفت :« بِوَجهِ اللهِ لما تَصَدَقَت عليَّ » تورا به وجه(عظمت) خدا سوگند مي دهم ! به من كمك كن ! من در سيماي شما خير و نيكي مي بينم تو آدم خيّري هستي اميدوارم مضايقه نكني.

خضر گفت:تو مرا به امر عظيم (وجه خدا) قسم دادي و كمك خواستي ولي من چيزي ندارم كه به تو احسان كنم مگر اينكه مرا به عنوان غلام بفروشي.

فقير گفت : اين كار نشدني است چگونه تو را به نام غلام بفروشم؟

خضر فرمود : تو مرا به وجه خدا (خداي بزرگ) قسم دادي و كمك خواستي من نمي توانم نا اميدت كنم مرا به بازار ببر و بفروش و احتياجت را بر طرف كن !. فقير حضرت خضر را به بازار آورد و به چهار صد درهم فروخت.خضر (ع) مدتي در نزد خريدار ماند ، اما خريدار به او كار واگذار نمي كرد. خضربه او گفت : تو مرا براي خدمت خريدي ، چرا به من كار واگذار نمي كني؟

خريدارگفت: من مايل نيستم كه تو را به زحمت اندازم ، تو پير مرد سالخورده هستي.

خضرگفت : من به هر كاري توانا هستم و زحمتي بر من نيست.

خريدارگفت: حال كه چنين است اين سنگها را از اين جا به فلان جا ببر!

با اينكه براي جابجا كردن سنگها شش نفر در يك روز لازم بود ، ولي سنگها را در يك ساعت به مكان معين جابجا كرد.خريدار خوشحال شد و تشويقش نمود و گفت:آفرين بر تو ! كاري كردي كه از عهدة يك نفر بيرون بود كه چنين كاري را انجام دهد.

روزي براي خريدار سفري پيش آمد خواست به مسافرت برود ، به خضر گفت:من تو را درستكار مي دانم مي خواهم به مسافرت بروم، تو جانشين من باش ، با خانواده ام به نيكي رفتار كن تامن از سفر برگردم و چون پير مرد هستي لازم نيست كار كني ، كار برايت زحمت است.

خضرگفت : نه هرگز زحمتي برايم نيست.

خريدارگفت: حال كه چنين است مقداري خشت بزن تا برگردم .

خريدار به سفر رفت ، خضر به تنهايي خشت درست كرد و ساختمان زيبايي بنا نمود.خريدار كه از سفر برگشت ، ديد كه خضر خشت را زده و ساختماني را هم با آن خشت ساخته است، بسيار تعجب كردوگفت:تو را به وجه خدا سوگند مي دهم كه بگويي تو كيستي و چه كاره اي ؟

حضرت خضر گفت:چون مرا به وجه خدا سوگند دادي و همين مطلب مرا به زحمت انداخت و به نام غلام فروخته شدم . اكنون مجبورم كه داستانم را به شما بگويم ؛ فقير نيازمندي از من صدقه خواست و من چيزي از مال دنيا نداشتم كه به او كمك كنم . مرا به وجه خدا قسم داد، لذا خود را به عنوان غلام در اختيار او گذاشتم تا مرا به شما فروخت.

اكنون به شما مي گويم هر گاه سائلي از كسي چيزي بخواهد و به وجه خدا قسم دهد در صورتي كه مي تواند به او كمك كند ، اگر سائل را رد كند روز قيامت در حالي محشور خواهد شد كه در صورت او پوست، گوشت و خون نيست ، تنها استخوانهاي صورتش مي مانند كه وقت حركت صدا مي كنند (فقط با اسكلت در محشر ظاهر مي شود. )

خريدار چون حضرت خضر را شناخت گفت:مرا ببخش كه تو را نشناختم . و به زحمت انداختم.

خضر گفت : طوري نيست . چون تو مرا نگهداشتي و درباره ام نيكي نمودي .

خريدارگفت: پدرو مادرم فدايت باد! خود و تمام هستي ام در اختيار شماست .

خضرگفت : دوست دارم مرا آزاد كني تا خدا را عبادت كنم.

خريدارگفت: تو آزاد هستي!

