دعا PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۰۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۵

 

« وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي‏ وَ لْيُؤْمِنُوا بي‏ لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ »[1] يعنی " و هنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند)."

احکام

  • مسح پا بايد از سر انگشتان تا انتهای آن و وصل به ساق پا باشد.
  • عرضا مسمای مسح کافی است.
  • مسح دو پا باهم جایز است ولی تقديم چب بر راست جايز نيست.
  • اگر تمام پايش قطع شود مسح آن ساقط است.
  • مسح بايد با رطوبت وضو باشد.
  • اگر دست خشک شد می تواند از ساير اعضای وضو رطوبت بگيرد.

دعا

اين آيه شريف در مورد دعاست. خدای متعال با عبارت خاص می گويد اگر بنده ام مرا بخواند من دعايش را مستجاب می کنم.

دعا كردن سخن گفتن بندگان با خداست همان طور كه تلاوت قرآن سخن گفتن خدا با بندگان خويش است، دعا كردن نيز سخن گفتن بندگان با معبود يكتا است واين همان چيزى است كه به دعا ارزش مى دهد وحال دعا را از تمام حالات برتر مى كند، مخصوصا اگر دعاهاى باشد كه از لبهاى گهربار معصومين (عليه السلام) صادر شده باشند كه امام خمينى رحمه الله عليه آنها را قرآن صاعد ناميد.

دعا رفتن به درگاه خداست بدون آنکه واسطه بين خدا و بنده اش باشد. گرچه در استجابت دعا ، آداب و شرائطی مانند زمان ، مکان و نحوه دعا موثر است. ولی مهمترين شرط استجابت دعا دل حاضر و شکسته است.

دلی که در حال غفلت دعا کند دعايش مستجاب نيست چون در حقيقت دعا نيست و دلی که شکسته است در نزد خدا بسيار قيمت دارد و آن را رد نمی کند. پيامبر اسلام (ص) فرمودند :« اِغتَنِمُوا الدُّعاءَ عِندَ الرِّقَّةِ فَإِنَّها رَحمَةٌ.»[2] يعنی " دعا كردن را در هنگام رقّت قلب غنيمت شمريد، كه رقت قلب، رحمت است.

در همين ماه مبارک رمضان ، روزه گرفتن دلها را هم برای پذيرش نصايح آماده کرده است و هم دعا را به اجابت نزديک نموده است به همين خاطر پيامبر اسلام (ص) فرمودند: «مَنْ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ مَا یُغْفَرُ لَهُ إِلَى قَابِلٍ إِلَّا أَنْ یَشْهَدَ عَرَفَةَ.»

دل خانه خداست و شکستن آن به معنای باز شدن آن برای ورود رحمت خداست .

دعا کردن حداقل سه مطلب را می رساند اوّل اين که من خدائی دارم و دومّ اينکه من بنده ام و سوّم اينکه من نيازمندم. اين هرسه، سه حقيقت بسيار بزرگی است که انسان را به درجات معنوی می رساند.

آيه ای خواندم خدای متعال به نکات مهمی اشاره می کند.

اوّلا می گويد « عبادی » تا اشاره کند بر اين که اين بنده ی من است و غير از من کسی را ندارد. و نبايد به دری غير از در من برود.

واقعا غير از خدا کسی را نداريم. « و ما لکم من دون اللّه من ولیّ ولا نصیر»

اگر فقیر شويم چند سال مردم و خويشانمان به ما کمک می کنند؟

اگر بيمار شديم و در گوشه خانه افتاديم چه می کنند؟

اگر دو پا و دو چشممان را از دست داديم زن و فرزند و برادر و .. چه می کنند؟

اگر سکته مغزی کرديم و سالها در گوشه بيمارستان افتاديم ، چه کسی به درد ما می خورد ؟

پس ما غير از خدا کسی را نداريم. تا به اين حقيقت دست نيابی به کنه بندگی نرسيده ای.

غربت انسان در این دنیا

جوانی از دنيا می رفت ، پدر گريه می کرد و می گفت چوب دستم بودی ، مادر می گفت ، آبرويم بودی ، خواهر گفت .... اين جوان که اينها را شنيد ، بلند شد نشست و گفت : وای بر جان غربت و تنهائی خودم . و خطاب به آنها کردکه شما همه برای خودتان گريه کرديد و کسی برای من گريه نکرد.

ما چه بخواهيم چه نخواهيم بنده او هستيم. اما بندگان بر دو نوع هستند. بنده ای است که از مولای خود فرار کرده به آن عبدعابق می گويند و بنده است که در خدمت مولای خويش است و او هرچه بگويد و بخواهد اين عمل می کند.

عبد فراری آن کسی است که از خدا فرار کرده و خود را در گناه و معصيت غرق نموده و خدای ديگری برای خود انتخاب نموده است. خدای متعال منتظر چنين عبدی است که بر گردد .

