اوصاف چهارگانه قرآن(1) PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۰۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۰۸

 

«يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنين‏»[1]

احکام

مجتهد و مرجع تقليد شرائطی دارد که بايد انسان آن شرائط را احراز کند و بعد تقليد نمايد. برخی از اين شرائط بسیار آسان است مانند بلوغ و عقل و برخی ديگر کمی سخت است مانند عدالت و برخی بسيار سخت است مانند اعلميت. در اثبات عدالت شهادت دو عادل و شيوع که مفيد علم باشد کافی است. و در اثبات اعلميت اگر حصول علم ممکن است بايأ علم حاصل شود والا ظن به اعلميت يکی از فقهاء کافی است. بنابراين راه بسته نيست.

تبعيض در تقليد جايز است . يعنی در صورتی که مجتهدی مثلا در معاملات و مجتهد ديگر در عبادات اعلم است احتياط اين است که در هريک از آنها به اعلم تقليد کند. همچنين اگر دو مجتهد مساوی باشد می تواند در يک باب به يکی از آنها و در باب ديگری به مجتهد ديگر تقليد کند. حتی در مسائل نيز می تواند تبعيض در تقليد جايز است.

تقليد ميت ابتداء جايز نيست ولی اگر مجتهدش از دنيا برود می تواند با اجازه مجتهد زنده در مرجع قبلی خود باقی بماند. مراد از اجازه اين است که در يک مسأله که مجتهد زنده بقاء بر ميت را اجازه می دهد به مجتهد زنده تقليد می کند.

قرآن موعظه گر بی بديل

قرآن موعظه است . اين موعظه از طرف خدائی آمده است که پروردگار انسان است . هم انسان را می شناسد ، چون او را آفريده است و هم مصلحت آن را خوب می داند ، چون پروردگارش است . و هم خيرخواه انسان است . پس برای خود انسان او را موعظه می کند نه برای چيز ديگر. حضرت علی (ع) می فرمايد ده نکته در تورات ديدم که هر روز سه بار به آن نظر می کنم که يکی از آنها اين است « يابن آدم كلٌّ يريدك لاجله و انا اريدك لاجلك فلا تغرمني.»

قرآن شفای دردها

صفت دوّم قرآن اين است « وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ» شفای دلهای بيمار است . انسان وقتی به قرآن مراجعه می کند گويا به مطب پزشک متخصص مراجعه می کند و خود را به وی عرضه می نمايد. خدايا دلم کدر و سياه شده ، خدايا کبر و غرور دارم ، خدايا ريا کمرم را خم کرده است ، خدايا دنيا فريبم داده است . آنوقت که شروع می کند به خواندن قرآن در حقيقت خداست که با وی صحبت می دند و درمان بيماريش را می گويد. بنده ام دلت کدر و سياه شده « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . . . يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاء »[2] بنده ام تکبر دلت را گرفت « وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولا »[3] بنده ام فريب خوردی « يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ »[4] بنده ام گرفتار غيبت هستی « أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ »

اينها همه شفاء است . ولی معنای شفاء در جائی است که انسان بيمار باشد يعنی زنده است و بيماری دارد و قابل علاج است. اما کسی که مرده است ديگر شفاء در حق آن معنا ندارد. قرآن برای کسانی شفاء است که ااستعداد شفا يافتن دارند. دلشان وارونه نشده است. « وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُون.»[5]يعنی " و اما كسانى كه در قلوب آنها مرض است پس نزول سوره موجب زيادتى رجس و پليدى آنها بر رجاستى كه داشتند و اينها لياقت ايمان ندارند و در حال كفر مي ميرند "

« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَساراً »[6] يعنی " و ما نازل كرديم از قرآن چيزى را كه آن چيز شفاء امراض است و رحمت است براى مؤمنين. و زياد نميكند ظالمين را مگر خسران و زيانكارى." « قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيد.»[7]يعنی " بگو: « اين (كتاب) براى كسانى كه ايمان آورده‏اند هدايت و درمان است ولى كسانى كه ايمان نمى‏آورند، در گوشهايشان سنگينى است و گويى نابينا هستند و آن را نمى‏بينند آنها (همچون كسانى هستند كه گويى) از راه دور صدا زده مى‏شوند!"