خضرگفت : خداوند را سپاسگزارم كه پس از بردگي مرا آزاد نمود.[34]

سخاوت نجاشي

در زمان امام صادق(ع) شخصي به نام« نجاشي » استاندار اهواز و شيراز بود. با اينكه از طرف خلفاي عباسي فرمانروا بود، ولي از دوستان و شيعيان امام صادق (ع) به شمار مي آمد. يكي از كارمندان به حضور امام صادق (ع) رسيد عرض كرد : نجاشي استاندار اهواز و شيراز آدم مؤمن و از شيعيان ماست . در دفتر او براي من مالياتي نوشته شده به او از اين بابت مبلغي بدهكارم . اگر صلاح بدانيد درباره من نامه اي به او بنويسيد و مرا توصيه اي بفرماييد. امام صادق (ع) اين نامه كوتاه را به استاندارد اهواز نوشت:«بسم الله الرّحمن الرّحيم ، سِر أَخاكَ يَسُّرُكَ اللهُ».يعني " به نام خداوند بخشندة مهربان ، برادرت را شاد كن تا خداوند تو را شاد كند".

نامه را گرفت و نزد نجاشي برد. نجاشي در مجلس عمومي نشسته بود كه او وارد شد. با خلوت شدن مجلس ، نامه را به نجاشي داد و گفت: اين نامه امام صادق (ع) است. نجاشي نامه را بوسيد و روي چشم گذاشت پرسيد: حاجتت چيست؟

مرد به او پاسخ داد:در دفتر ماليات شما، مبلغي بر من نوشته شده است .

- چه مقدار؟

- ده هزار ردهم .

همان دم نجاشي دفتر دارش را خواست و به او دستور داد ،بدهي اين مرد را از دفتر خارج كن و از حساب من بپرداز و درباره ماليات سال آينده ايشان نيز همين كار را انجام بده.

سپس استاندار از او پرسيد : آيا تو را شاد كردم ؟

- آري ! فدايت گردم. آن گاه دستور داد ، مركب، كنيز و يك نوكر به او بدهند و همچنين دستور داد يك دست لباس به او دادند. هر يك از آنها را كه مي دادند مي پرسيد : تو را شاد كردم ؟

او هم مي گفت : آري ! فدايت شوم .و هر چه او مي گفت آري ، نجاشي بر بخشش خود مي افزود تا اينكه از بخشش فارغ شد. به آن مرد گفت : فرش اين اتاق را كه هنگام دادن نامه امام صادق(ع) روي آن نشسته بودم بردارو ببر . بعد از اين هم هر وقت حاجتي داشتي نزد من بيا كه بر آورده مي شود. فرش را نيز برداشت و با خوشحالي بيرون آمد و محضر امام صادق (ع) رفت و جريان ملاقات خود را با استانداراهواز به امام عرض كرد . امام صادق(ع) از شنيدن رفتار نجاشي به او خوشحال گشت.

مرد گفت : فرزند رسول خدا ! سوگند به خدا ، گويا رفتار نيك نجاشي با من ، شما را نيز شادمان كرد؟

امام صادق (ع) فرمود: آري ! سوگند به خدا ، نجاشي خدا و پيامبر خدا را نيز شاد كرد.[35]

امام رضا (ع) فرمود:« السَّخِيُّ يَأْكُلُ طَعَامَ النَّاسِ لِيَأْكُلُوا مِنْ طَعَامِهِ وَ الْبَخِيلُ لَا يَأْكُلُ مِنْ طَعَامِ النَّاسِ لِئَلَّا يَأْكُلُوا مِنْ طَعَامِهِ »[36] يعني : " انسان سخي غذاي ديگران را مي خورد تا مردم از غذايش بخورد ولي بخيل از غذاي مردم نمي خورد تا آنها نيز از غذاي او نخورند. "

ريشه هاي بخل

1- ضعف مباني ايمان ومعرفت خدا

كسي كه خداوندرابرهمه چيز قادرمي‌داندومعتقداست كه ريشه تمام خيرات و بركات ذات پاك حق تعالي است گرفتار صفت پست بخل نمي شود.حضرت امير (ع) مي‌فرمايد:« اَلْبُخْلُ بِالموجودِ سوءُ‌الظّنِ بِالْمَعْبودِ".[37] يعني" بخل ورزيدن به آنچه انسان دارد بخاطر سوء ظن بخداست".