محبت خدا به نمرود

خطاب به عزرائيل شد تا به حال دلت به حال كدام يك از بندگان بيشتر سوخته است؟

عرض كرد: زمانى كشتى روى دريا مى رفت به امر تو اهل آن را غرق كرده، همه هلاك شدند، مگر زنى كه بچه اش تازه به دنيا آمده بود. امر كردى آن دو را بگذارم. آن زن و بچه در آغوشش روى تخته پاره اى متصل شدند. پس به امر تو مادر را قبض روح كردم. بچه تنها ماند. دلم به حال بچه سوخت. موج دريا آن را به اطراف مى انداخت.بسيار رقت به حال او كردم. خطاب رسيد اى عزرائيل دانستى من با آن بچه چه كردم؟

موج دريا را امر كردم وى را در جزيره خوش آب و هوائى ببرد. باد را حكم كردم خار و خاشاك روى آن طفل نريزد، ابر را فرمان دادم تا روى او باران نريزد.

خورشيد را امر كردم كه از حرارتش به آن بچه آسيب نرساند و در آن بيشه پلنگى تازه بچه اش متولد شده بود، او را حكم و دستور دادم كه بچه را شير بدهد. پس آن قدر پلنگ آن بچه را شير داد كه از شير وى پرورش پيدا كرد.

بچه بزرگ شد، به راه افتاد. روزى كشتى از كنار جزيره مى گذشت، محبت آن بچه را در دل ناخداى كشتى قرار دادم. وى را سوار نموده، به شهر بردند.

اى عزرائيل رفته رفته كار آن بچه به جائى رسيد كه به مقام سلطنت رساندم. وقتى كه اظهار عداوت با من نمود، ابراهيم پيغمبر را امر نمودم كه وى را با من آشكار كند، اما او كه نمرود نامش بود گفت:

من خودم خداى زمين هستم و بايد با خداى آسمان بجنگم. صندوقى درست كرده، امر نمود چهار كركس به پايه هاى آن بستند و آنها را گرسنه نگاه داشته، چند قطعه گوشت هم به آن صندوق آويخته، خود با تير و كمان در ميان صندوق نشسته، كركس ها را رها كرد، رو به آسمان رفتند. آنقدر كه زمين به مانند سپرى به نظر نمرود مى رسيد. آن هنگام تير به كمان گذارده به جانب آسمان انداخت. به جبرئيل امر كردم كه ماهى از درياى مكفوف گرفته و مقابل تيرش قرار دهد.

جبرئيل عرض كرد: خدايا! نمرود به نظر خود به جنگ تو آمده، تو اينقدر مهربانى در حق وى مى نمائى. خطاب كرديم: اى جبرئيل او به جنگ ما آمده، ما كه به جنگ او نرفتيم. او هرچه باشد بنده ماست و به اميدى به درگاه ما آمده، او را محروم نمى كنيم.

از خدائی تو ننگم می آيد

روزی حضرت موسی (ع ) برای مناجات با خداوند بزرگ به کوه طور می رفت که با او برخورد نمود. از موسی (ع ) پرسید:

به کجا می روی ؟

موسی گفت : برای راز و نیاز و مناجات با خداوند سبحان می روم .

گفت ای موسی از این ره تا کجا                 میروی و با که داری مدعا

گفت موسی میروم تا کوه طور                  میروم تا لُجه ی دریای نور

میروم تا راز گویم با خدا                         عذر خواهم از گناهان شما

گفت : برای خدای تو پیامی دارم که از تو می خواهم حتما به او بگویی .

موسی قبول کرد.

گفت : یا موسی به خدای خود بگو: مرا از خدایی تو ننگ و عار می آید و اگر تو روزی دهنده من هستی ، مرا به روزی تو احتیاجی نیست .

حضرت موسی (ع ) از حرفهای او پریشان و ناراحت شد و بدون این که چیزی به او بگوید،

به طرف کوه طور روانه شد. پس از اتمام مناجات ، شرم داشت که حرفهای آن کافر را به خداوند بگوید که ناگاه خطاب آمد:

ای موسی ! چرا پیام بنده مرا که با ما بیگانگی می کند و از خدایی ما اعراض ‍ دارد، نرسانیدی ؟

موسی (ع ) عرض کرد:

خداوندا! خودت بهتر می دانی که چه گفت .خداوند بزرگ فرمود:

ای موسی ! به او بگو: اگر تو از خدایی ما ننگ و عار داری ، ما را از بندگی تو ننگ و عار نیست و اگر تو روزی ما نخواهی ما بدون درخواست تو، به تو روزی می رسانیم .

موسی (ع ) از کوه برگشت و پیام الهی را به آن کافر عاصی رسانید.