امام باقر (ع) می فرمايند :« الْقُلُوبُ ثَلَاثَةٌ قَلْبٌ مَنْكُوسٌ لَا يَعِي شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ وَ هُوَ قَلْبُ الْكَافِرِ وَ قَلْبٌ فِيهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ فَالْخَيْرُ وَ الشَّرُّ فِيهِ يَعْتَلِجَانِ فَأَيُّهُمَا كَانَتْ مِنْهُ غَلَبَ عَلَيْهِ وَ قَلْبٌ مَفْتُوحٌ فِيهِ مَصَابِيحُ تَزْهَرُ وَ لَا يُطْفَأُ نُورُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ.»[8]يعنی " قبلها سه گونه اند: دلى كه واژگون است، كه هيچ خيرى در آن نيست و آن دل كافر است. و دلى كه در آن نقطه سياه وجود دارد، در اين دل خوبى و بدى با يكديگر مى ستيزند و هر كدام نيرومندتر بود بر ديگرى چيره مى گردد، و دلى گشاده كه در آن چراغى مى درخشد، نورش تا روز قيامت خاموش نمى شود و آن دل مؤمن است."

دل انسان ظرف است . بعضی از دلها مانند ظرفهای وارونه است هرچيزی در آن ريخته شود نگه نمی دارد بلکه اصلا چيزی به آن ريخته نمی شود. اين دل قابل شفاء نيست . که خدای متعال می فرمايد :« خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيم »[9]يعنی " خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده و بر چشمهايشان پرده‏اى افكنده شده و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست ."

اگر انسان در اثر گناه و اصرار بر آن به انکار رسيد دلش مهر می خورد ديگر قابل هدايت نيست. شما اگر تاريخ را بنگريد از اينگونه دلها و قلبها که نه تنها هيچ پندی را نشيدند بلکه از هيچ جنايتی فروگذاری نکردند زياد می بينيد.

سفر پيامبر (ص) به طائف

بعد از رحلت حضرت ابوطالب و حضرت خديجه سلام الله عليهما ، پيامبر اسلام تصميم گرفت برای تبليغ به طائف که در نزديکی مکه است برود. پيامبر (ص) تنها از مکه خارج شد و به سوی طائف حرکت کرد و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف بود، رفت .

پیغمبر خدا(ص) هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزاری را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یاری کنند، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند یکی از آنها گفت: من پرده کعبه را دریده باشم، اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاده باشد!

دیگری گفت: خدا نمی‏توانست کسی دیگری را جز تو به پیامبری بفرستد! سومی - که قدری مؤدب‌تر بود ـ گفت: به خدا من هرگز با تو گفتگو نمی‏کنم، زیرا اگر تو چنان‌که می‏گویی فرستاده از جانب خدا هستی و در این ادعا که می‏کنی راست می‏گویی، پس بزرگتر از آنی که من با تو گفتگو کنم و اگر دروغ می‏گویی و بر خدا دروغ می‏بندی پس شایستگی آن را نداری که با تو گفتگویی کنم.

رسول خدا(ص) مأیوسانه از نزد آنها برخاست وهنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوی آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانی که میان ایشان رد و بدل شده بود، آگاه نسازند. اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آن‌که اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزای آن حضرت کردند و همین سبب شد تا چون رسول خدا(ص) خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهای مبارکش زدند و به این وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند.

رسول خدا(ص)به هر ترتیبی بود از دست آن فرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد و در سایه دیواری از باغ‌های خارج شهر آرمید تا قدری از خستگی رهایی یابد و خون پاهای خود را پاک کند و در آن حال رو به درگاه محبوب واقعی و پناهگاه همیشگی خود یعنی خدای بزرگ کرده و شکوه حال به او  برد و با ذکر او دل خویش را آرامش بخشید و از آن جمله گفت:«اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْکُو إِلَیْکَ ضَعْفَ‏ قُوَّتِی‏ وَقِلَّةَ حِیلَتِی‏ وَهَوَانِی عَلَى النَّاسِ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَأَنْتَ رَبِّی إِلَى مَنْ تَکِلُنِی إِلَى بَعِیدٍ یَتَجَهَّمُنِی أَوْ إِلَى عَدُوٍّ مَلَّکْتَهُ أَمْرِی إِنْ لَمْ یَکُنْ بِکَ عَلَیَّ غَضَبٌ فَلَا أُبَالِی وَلَکِنْ عَافِیَتُکَ هِیَ أَوْسَعُ لِی أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذِی أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ وَصَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ مِنْ أَنْ یَنْزِلَ بِی غَضَبُکَ أَوْ یَحِلَّ عَلَیَّ سَخَطُکَ لَکِنْ لَکَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِک»‏ يعنی " پروردگارا! من شکوه ناتوانی و بی‌پناهی خود و استهزای مردم را نسبت‏ به خویش به درگاه تو می‏آورم، ای مهربانترین مهربان‌ها! تو خدای ناتوانان و پروردگار منی، مرا در این حال به دست که می‏سپاری؟ به دست‏بیگانگانی که با ترشرویی مرا برانند یا دشمنی که سرنوشت مرا بدو سپرده‏ای! خداوندا! اگر تو بر من خشمناک نباشی باکی ندارم، ولی عافیت تو بر من فراخ‌تر و گواراتر است، من به نور ذاتت که همه تاریکی‌ها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت را اصلاح می‏کند، پناه می‏برم، از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت ‏بر من فرو ریزد، ملامت حق توست تا آن گاه که خوشنود شوی و نیرو و قدرتی‏ جز به دست تو نیست."

