انتقامجوئی PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط مدیر   
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۲۷

نويسنده : حجه الاسلام صفری

انتقامجوئی

يکی از اوصاف رذيله ، روحيه انتقامجوئی است . انتقام در مقابل عفو و بخشش است. انتقام در لغت به معناي کیفر دادن[1]و در اصطلاح کیفر دادن دیگری به همان اندازه که ستم نموده یا بیشتر از آن[2] است.

انواع انتقام

گرفتن انتقام ممکن است حق و يا ناحق باشد . انتقامی که حق است يعنی گيرنده انتقام کسی است که از نظر شرع اين حق را دارد از طرف ديگر انتقام بگيرد. مانند قصاص ، اخذ ديه . انتقام ناحق آن انتقامی است که انتقام گيرنده چنين حقی ندارد و از راه ستم و ظلم ، مرتکب قتل يا غارت و يا مفاسد اخلاقی می شود.

در نگاه ديگر، انتقام بر دو گونه است: انتقام شخصی و انتقام اجتماعی. انتقام شخصی غالباً برخاسته از یک رنج باطنی است که بر اثر ستم ظالم، در دل ستمدیده به صورت کینه حاصل شده است. این احساس درونی رنج، ستمدیده را به انتقام از ظالم فرا می­خواند. البته گاهی منشأ انتقام ستم نيست بلکه کسی جلوی غارت گری و يا سوء استفاده ديگری را گرفته و همين ممانعت باعث عداوت و دشمنی گرديده و طرف مقابل بنوعی برای گرفتن انتقام ، اقدام به اعمال ناپسند نموده است که اين نوع انتقام از بدترين رفتار است. عامل انتقام های شخصی نوعاً همین حس باطنی است نه تفکر عقلانی . چون عقل، بسیاری از انتقامهای شخصی را تجویز نمی کند.

اما انتقامهای اجتماعی که همان مؤاخذات مشروع و قانونی و مانند قصاص و دیات است بر مبنای یک تفکر عقلانی یعنی حفظ نظام و امنیت اجتماعی است و از حقوق جامعه محسوب می­گردد لذا در مواردی که ظالم با ستم به مظلوم دارای مؤاخذۀ اجتماعی شده است، اگر مظلوم هم او را عفو کند، قانون می تواند بخاطر حق جامعه ، ظالم را مؤاخذه نماید.

از آنچه که گفته شد و نیز بررسی آیات و روایات این باب، این معنا به خوبی بدست  می­آید که انتقام به طور مطلق بد نیست. قسمی از آن مشروع است که به صورت قصاص یا دیه و مانند آن انجام می شود و قسمی دیگر نامشروع است و آن جائی است که بیش از ستم وارده تلافی نماید یا از راه حرام برای تلافی استفاده نماید.

انتقام در اخلاق

آنچه که در بحثهای اخلاقی بیشتر بر آن تکیه می­شود " انتقام " نقطۀ مقابل «گذشت» است. يعنی انتقام د مواردی که می توانست گذشت کند.و گفته شده اگر جز با انتقام آرام نمی گیرد در مواردی که برای ستم ظالم کیفر شرعی معین شده، به همان مقدار بسنده کند و در مواردی هم که شرعاً کیفری معیّن نشده مانند دشنام، اگر می­خواهد جواب دهد از کلمات نامشروع استفاده نکند مثلاً دشنام را با دشنام جواب ندهد بلکه با کلماتی چون ای بی حیا، ای جاهل و مانند آن جواب دهد و اگر موردی است که حمل بر بی غیرتی نمی شود، سکوت نماید و او را به منتقم حقیقی یعنی خدای سبحان واگذار نماید.[3]

انتقام از منظر احاديث

بدون شک عفو و اغماض در مواردی که تالی فاسد نداشته باشد بهتر از انتقام است. همانطوريکه انتقام از طريق غير مشروع نيز بدون شک حرام و مذموم است. و احاديث فراوانی در مذمت آن وارد شده است. نکته سوم اين است که انتقام در چهار چوب شرع مانند قصاص شرعی ، ديه ، جايز است ومذموم نيست گرچه در اين موارد نيز گذشت بهتر از انتقام است.