چون او پیام خدا را شنید سر خود را به زیر انداخت و ساعتی در فکر فرو رفت و آنگاه سر خود را بلند کرد و گفت :

ای موسی ! پروردگار ما بزرگ پادشاهی است ، کریم بنده نوازی است ، افسوس که من عمرم را ضایع کردم و روزگارم را به بطالت گذرانیدم . ای موسی ! دین خود و راه حق را به من عرضه فرما.

سر به زیر افکند و لختی شرمگین     آستین بر چشم و چشمش بر زمین

سر بر آورد آنگهی با چشم تر               با لب خشک و درون پر شرر

گفت با موسی که جانم سوختی                آتش اندر جان من افروختی

موسی (ع ) دین حق را به او عرضه داشت و او به یگانگی خدا اقرار کرد و به سجده رفت و در همان حال جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح او را به علیین بردند.

جريان غرق شدن فرعون

بهلول نباش

معاذ بن جبل با حالت گريان بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد شد و سلام عرض كرد و جواب سلام شنيد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: بر در مسجد جوانى خوش ‍ صورت و شاداب است ، چنان بر خودش گريه مى كند مانند زن جوان مرده ، مى خواهد به حضور شما آيد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عيبى ندارد. جوان آمد و سلام عرض كرد، پس از جواب سلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ گفت : چطور گريه نكنم گناهانى انجام دادم كه خدا مرا نمى بخشد و مرا داخل جهنم خواهد كرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا براى خدا شريك قرار دادى ؟ گفت : نه ، فرمود: نفس محترمى را كشتى ؟ گفت : نه ، فرمود: گناهت اگر به اندازه كوه ها باشد خدا مى آمرزد.

جوان گفت : گناهان من از كوه ها بزرگتر است .

فرمود: آيا گناهت مثل هفت زمين و درياها و ريگ ها و اشجار و آنچه در آن است از مخلوقات ، و به قدر آسمانها و ستارگان و به قدر عرش و كرسى مى باشد؟

گفت : گناهانم از همه اينها بزرگتر است .

فرمود: واى بر تو گناهان تو بزرگتر است يا پروردگار تو؟ جوان روى خود به زمين زد و گفت : منزه است خدا، از هر چيزى او بزرگتر است ....

فرمود: اى جوان يكى از گناهت را برايم نمى گوئى ؟ عرض كرد: چرا، بعد گفت : هفت سال كار من اين بود كه قبرها را مى شكافتم و كفن مرده ها را در مى آوردم و مى فروختم . شبى دخترى از دختران انصار مرد وقتى نبش قبر كردم و كفن را از تن او جدا كردم ، شيطان وسوسه كرد و با او مقاربت كردم ، وقتى برمى گشتم شنيدم كه مرا صدا كرد اى جوان از فرمانرواى روز جزا نمى ترسى واى بر تو از آتش قيامت.

جوان گفت : حال چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فاسق از من دور شو مى ترسم به آتش تو بسوزم .او رفت و به يكى از كوه ها پناه برد و دو دست خود را به گردن بست مشغول توبه و عبادت و مناجات شد.

تا چهل روز شب و روز گريه مى كرد به نوعى كه بر درنده ها و حيوانات وحشى اثر مى گذاشت .

بعد از چهل روز از خدا طلب آتش يا آمرزش كرد تا در قيامت رسوا نشود.

خدا بر پيامبرش اين آيه«والذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله» را نازل كرد كه آمرزش بهلول در آن بود. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين آيه را با لبخند تلاوت مى كرد و بعد فرمود: كيست مرا به نزد آن جوان ببرد؟ معاذ گفت : مى دانم كجاست .

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همراه معاذ نزدش رفتند ديدند ميان دو سنگ سر پا ايستاده ، دستهايش به گردنش بسته ، رويش از شدت آفتاب سياه و تمام مژه هاى چشمش از گريه ريخته و مشغول مناجات است و خاك بر سرش ‍ مى ريزد درندگان صحرا اطراف او را گرفته و پرندگان در اطراف بالاى سر او صف كشيده به حال او گريه مى كنند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزديك رفته دستهاى او را با دست مبارك خود گشودند و خاك از سر او پاك كردند و فرمودند: بشارت باد تو را اى بهلول ، تو آزاده كرده خدائى از آتش .

پس به اصحاب فرمود:اين طور گناهان خود را تدارك و جبران كنيد[3]

اين که خدای متعال می فرمايد :« و من يغفر الذنوب الا الله» معنايش اين است که من نبخشم چه کسی بخشد.

خدای متعال می گويد « وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي » بندگانم و نمی گويد بندگان صالحم. پس همه ی بنده ی او هستيم و اين افتخار ماست .

