ولادت پيامبر اسلام (ص) PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۵۷

سخنرانی در ولادت پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله و امام صادق عليه السلام

« وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً ، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً .»

عظمت اسلام و پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم وقتی بیشتر و یهتر شناخته می شود که ما اوّلا وضعيت عرب قبل از اسلام را بدانيم و ثانياً زمان ظهور اسلام را بشناسيم و ثالثاً به عمق متون اسلامی آشنائی داشته باشيم . گاهی افراد کم اطلاع ، اين شبه را مطرح می کنند که عقب ماندگی مسلمانان به خاطر اسلام است . ما بايد به اين شبه نيز پاسخ دهيم . پس مطالب بنده در دو نکته متمرکز خواهد شد.

الف- تبيين عظمت اسلام و پيامبر اسلام صلی الله و عليه و آله و سلّم با بررسی آن سه عامل

ب- بررسی علل عقب ماندگی مسلمانان

عظمت اسلام و پیامبر اسلام صلی الله عليه و آله

الف- عرب قبل از اسلام

عرب قبل از اسلام ، نيمه وحشی بود .نه حکومت داشتند و نه قانون و نه دين . حکومتشان قبيله ای و حاکمشان رئيس قبیله و قانونشان سخنان رئيس قبيله و دينشان بت پرستی بود .

در بين آنها فقط چند نفر سواد خواندن و نوشتن داشتند و بقيه بی سواد مطلق بودند . به همين خاطر در جهل گرفتار بودند . با دست خود بت تراشيده آن را خدای خود می دانستند . دختران خود را زنده به گور می کردند ، به خرافات زيادی قائل بودند . کشتن و غارت کردن را زشت نمی دانستند . خلاصه حضرت امیر عليه السلام در يکی از خطبه هايش می فرمايد : خداوند، محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را بيم دهنده ي جهانيان و امين وحي و كتاب خود، مبعوث نمود « وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَ الْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ .»[1]يعنی " در حالي كه شما گروه عرب در بدترين آئين و بدترين جاها به سر مي برديد. در ميان سنگلاخها و مارهاي كر (كه از هيچ صدايي نمي رميدند) اقامت داشتيد. آب هاي لجن را مي آشاميديد و غذاهاي خشن (مانند آرد هسته ي خرما و سوسمار) مي خورديد و خون يكديگر را مي ريختيد و از خويشاوندان دوري مي كرديد، بتها در ميان شما سر پا بود، از گناهان اجتناب نمي نموديد.»

حالا شما تصور کنيد که پيامبر اسلام صلی الله و عليه و آله و سلّم که مجسمه فضیلت و دارای اخلاق عظيم است چگونه با اين افراد جاهل ، خشن و تند برخورد کند. چگونه اينها را به خدا و توحيد دعوت کند ؟ آدم نرم و ملايم و باسواد که نيستند آرام و بصورت منطقی با آنها برخود شود. به همين دليل است که پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله و سلّم می فرمايد :« هيچ پيامبری به اندازه من اذیت نشد»

حتی تعدادی از همين ها که به پيامبر اسلام ايمان آورده بودند محروم از ادب بودند . می رفتند از پشت بامها رسول خدا را با نام صدا می زدند و خدای متعال فرمودند :«إِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون‏.» يا می رفتند خانه پيامبر غذا می خوردند و متفرق نمی شدند که خداوند فرمودند :« فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسينَ لِحَديثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيي‏ مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيي‏ مِنَ الْحَق‏ .»

حالا اينها مسلمانشان بودند . مشرک و کافرشان چگونه بودند . آنها در عين حال که نادان و خشن بودند خود را خيلی بزرگ می شمردند . البته رعضی اخلاق خوب مانند مهمانوازی و اهميت به بيعت و . . . داشتند.

ب- زمان ظهور اسلام

اسلام در زمانی ظهور کرد که انسانيت نه تنها در شبه جزیره عربستان سقوط کرده بود بلکه در ايران و روم نيز در شرف نابودی بود . دو کشور قدرتمند ايران و روم در حال جنگ بايکديگر بودند. بالاخره زمان ظهور اسلام مقارن با جهل و جنگ و جفا بود .

ج- متون اسلامی

حالا اسلام در ميان چنين مردمی و در چنين زمانی ظهور کرد. قضاوت عقل اين است که اسلام با اين وضيعت بايد شکست بخورد و پيامبرش کشته شود و هيچ توفيقی بدست نياورد. چون مردم نيمه وحشی ، و پيامبر اسلام تنها و سخنش نيز انکار خدايان مشرک.آنها به شرک و بتها ايمان داشتند و آن را در حد غير قابل تصور دوست داشتند. بت پرستی در حال احتضار گريه می کردد . سوال کردند چرا گريه می کنی ؟ گفت : می ترسم بعد از من ، مردم بت پرستی را ترک کنند.

حالا بيا به اين بگو که اين بت هيچ ارزش ندارد بايد آنها را دور بياندازيد. آنچنان سواد و شعور هم ندارند که با دليل و برهان خدا را اثبات کرد و آنچنان حوصله هم ندارند که فرصت سخن به انسان بدهند.اما اسلام چه کرد ؟ از اين عرب نيمه وحشی و بت پرست ، انسانهائی تربيت کرد که با تمام وجود خدا را قبول کردند.

سرداری که عمرسرش را بوسید

عبدالله بن حذافه از كسانى است كه در آغاز كار كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم مشركان مكه را دعوت به دين خدا مى كرد، مسلمان شد و از ياران فداكار حضرت به شمار آمد. وى در سال پنجم بعثت پيغمبر كه تعداد مسلمانان اندك و سخت تحت فشار و شكنجه كفار قريش قرار داشتند، همراه هشتاد مسلمان ديگر به فرمان رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم رهسپار كشور حبشه شد، و به پادشاه مهربان آنجا نجاشى پناهنده گرديد. بعد از آنكه كار دعوت پيغمبر بالا گرفت و مسلمانان مخالفان خود را سركوب كردند مراجعت نمود و از افسران رشيد اسلام گشت .