اما آنچه در بحث اخلاق بيشتر مورد نظر است و از آن مذمت شده و بعنوان صفت رذيله معرفی گرديده است ، روحيه انتقام جوئی و حفظ کينه تا گرفتن انتقام است. اين خصلت ، يک نوع بيماری است و ريشه های غير اخلاقی مانند کبر و غرور ، خودنمائی و شهرت طلبی ، دارد. همين روحيه در طول تاريخ موجب جنايات فراوانی گرديده و خون های ناحقی را بر زمين ريخته است.

انتقامجوئی مُهردار عبدالملک

در ايامى كه عبدالله بن زبير، بعنوان خلافت ، بر مكه و مدينه حكومت مي كرد يكى از منشيهاى عبدالملك مروان كه مهردار خليفه بود از شام بزيارت بيت الله رفت و در آنجا با يك نفر از خواص عبدالله بن زبير برخورد نمود و ضمن بحث و گفتگو بين آن دو سخنانى تند و زننده رد و بدل گرديد و رنجيده خاطر از يكديگر جدا شدند. پس از آنكه حجاج بن يوسف با سپاهيان عبدالملك مكه را فتح نمود و عبدالله بن زبير را كشت جمعى از خواص او را دستگير و زندانى كرد و آنانرا با خود بكوفه برد. يكى از دستگير شدگان همان مردى بود كه در گذشته با مهردار خليفه برخورد تند و خشن داشت.

حجاج از عراق نامه اى بعبدالملك نوشت و درباره زندانيان كه همه از خواص عبدالله بن زبير بودند كسب تكليف نمود. عبدالملك به منشى خود دستور داد به حجاج پاسخ دهد كه عدد بازداشت شدگان را تعيين كن و نام آنان را يك بيك بنويس . منشى جواب نامه را تهيه كرد و دستور عبدالملك را با اين عبارت نوشت « احصيهم و اكتب اساميهم » نامه پاكنويس شد، به امضاء خليفه رسيد، و براى مهر شدن آنرا بمهردار عبدالملك دادند. او نامه را با دقت مطالعه كرد و از مضمون آن آگاه شد.

مهردار قبلا شنيده بود مردى كه در مكه با او به تندى سخن گفته هم اكنون با ساير خواص عبدالله زبير در زندان حجاج است . خواست از اين فرصت استفاده كند و براى تشفى خاطر، بگونه اى از او انتقام بگيرد. فكر شيطانى عجيبى بخاطرش آمد و فورا آنرا بموقع اجراء گذارد. با صداى بلند گفت در نامه نقطه اى فراموش شده آيا اجازه هست آنرا بگذارم ؟ اجازه داده شد. او نقطه اى رو « ح » « احصيهم »گذارد و آن را « اخصيهم » نمود سپس نامه را مهر كرد و جزء ساير نامه ها براى توزيع فرستاد.
« احصاء» در لغت عرب بمعنى شمارش نمودن و « اختصاء» بمعنى اخته كردن است. با اضافه يك نقطه معنى دستور عبدالملك اين شد كه تمام خواص و نزديكان عبدالله زبير را كه در زندانند اخته كن و سپس ‍ اسمهاى آنانرا يك بيك بنويس . با وصول نامه ، حجاج بن يوسف اين عمل غيرانسانى را تحت عنوان دستور خليفه بموقع اجراء گذارد، تمام زندانيان را ناقص العضو نمود و همه آنان را با اخته كردن از زندگى طبيعى محروم ساخت.[4]

انتقام از اوصاف جاهليّت

يكى از مسلمانان به نام مقيس بن صبانه كنانى قاتل برادر خود، خشام را در محله بنى النجار پيدا كرد. جريان را به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد. پيامبر او را به اتفاق قيس بن هلال مهرى نزد بزرگان بنى النجار فرستاد و دستور داد كه اگر قاتل هشام را مى شناسند او را تسليم برادرش ‍ مقيس نمايند و اگر نمى شناسند خون بها و ديه او را بپردازند.

