حب خدا PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۰۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۲

 

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَميعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعَذابِ.»[1]

احکام

فتوای مجتهد را از چند طريق می توان بدست آورد:

- شنيدن از خود مجتهد

- شنيدن از يک نفر عادل يا ثقه

ديدن در رساله معتبر

اگر کسی فتوای مجتهدی را اشتباه نقل کند بر وی واجب است آن را جبران کند.

اگر پس از نقل فتوای مجتهد ، فتوای وی عوض شود ، اعلام آن واجب نيست.

توضيح آيه

قبل از توضيح آيه ذکر چند مقدمه لازم است:

مقدمه اوّل : همه ی عالم فقيرند بلکه عين فقرند. مطيع و عبد خدايند و زبان حال و قالشان تسبيح و تحميد خداست. « تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُم.»[2]

انسان نيز از همان موجودات است . ولی انسان يک ويژگی دارد که بايد به عبد بودن در دل اعتقاد داشته و در زبان آن را اظهار کند. يعنی هماهنگ با وجودش حرکت کند.

به عبارت ديگر همه ی موجودات می گويد من خدائی دارم جسم انسان نيز همين حرف را می زند.

مقدمه دوّم : انسان موجودی است نمی تواند بدون حب زندگی کند. و متعلق حبش فقط خداست . گرچه در شناخت دچار اشتباه می شود

مقدمه سوم : انسان يک دل دارد و تنها يک محبت را در درون آن می تواند جای دهد. .« ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِه»[3]

يا مسلمان باش يا كافر دو رنگى تا بكى يا حريف كعبه شو يا ساكن بتخانه باش‏

مشکل کار اينجاست هم خدا جذاب است و هم دنيا . ولی خدا آب است و دنيا سراب . خدا حق است و دنيا حق نما ، جدا کردن اين دو از يک ديگر دقت می خواهد . پلی که در روی جهنم نصب کرده اند « احد من السيف و ادق من الشعر » است علتش همين است که جدا کردن آب و از سراب ، حق از حق نما سخت.

حضرت عيسی و جوان عاشق

روزی حضرت عیسی(ع) همراه حواریون (شاگردانش) از شهری می گذشته که اشیاء قیمتی توجه یارانشو جلب میکه تا اینکه به هم پیشنهاد میدن که بیشتر جستجو کنن تا شایدگنج بیشتری پیدا کردن!

حضرت عیسی فرمود: شما به جستجویتان بروید اما من داخل شهر میروم تا در آنجا به دنبال گنج بگردم . در شهر با پسری آشنا شد که تنگدست بود و زیرک و با فراست اما فقیر و عاشق دختر پادشاه و روی رفتن خواستگاری دختر پادشاه رو هم نداشت!

حضرت  عیسی به او گفت: فردا به قصر برو و به درباریان اعلان کن که به خواستگاری دختر پادشاه آمده ام .جوان هم همین کارو کرد اما همه مسخره اش کردن؛ درباریان به اون جوان گفتند : برو با جواهرات و یاقوت برگرد ؛آن وقت دختر را به تو میدهیم .

جوان برگشت نزد حضرت عیسی و گفت : ای پیامبر خدا ، به گمانم با این کار خود رامضحکه درباریان ساخته ام. حضرت عیسی لبخندی زد و فرمود: صبور باش جوان ، برو و هر چقدر میتوانی سنگ و کلوخ بردار و بیاور؛ ساعتی بعد جوان به خانه آمدو حضرت عیسی فرمود: اکنون این سنگها به اراده خداوند به جواهرات تبدیل شده و آنها را فردا برای پادشاه ببر فردای آن روز جوان با جواهرات به قصر رفت و پادشاه در حالی که با تعجب نگاه میکرد ؛ گفت: برو و گوهر بیشتری با خود بیاور!

جوان اندوهگین نزد حضرت بازگشت و ایشان دوباره همون پیشنهاد رو دادن. جوان دوباره جواهر بردو و پادشاه ازین کار جوان مات و مبهوت مونده و جویای حقیقت شد. وقتی نام عیسی بن مریم (س)رو از زبان جوان شنید ؛ دخترشو به خاطر احترام به پیامبر خدا به عقد آن جوان درآورد و تموم تخت پادشاه یشو به اون داد.