2- دوستي مال دنيا

يكي از علل بخل دوست داشتن مال دنياست . كسي كه محبت به دنيا دارد از دست دادن آن برايش بسيار سخت است.

به كسي رايگان نان نمي دهم

سگي در حال جان كندن بود . صاحبش به بالينش آمد و با تأثُّر و تأسُّف بسيار ، اشك مي ريخت و ناله و زاري مي نمود ، در حال كه انبان پر از نان بر دوشش بود.

شخصي به او رسيد وپرسيد: چرا گريه مي كني ؟

او گفت : سگ من در حال جان دادن است . سگ نگو و شير نر بگو ، روز ها براي من شكار مي گرفت وشبها پاسبان من بود:

تيز چشم و خصم گير و دزد ران

نيك خــو وبـا وفـا و مهـربان

آن شخص پرسيد: چرا مي ميرد؟ آيا زخمي خورده است ؟ آيا بيماري گرفته است؟

گفت : نه ، هيچ زخم وبيماري ندارد ، بلكه دردش گرسنگي است !

آن شخص گفت : چرا مقداري از نان انبان را به سگ نمي دهي تا زنده بماند ؟

او گفت : بر دلم روا نيست كه نان را بدون پول به كسي بدهم ، ولي اشك ديدگانم را رايگان است . آن شخص به او رو كرد و :

گفت: خاكت بر سراي پر باد مشك

كه لب نان پيش تـو بهتر ز اشك

كلّ خود را خوار كرد او چون بليس

پـارة اين كل نباشد جـز خسيس

من غـلام آنكه نفـــروشد وجـــود

جـز بدان سلطان با افضال وجود[38]

3- ضعف اعتقادبه عالم آخرت

اگر كسي به عالم آخرت يقين داشته باشد و بدانداحسان وانفاق او درعالم آخرت به درد او خواهد خورد و ذخيره عالم آخرت خواهدشد و خداوند متعال ده برابر بلكه هفتصد برابر آنرا مي دهد ، هرگزبخل نمي‌ورزد.

4- آرزوهاي طولاني

علت ديگر بخل آرزوي طولاني است . انساني كه به طول امل مبتلاست وقتي به روزي و ثروت موجود نگاه مي كند چون مرگ را بسيار دور مي بيند ويا خود را هميشه زنده مي پندارد روزي برايش كم جلوه مي كند وبه اين دليل از خرج آن خود داري مي كند.

علاج بخل:

1- تقويت ايمان بخدا وعالم آخرت

براي علاج بخل يكي از راه هاي مهم اين است كه ايمان به خدا و عالم آخرت را در آن تقويت كنيم و به او بفهمانيم كه اين دنيا فاني است و عالم ديگري در پيش روي ماست و در آن عالم تمام اعمال خير و شر ما بدون كم وكاست به ما مي رسد و هر مالي را كه در راه خدا احسان وانفاق كنيم در آن دنيا به درد ما خواهد خورد ولي هر چه در اين دينا بماند مال ديگران خواهد بود.

ممکن است برخی بخاطرترس از دست رفتن نعمت و ابتلا به فقر ، گرفتار رذيله بخل گردند. آنها نيز بايد بدانند خدای حکيم بر تمام موجودات عالم متکفل گرديده که روزی آنها را برساند و انسان يکی از آنهاست. و ثانيا روزی تمام موجودات عالم از جمله انسان مقدر است وتجاوز و يا حرمان از آن غير ممکن است.