آنان هم چون قاتل را نمى شناختند، ديه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحويل گرفت و اتفاق قيس بن هلال به طرف مدينه حركت كردند. در بين راه بقاياى افكار جاهليت مقيس را تحريك نمود و با خود گفت : قبول ديه موجب سرشكستگى و ذلت است ، لذا هم سفر خود را كه از قبيله بنى النجار بود به انتقام خون برادر خود كشت و به طرف مكه فرار نمود و اسلام نيز كناره گيرى كرد. پيامبر نيز در مقابل اين خيانت ، خون او را مباح نمود.

برهمين اساس است که در احاديث فراوانی انتقام موردمذمت قرار گرفته است ، خصوصا انتقامی که غير مشروع و از طريق محرمات انجام گيرد.

رسول خدا فرمودند كه: «اگر مردى ترا سرزنش كند به عيبى كه در تو هست، توسرزنش مكن او را به آنچه در اوست»[5]

و نيز فرمودند: «دو نفر كه يكديگر را دشنام مى‏دهند دو شيطان‏اند كه همديگر را مى‏درند»[6]

روزى در مجلس حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - شخصى به يكى از صحابه‏دشنام داد، و او ساكت‏بود، بعد از آن، او نيز شروع كرد به تلافى آن.حضرت برخاستندو فرمودند كه: فرشته از جانب تو جواب مى‏داد و چون خود به سخن آمدى فرشته‏رفت و شيطان آمد، و در مجلسى كه شيطان در آن است من نمى‏نشينم. [7]

حضرت امير (ع) فرمودند ما أقبح الانتقام بأهل الأقدار»[8] يعنی " انتقام گرفتن بر اهل قدرت چقدر قبيح است ." خود آنحضرت وقتی شنيد عبدالله بن عباس فرماندار بصره بر قبيله‏ي بني تميم چون در جنگ جمل با طلحه و زبير بودند سخت گرفته است به عبدالله بن عباس نامه‏اي نوشت و او را سرزنش نمود و از اين عمل جلوگيري کرد و حقيقتي را که ما امروز نسبت به آن تجاهل مي‏کنيم بيان فرمود، آن حقيقت اينکه: رئيس حکومت نيز نسبت به کارهاي مأمورين خود که بر مردم گماشته شده‏اند مسئوليت دارد. فرمود: مردم بصره را با احسان و نيکوئي شادگردان و گره ترس را از دلهايشان باز کن به من خبر رسيده است که با بني تميم بداخلاقي و خشونت مي‏کني، اي ابوالعباس خدا ترا رحمت کند در نيکي و بدي که بر دست و زبانت جاري مي‏شود مدارا کن زيرا ما هر دو در اين جهت با هم شريک هستيم و چنان کن که گمان نيکوي من به تو باشد و انديشه من درباره تو سست نگردد.

هنگام شهادت نيز به اطرافيان خود فرمودند يا بَني عَبدُالمُطَّلِبِ لا اَلفِيَنَکُم تَخُوضُونَ دِماءَ المُسلِمِينَ خُوضاً. تَقُولُونَ قُتِلَ اَمِيرُالمُؤمِنينَ، قُتِلَ اميرُالمومنين. اَلا لايَقتُلَّنَ بي اِلا قاتِلِي! » يعنی " اي خاندان عبدالمطلب! مبادا ببينم که در خون مسلمانان غوطه‏ور شده‏ايد به اين بهانه که بگوييد: اميرالمومنين را کشتند، اميرالمومنين را کشتند. هوشيار باشيد، با شما سخن مي‏گويم. به خاطر کشته شدن من جز قاتل من نبايد کشته شود. "

همه مي‏دانستند قاتل او از گروه خوارج است و دشمني آنان با حضرت علي و ديگر مسلمانان، کاملا آشکار بود. بازمانده خوارج نيز مورد شناسايي بودند و چه بسا عده‏اي مي‏خواستند به بهانه آنکه قاتل اميرالمومنين همان خوارج هستند خون خوارج و يا حتي ديگران را به اين عنوان که از خوارج هستند، بريزند و خلاصه در جامعه فتنه برخيزد و خون ناحق ريخته شود.