روزها گذشت و ماموریت حضرت عیسی تموم شد ؛ جوان برای وداع نزد پیامبر خدا رفت و از حضرت پرسید؛ تو که توانایی داری و مرا از تنگدستی اسف باری به چنین تخت باشکوهی رساندی پس خود چراازین موقعیت بهره نمی جویی؟

عیسی(ع) پاسخ داد:

دانشمند الهی و هر کس که از پستی و فنای امور دنیوی با خبر است هرگز به چنین امور سطحی تن در نخواهد داد؛ من در مقام قرب خداوند به چنان لذت معنوی دست یافته ام که لذات دنیوی در برابرش به پشیزی نمی ارزد.

جوان  که باشنیدن این کلام بهت زده شده بود؛ گفت: اگر چنین است پس چگونه بهترین را برای خود انتخاب کردی و مرا در چنین مهلکه ای گرفتار ساختی ؟

عیسی(ع) گفت : خواستم تو را امتحان کنم و آمادگیت را بر ترک ظواهر دریابم.

جوان خلعت پادشاهی را از تن  در آورد و قسمتی از راه را تا بیرون شهر با حضرت رفت؛ یاران عیسی(ع) با دیدن پیامبر گنجینه شونو نشون دادند و عیسی (ع) به جوان اشاره کردو گفت ؛  این بود آن گنجی که من در پی اش بودم.[4]

خدای متعال محبت دنيا و اولاد و رياست و شهرت را وارد دلت کرد تا تو آن را فدای خدا کنی و از دل بيرونش کنی.

عشق سرشار ابراهيم عليه السلام به خدا

ابراهيم عليه السلام در عين آنكه عابد، پارسا و شيفته حق بود، مرد كار و تلاش نيز بود و هرگز روا نمى دانست كه بيكار باشد. بخشى از زندگى او به كشاورزى و دامدارى مى گذشت . در اين راستا پيشرفت قابل توجهى داشت ، و صاحب چند گله گوسفند بود.

بعضى از فرشتگان به خدا عرض مى كردند: دوستى ابراهيم با تو به خاطر آن همه نعمتهاى فراوانى است كه به او عطا كرده اى .

خداوند خواست به آنها نشان بدهد كه چنين نيست ، بلكه ابراهيم خدا را به حق شناخته است ، به جبرئيل فرمود: كنار ابراهيم برو و مرا ياد كن .

جبرئيل كنار ابراهيم عليه السلام آمد و ديد كنار گوسفندانش است . روى تلى ايستاد و با صداى بلند گفت :سبوح قدوس رب الملائكه و الروح :

ابراهيم عليه السلام تا نام خدا را شنيد آن چنان شور و حالى پيدا كرد كه هيجان زده شد و زبان حالش چنين بود:

اين مطرب از كجاست كه بر گفت نام دوست

تاجان و جامه نثار کنم در هواى دوست

دل زنده مى شود به اميد وفاى يار

جان رقص مى كند به سماع كلام دوست

ابراهيم به اطراف نگريست و شخصى را روى تل ديد، نزدش آمد و گفت :آيا تو بودى كه نام دوستم را به زبان آوردى ؟

او گفت : آرى . ابراهيم گفت : بار ديگر از نام دوستم ياد كن ، يك سوم گوسفندانم مال تو.

او گفت : سبوح قدوس رب الملائكه و الروح

ابراهيم عليه السلام از او درخواست كرد يك بار ديگر نام دوستش را ياد كند، نصف گوسفندانش را بدهد. آن شخص براى بار سوم واژه هاى فوق را تكرار كرد. و باز ابراهيم عليه السلام از او درخواست يك بار ديگر نام دوستش را ياد كند تا همه گوسفندان را به او ببخشد. آن شخص ، آن واژه را بار ديگر تكرار كرد. ابراهيم عليه السلام گفت : ديگر چيزى ندارم ، خودم را به عنوان برده بگير و يك بار ديگر نام دوستم را بر زبان آور. آن شخص نام خدا را به زبان آورد.