باغ مزبور تاکستانی بود متعلق به عتبه و شیبه دو تن از بزرگان مکه که خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند، به حال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامی که در باغ داشتند و نامش ‏«عِداس‏» و به کیش مسیحیت‏ بود، دستور دادند خوشه انگوری بچیند و برای آن حضرت ببرد.

عداس طبق دستور آن دو، خوشه انگوری چیده و در ظرفی نهاد و برای رسول خدا(ص)آورد، عداس دید چون رسول خدا(ص) خواست دست ‏به طرف انگور دراز کند و خواست دانه‏ای از آن بکند، «بسم الله‏» گفت و نام خدا را بر زبان جاری کرد، عداس با تعجب گفت: این جمله که تو گفتی در میان مردم این سرزمین معمول نیست؟

رسول خدا پرسید: تو اهل کدام شهر هستی و آیین تو چیست؟

عداس: من مسیحی مذهب و اهل نینوا هستم!

رسول خدا(ص): از شهر همان مرد شایسته - یعنی - یونس بن متی؟

عداس: یونس بن متی را از کجا می‏شناسی؟

فرمود: او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستاده خدایم.

عداس که این سخن را شنید، پیش آمده سر آن حضرت را بوسید و سپس روی پاهای خون‌آلود وی افتاد. و سپس خم شد و بر دست و پای خون آلود وی افتاد و شروع به بوسیدن کرد، و اسلام آورد.

عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند، به یکدیگر گفتند: این مرد غلام ما را از راه به در برد.

و چون عداس به نزد آن دو برگشت از او پرسیدند: چرا سر و دست و پای این مرد را بوسیدی؟

گفت: کاری برای من بهتر از این کار نبود، زیرا این مرد از چیزهایی خبر داد که جز پیغمبران کسی از آن چیزها خبر ندارد. عتیبه و شیبه به او گفتند: «مواظب باش، مبادا تو را از دین خود برگرداند و بدان که دین تو بهتر از دین اوست.»[10]

حالا شما قضاوت کنيد قلبی که بزرگان ثقيف داشتند که جواب پيامبر را با چوب و سنگ دادند و دلی که عتبه و شيبه بزرگ مکه داشتند نسبت به پيامبر بی تفاوت شدند ودلی که يک غلام به نام « عداس » دارد چه تفاوتهائی دارد.

شفا به خانه بزرگان ثقيف رفت ولی آنها سبوی شفا را با سنگ شکستند. اين است که امام باقر (ع) اين قلب را « قلب منکوس » می نامد.

يا رسول الله به مهمانی طائف رفتی آنها که دعوتت نکرده بودند با سنگ تو را زدند و مهماندار مناسب نبودند. ولی فرزندت حسين (ع) را کوفيان خود دعوت کردند ولی چگونه مهمانی دادند که خود بهتر می دانی.

 

[1] - یونس 57

[2] - نور 35

[3] - اسراء 37

[4] - انفطار 6

[5] - توبه 125

[6] - اسراء 82

[7] - فصلت 44

[8] - الكافي 2 423

[9] - بقره 7

[10] - سیرۀ ابن هشام، پیشین، ج 1 ص 272.

آخرین به روز رسانی در جمعه ۰۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۹
 
طراح و برنامه نویس: اکین