و اين سخن مکررآن حضرت است که می فرمود :« مَتَي أَشْفِي غَيْظِي إِذَا غَضِبْتُأَ حِينَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ فَيُقَالُ لِي لَوْ صَبَرْتَ أَمْ حِينَ أَقْدِرُ عَلَيْهِ فَيُقَالُ لِي لَوْ عَفَوْتَ» يعنی " چون خشم گيرم، کي آن را فرو نشانم؟ در آن زمان که قدرت انتقام ندارم، که به من بگويند:" اگر صبر کني بهتر است" يا آنگاه که قدرت انتقام دارم؟ که به من بگويند" اگر عفو کني خوب است"

باز در مورد انتقام فرموده اند که دَعِ الاِنتِقامَ فَإِنَّهُ مِن أَسوَءِ أَفعالِ المُقتَدِرِ»[9] يعنی " انتقام گرفتن را رها کن زيرا انتقام از بدترين افعال انسان مقتدر است."

بازفرمودند : « قِلَةُ العَفوِ أَقبَحُ العُيوبِ وَ التَّسَرُعُ إِلَى الاِنتِقامِ أَعظَمُ الذُنُوبِ»[10] يعنی " گذشت نداشتن از بدترين عيوب و سرعت بر گرفتن انتقام از بزرگترين گناهان است."

علاج ترک انتقام

علاج ترك انتقام اين است كه تامل در بدى عاقبت آن در دنيا و آخرت‏كند و بداند كه اگر انتقام آن را به پروردگار حواله كند البته منتقم حقيقى از او انتقام‏ خواهدكشيد، همچنان كه مكرر مشاهده شده و به تجربه رسيده و اخبار و آيات بر آن دلالت دارند.

به چشم خويش ديدم در گذرگاه

كه زد بر جان مورى مرغكى راه

هنوز از صيد منقارش نپــرداخت

كه مرغ ديگر آمد كار او ساخت

علاوه بر اينكه اگر آن شخصى كه بدى كرده او را از انسانيّت فى الجمله بهره‏اى‏هست از سكوت و مكافات نكردن بيشتر تنبيه و تاديب مى‏شود، و اثر الم و شرمسارى‏و خجالت او بيشتر از انتقام توست.و اگر از انسانيّت‏بى‏بهره و بى‏نصيب است تلافى تونيز چندان اثرى در او نمى‏كند، بلكه هر چه نسبت‏به او گوئى تفاوتى در حال او نمی کند و تو باز از مقابله و برابرى با او ضايع و بى وقع مى‏گردى زيادتر از آنچه آن‏شخص با تو كرده است.

سگى پاى صــحرا نشينى گـزيــد

به خشمى كه زهرش زدندان چكيد

شب از درد بيــچاره خوابش نبرد

به خيل انــدرش دخترى بود خـرد

پـدر را جفا كــرد و تنـدى نـمود

كه آخــر تـــو را نيز دنــدان نبـود

پس از گـريه مـرد پـراكـنده روز

بخنــديــد كــاى دختــر دلفــروز

محال است اگر تيغ بر سر خورم

كه دنــدان بــه پاى سگ اندر برم

آنگاه در فوائد و لذايذ دنيوی و اخروی عفو تأمل کند و بدين وسيله با روحية انتقام گيری خود مبارزه نمايد که اگر همچنان در اين مسير مراقبت نمايد ، از براى او ملكه و عادت خواهد شد.



[1] - لسان العرب، ابن منظور، محمد بن مکرم، ج 12 - مجمع البحرین، طریحی، فخر الدین، ج 6، ص 180

[2]- المیزان فی تفسیر القرآن، طباطبائی، سید محمدحسین،ج 12، ص 86

[3] - جامع السعادات، ج 1/ص 335 - معراج السعادة ، و نراقی، احمد، ج 1، ص 245

[4] - جوامع الحكايات ، صفحه 278

[5] - محجة البيضاء، ج 5، ص 315

[6] - كنز العمال، ج 3، ص 600، خ 8102.

[7] - محجة البيضاء، ج 5، ص 315.و احياء العلوم، ج 3، ص 156.

[8] - تحف‏العقول 359

[9] - غررالحكم 346

[10] - غررالحكم 465

 
طراح و برنامه نویس: اکین