يكــى طفــــل دنـــدان بــرآورده بــود

پـــدر ســر به فكرت فرو برده بود

كــه من نان و بـــرگ از كـجا آرمـــش

مــروت نباشـــد كـــه بگـــذارمش

چو بيچاره گفت اين سخن پيش جفت

نگـــر تا زن او را چه مــردانه گفت

مــخـــور گــــول ابليس تــا جان دهــد

هر آن كس كه دندان دهد نان دهد

تــــوانــاســت آخـــــر خــــداونــد روز

كــه روزى رساند تو چندان مسوز

ديده عبرت بگشاى و بنگر چقدر كسان كه در طفلى ،پدر از سر ايشان رفته، و هيچ‏مالى به جهت ايشان نگذاشته با وجود اين، بسيار حال و ثروت ايشان از كسانى كه‏اموال بسيار از پدر به جهت ايشان مانده بهتر و بيشتر است.كم كسى را مى‏بينيم كه آنچه‏دارد به واسطه ارث پدر بوده باشد.و حال اينكه فرزند اگر صالح و پرهيزكار بوده باشدخداوند به نيكوتر وجهى كفايت و كارسازى او را بكند. و اگر فاسق و تبهکار روزگار باشد،آن مالى را كه تو به زحمت و تصديع جمع كرده‏اى و نخورده‏اى صرف لهو و لعب ومعصيت‏خدا خواهد نمود.و مظلمه او عايد تو خواهد شد.

2- كوتاه كردن آرزوز وبه يادآوردن مرگ

يكي ديگر از راه هاي علاج بخل اين است كه انسان آرزوي خود را كوتاه كند ومرگ را در مقابل چشمش بداند واين مطلب را درك كند كه هرچقدر عمرش طولاني باشد باز مرگ به سراغ آن خواهد آمد وفرار از مرگ غير ممكن است.

سرانجام بخل

آورده اند كه مردى بود بخل ، نام وى شداد. مال بسيار جمع كرده بود و يك لقمه به خوشدلى نمى خورد. چون وفات كرد زنش شوهرى كرد. آن شوهر دست در نهاد و مال شداد به اسراف خرج مى كرد. روزى زن آب در چشم بگردانيد و گفت : شداد اين مال جمع كرده بود و يك لقمه به خوشدلى نخورد.

شوهرش گفت : نوشش مباد آنچه خورد. كاشكى آنچه خورد، نخوردى و از براى ما بگذاشتى . شداد را شريكى بود. او نيز بخيل بود. خبر به وى رسيد. دست در نهاد و مال را صرف مى كرد و هر روز دعوتى مى ساخت و مى گفت : «كلوا قبل ان ياءكل بعل زوجة شداد.» بخوريد پيش از آنكه شوهر زن شداد بخورد.[39]

3- احسان و انفاق نمودن برخلاف ميل باطني

يكي ديگر از راه هاي معالجه بخل اين است كه انسان بر خلاف ميل خود اقدام به انفاق و احسان نمايد يعني آن كه بخل دارد خود را به سخاوت وادار كند. اين عمل باعث مي شود كه انسان در مدت اندكي از بخلش بکاهد وپس از تمرين وتكرار پي در پي ، آن صفت رذيله را در خود نابود سازد.

4- توجه به آثارسوء بخل

راه ديگر علاج بخل اين است كه به تنايخ زشت بخل و آثار و تبعات منفي آن نگاه كنيم وببينيم آيا در مقابل آن همه تبعات و آثار سوء، بخل ورزيدن شايسته است؟ در اينجا به چند نمونه ار آنها اشاره مي كنم.

1- انسان بخيل درمقابل حفظ مال ازآبروي خود هزينه مي كند.

حضرت امير (ع) فرمود:« اَلْبَخيلُ يَسْمَحُ مِنْ عِرْضِهِ بِاَكْثَرِ مِمَّا اَمْسَكَ مِنْ عَرَضِهِ »[40] يعني" بخيل بيش از آنچه كه از متاع دنيا براى خود نگهدارى مى كند، از عرض و آبروى خود مى بخشد ".

2- بخيل دوستانش راازدست مي‌دهد

حضرت علي (ع) فرمود:« لَيسَ لِبَخيل حَبيبٌ »[41] يعني" بخيل يار و دوست ندارد".

3- بخيل انبار دار ديگران است.

علي (ع) فرمود: « اَلْبَخيلُ خَازِنٌ لِوَرَثَتِهِ »[42] يعني"بخيل خزانه دار ورثه خويش است."