ابراهيم به او گفت : اينك من و گوسفندانم را ضبط كن كه از آن تو هستيم.

در اين هنگام جبرئيل خود را معرفى كرد و گفت : من جبرئيلم ، نيازى به دوستى تو ندارم ، حقا كه مراحل دوستى خدا را به آخر رسانده اى ، سزاوار است كه خدا تو را به عنوان خليل (دوست خالص ) خود برگزيند.[5]

تفاوت تاکجاست

چقدر فرق است بين آن کس که خدا را برای يک لقمه می فروشد با کسی که تحمل جدائی خدا از تحمل آتش جهنم بر او سخت است؟

چقدر فرق است بين کسی که برای بدست آوردن يک لقمه دستور خدا را زير پا می گذارد با کسی که برای شنيدن نام خدا همه ی هستی خود را می دهد.

يکی برای خدا از سر می گذرد و يکی برای يک موی سرش از خدا می گذرد.

يکی فرزندش را برای رضايت خدا به مسلخ می برد و ذبح می کند و يکی خشم و غضب خدا را برای نشان دادن يک تار موی بر نامحرم به جان می خرد.

در کربلا بخاطر يک روسری سر دختران رسول خدا را شکستند ، برای يک گوشواره گوشها را پاره پاره کردند.

علامه مجلسی می گوید: در بعضی از کتب دیدم، فاطمه صغری (دختر امام حسین علیه السلام گفت: کنار در خیمه ایستاده بودم و بدنهای پاره و پاره پدر و اصحاب شهید را روی خاک می نگریستم که سواران بر آن پیکرها می تاختند، در این فکر بودم که چه بر سر ما خواهد آمد، آیا ما را می کشند یا اسیر می کنند؟ ناگاه سواری از دشمن را دیدم به سوی بانوان آمد. باگره نیزه آنها را می زد و چادر و روسری آنها را می کشید و غارت می کرد، و آنها فریاد می زدند:

واجداه، وا ابتاه، وا علیاه، وا حسیناه، وا حسناه و ...

بسیار پریشان بودم و بدنم می لرزید، به عمه ام ام کلثوم پناه بردم، در این هنگام دیدم ظالمی به سوی من می آید، فرار کردم و گمان می کردم که از دست او نجات می یابم، ولی دیدم پشت سرم می آید، تا به من رسید با کعب نیزه بر بین شانه ام زد، به صورت بر زمین افتادم، گوشواره ام را کشید و گوشم را درید، گوشواره و مقنعه ام را ربود، خون از ناحیه گوش بر صورت و سرم جاری شد، و بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم دیدم عمه ام نزد من است و گریه می کند و می فرماید: «برخیز به خیمه برویم، ببینیم بر بانوان حرم و برادر بیمارت چه گذشت برخاستم و گفتم:

یا عمتاه! هل من خرقه استربها راسی عن اعین النظار.

زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود:

یا بنتاه! عمتک مثلک.

یکی از سربازان دشمن می گوید: بانوی بلند قامتی را کنار خیمه ای دیدم، در حالیکه آتش در اطراف آن خیمه شعله می کشید، آن بانو گاهی به طرف راست و چپ و گاهی به آسمان نگاه می کرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتی بهم می زد، و گاهی وارد آن خیمه می شد، و بیرون می آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: ای بانو مگر شعله آتش را نمی بینی چرا مانند سایر بانوان فرار نمی کنی؟

گریه کرد و فرمود:

یا شیخ ان لنا علیلا فی الخیمه و هو لا یتمکن من الجلوس و النهوض فکیف افارقه ...

 

[1] - بقره 165

[2] - اسراء 44

[3] - احزاب 4

[4] - بحارالانوار؛ ج14 ؛ ص280

[5] - اقتباس از معراج السعاده ، ص 491.

آخرین به روز رسانی در جمعه ۰۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۸
 
طراح و برنامه نویس: اکین