زمين و آسمانها همه می گويد خدا. پوست و استخانم و قلب و جگرم همه می گويند خدا. خدای متعال می فرمايد توهم بنده ای منی بگو خدا.

امروز هرچه بگوييم فردا زبانما همان را خواهد گفت.

هرزه گوئى مردى خوشگذران، هنگام مرگ

يكى از پولداران خوشگذران و از خدا بى خبر كه همواره در عيش و عشرت به سر مى‏برد، روزى در كنار در خانه‏اش نشسته بود، بانوئى به حمام معروف به حمام منجاب مى‏رفت، ولى راه حمام را گم كرد، و از راه رفتن خسته شده بود، به اطراف نگاه مى‏كرد، تا شخصى را بيابد و از او بپرسد، چشمش به آن مرد افتاد، نزد او آمد و از او پرسيد:

حمام منجاب كجاست؟

آن مرد عياش به خانه خود اشاره كرد و گفت: حمام منجاب همين جا است

آن بانو به خيال اين كه حمام، همانجاست، به آن خانه وارد شد، و آن مرد در خانه را فورا به روى آن بانو بست، و به سراغ او آمد و تقاضاى همبسترى با او را كرد، آن بانو كه زنى پاكدامن بود، دريافت كه در تنگناى سختى افتاده و گرفتار نامردى هوسباز و سبكسر شده است، چاره‏اى جز اين نديد كه با به كار بستن تدبيرى، از چنگ او رها شود به او گفت: من هم كمال اشتياق به تو را دارم، ولى چون كثيف هستم و از اين رو به حمام مى‏رفتم، خوبست بروى مقدارى عطر تهيه كنى تا من خود را خوشبو كنم، قدرى غذا نيز فراهم كن تا با هم بخوريم.

آن مرد به گفته‏هاى آن زن مطمئن شد و براى تحصيل عطر و غذا از خانه بيرون رفت، هماندم آن بانوى عفيفه از خانه بيرون آمد و نجات يافت.

وقتى كه آن مرد هوسباز به خانه برگشت، زن را در خانه نديد، بسيار ناراحت گرديد، و حسرت و آرزوى زن در دل ناپاكش مانده، و به ياد او همواره اين شعر را مى‏خواند:

يا رب قائلة يوما و قد تعبت اين الطريق الى حمام منجاب

چه شد آن زنى كه خسته شده بود و مى‏پرسيد: راه حمام منجلاب كجاست؟

مدتى از اين ماجرا گذشت. تا آن مرد بيمار شد و در بستر مرگ افتاد به بالين او آمدند و او را به كلمه شهادتين تلقين مى‏كردند و مى‏گفتند، بگو: لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه...

او به جاى اين ذكر، همان شعر را كه با آن خو گرفته بود مى‏خواند و مكرر مى‏گفت:

يا رب قائلة يوما و قد تعبت اين الطريق الى حمام منجاب

و با اين حال از دنيا رفت.[4]

آرى او كه در آن هنگام قدرت و قوت داشت اسير شيطان بود و به جاى ذكر خدا، اين شعر انحرافى را مى‏خواند، اكنون كه به ضعف بيمارى و سرازيرى مرگ گرفتار شده، چگونه زبانش به غير اين شعر بگردد. فاعتبروا يا اولى الابصار

دعا در همه ی احوال

« وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّه»

ما همواره به خدا محتاجيم پس بايد همواره خدا را بخوانيم. دعاهای کوتاهی است که در زندگی ما بسار موثر است اينها را حفظ کن و بعد از هرنماز بخوان.

- «اللهم اَغْنِني بِحلالك عن حَرامِكَ و بِفَضْلِكَ عمَّن سواك» نقل شده است حضرت علي عليه السلام خدمت رسول اعظم صلي الله عليه و آله و سلم رسيدند و از اداي دين خود شكايت كردند. حضرت فرمودند اين دعا را بخوان اگر قرض تو به اندازه كوه صبير (يكي از بلندترين كوهها) باشد دينت ادا مي شود . انشاء الله

- اللهم اعتقنی من النار و ادخلنی الجنه و زوجنی حورالعین.

اللهم اغفر لی و ولوالدی و ولوالدی والدی و لزوجتی و لوالدی زوجتی و اخوانی و اخواتی و اعمامی و عماتی ، اخوالی و خالاتی و احبائی و اساتذتی.

يک دقيقه وقت می گيرد ولی بعد از نماز که دعا مستجاب می شود هرروز همه چيز را از خدا می خواهی.

 

[1] - بقره186

[2] - بحارالأنوار، ج93، ص347، ح14

[3] - رساله لقاء الله ص 62 - مجالس الصدوق

[4] - كشكول شيخ بهائى، ج 1، ص 232.

 
طراح و برنامه نویس: اکین