4- بخيل فقيرانه زندگي مي‌كند وحساب اغنياء پس مي‌دهد

علي (ع) فرمود: « عَجِبْتُ لِشَقِىِّ اَلْبَخيلِ يَتَعَجَّلُ الفَقْرَ اَلّذى مِنْهُ هَرَبَ وَ يَفُوْتُهُ اَلْغِنَى الّذى اِيّاهُ طَلَبَ فَيَعيشُ في الدُّنيا عَيشَ الفُقَراءِ وَ يُحاسَبُ في الآخِرَةِ حِسابَ الاَغنياءِ »[43] يعني " از بخيل بدبخت در شگفتم! به سرعت، سوى فقر پيش مى رود كه از آن مى گريزد و غنا و بى نيازى را كه مى طلبد، از دست مى دهد; در دنيا فقيرانه زندگى مى كند و در آخرت بايد حساب اغنيا را بپردازد ".

5- بخيل نزد مردم بدنام است

علي (ع) فرمود:« بِالْبُخْلِ تَكْثُرُ المَسَبَّةَ »[44] يعني " بخاطربخل ، بدگوئي ودشنام مردم زياد مي‌شود."

5- قطع محبت به دنيا

اگر ريشه بخل علاقه وافر به دنياست ، برای معالجه آن بايد محبت دنيا را از دل بيرون کرد. و برای قلع و قمع حب دنيا ، بايد در عاقبت دنيا طلبان و زراندوزان نگاه نمود که هم اکنون زير هزاران خروار خاک خوابيده اند وانيس و مونسشان خزندگان و جوندگان است . علی رغم داشتن ثروت فراوان در دنيا ، هم اکنون در ديار وحشت ، غريبانه بالش بر خاک نهاده ، نه تنها حسرت عمر ازدست رفته را می خورد بلکه بخاطر همان ثروت ، گرفتار هزاران نوع مصيبت هستند.



[1] - وسائل‏الشيعة ج 21 ص 559

[2] - آل عمران اية 180

[3] - سوره اليل ايه 8-13

[4] - من‏لايحضره‏الفقيه ج 2 ص 63

[5] - وسائل‏الشيعة ج 7 ص 206

[6]- وسائل‏الشيعة ج 9 ص 36

-[7] وسائل‏الشيعة ج 9 ص 38

[8] - وسائل‏الشيعة ج 12 ص 57

[9] - الكافي ج 4 ص 46

[10] - الكافي ج 3 ص 497

[11] - الكافي ج 3 ص 498

[12] - من لا يحضر الفقيه ج 2 ص 7

[13] - الكافي ج 3 ص 502

[14] - الكافي ج 3 ص 505

[15] - الكافي ج 3 ص 505

[16] - الكافي ج 3 ص 505

[17] - الكافي ج 3 ص 505

[18] - الكافي ج 3 ص 506

[19] - مستدرك الوسائل ج 7 ص 24

[20] - وسائل‏الشيعة ج 9 ص 39

[21] مستدرك‏الوسائل ج 7 ص 28

[22] - مستدرك‏الوسائل ج 7 ص 29

[23] - محجة البيضاء، ج 6، ص 71.و بحار الانوار، ج 73، ص 303، ح 15 (با اندك تفاوتى).

[24] - قريب به اين مضمون در بحار الانوار، ج 73، ص 308، ح 37.و سنن ترمذى، ج 8، ص 140 (با اندك تفاوتى).

[25] - محجة البيضاء، ج 6، ص 73.و احياء العلوم، ج 3، ص 220.

[26] - محجة البيضاء، ج 6، ص 72

[27] - محجة البيضاء، ج 6، ص 74.و احياء العلوم، ج 3، ص 221.

[28] - اعلام الناس اتليدي ص 54

[29] - وسائل‏الشيعة ج 12 ص 34

[30] - مستدرك‏الوسائل ج 7 ص 15

[31] - مستدرك‏الوسائل ج 16 ص 234

[32] - الكافي ج 2 ص 91

[33] - مستدرك‏الوسائل ج 7 ص 15

[34] -بحار الأنوار ج 13 ص 321

[35] - بحار ج 47 ص 370و ج 74 ، ص 292

[36] - الكافي ج 4 ص41

[37] - غررالحكم 292

[38] - داستانهاي مثنوي ج 3 ص 117

[39] - داستان عارفان ، کاظم مقدم

[40] - غررالحكم 292

[41] - غررالحكم 293

[42] - غررالحكم 292

[43] - غررالحكم 370

[44] - غررالحكم 293

 
طراح و برنامه نویس: اکین