عبدالله بن حذافه مردى شوخ طبع و بذله گو بود، بارها با پيغمبر نيز با كمال ادب مزاح مى كرد، و با شيرين كاريهاى خود اصحاب را مسرور مى نمود.

شهامت و پايمردى و صراحت لهجه عبدالله بن حذافه مشهور خاص و عام بود. عبدالله در اغلب جنگهاى زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شركت داشت و رشادتها از خود نشان داد. بعد از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز در جنگهاى سوريه و فتح مصر فداكاريها نمود.

در سال ششم هجرى كه پيغمبر بزرگوار اسلام نامه هائى به پادشاهان و زمامداران كشورهاى همجوار شبه جزيره عربستان نوشت و آنها را دعوت بدين اسلام فرمود، از جمله عبدالله بن حذافه را به سفارت نزد خسروپرويز شاه ايران اعزام داشت تا رسالت پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم را به وى ابلاغ نمايد و نامه حضرت مبنى بر دعوت خسرو به دين مقدس اسلام را به او تسليم كند.

عبدالله در زمان جاهليت بارها به دربار ايران آمد و رفت كرده و از نزديك با رسوم پادشاهى ايران آشنا بود. بعلاوه شخصا مردى شجاع و افسرى لايق و رشيد بود و به همين جهت نيز براى آن كار بزرگ انتخاب گرديد.

هنگامى كه عبدالله بن حذافه وارد دربار خسروپرويز شد، سفير دولت روم نيز در مجلس حضور داشت . سفير دولت روم آمده بود تا قرارداد تحميلى شكست ايران از قواى روم فيمابين پادشاه ايران و هيراكليوس ‍ امپراطور روم را امضاء كند. عبدالله بن حذافه با وقار و سادگى مخصوص ‍ مسلمانان صدر اسلام ، بدون تعظيم و انجام تشريفات دربارى ، وارد مجلس خسروپرويز شد، و در پاسخ اعتراض رئيس تشريفات دربارى ، وارد مجلس خسروپرويز شد، و در پاسخ اعتراض رئيس تشريفات گفت : در دين ما تعظيم و كرنش و ذلت و خضوع فقط براى خداوند و در مقابل او بايد به عمل آورد، و در موارد ديگر اكيدا قدغن است !

خسروپرويز دستور داد نامه پيغمبر را كه پوست تا كرده اى بود از دست عبدالله بن حذافه بگيرند و براى وى بخوانند، و ترجمه كنند، ولى عبدالله حاضر نشد نامه را به كسى بدهد و گفت : من از جانب پيغمبر اسلام ماءموريت دارم كه شخصا نامه را به شاه تسليم نمايم .

خسروپرويز كه اين شهامت و صراحت را از عبدالله ديد، دستور داد جلو بيايد و شخصا نامه پيغمبر را به وى تسليم كند. عبدالله هم نزديك رفت تا پهلوى تخت زرنگار خسرو رسيد سپس با اراده و دلى سرشار از ايمان و خلوص نامه را به دست پادشاه ايران داد.

خسروپرويز نامه را به دست مترجم داد كه آنرا بخواند و براى وى ترجمه كند. همين كه مترجم نامه را گشود و جمله نخست آنرا من محمد رسول الله الى كسرى عظيم الفرس ، اسلم تسلم ، فان ابيت فعليكم اثم الفرس بدين گونه ترجمه كرد: نامه اى است از محمد پيغمبر خدا به خسرو بزرگ ايران ! اسلام بياور تا رستگار شوى و اگر سر باز زدى گناه سقوط ايران به گردن تست . خسرو كه از باده غرور و تجملات سلطنت سرمست بود، و از طرفى هم در حضور سفير دولت روم مشغول تنظيم و بستن قرارداد تحميلى بود، سخت برآشفت و تاب نياورد بقيه نامه خوانده شود. لذا با خشم نامه رسول خدا را از دست مترجم گرفت و قدرى از آنرا دريد سپس مچاله كرد و به زمين افكند، آنگاه عبدالله بن حذافه سفير پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم را مخاطب ساخت و گفت : شخصى كه خود رعيت من است نام خود را پيش از نام من مى نويسد؟ برگرد و در اينجا درنگ مكن

در آن زمان قسمت عمده شبه جزيره عربستان جزو مستعمرات ايران بود و شاه ايران نمى توانست باور كند كه پيغمبر خاتم در مستعمره او پرورش ‍ يابد و از قلمرو او قد علم كند و تاريخ جهان را دگرگون سازد.

عبدالله بن حذافه بى درنگ مدائن پايتخت خسروپرويز را ترك گفت و با شتاب به مدينه آمد و ماجرا را به عرض پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم رساند.

چون پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم در اين نامه خسروپرويز را تهديد كرده بود كه اگر از قبول اسلام سر باز زند گناه سقوط ايران بگردن اوست ، وقتى از عكس العمل خسرو آگاه شد فرمود: با دريدن نامه من ، طومار ملك و سلطنت خود را پاره كرد. و مى دانيم چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود...

در زمان خليفه دوم كه سپاه اسلام در سوريه با قشون روم مى جنگيد، در نبرد قيساريه عبدالله بن حذافه افسر رشيد اسلام با هشتاد سرباز به دست روميان اسير شدند. وقتى آنها را نزد فرمانده سپاه روم بردند، به عبدالله پيشنهاد كرد به كيش نصارا درآيد و مسيحى شود. عبدالله بن حذافه پيشنهاد فرمانده نصارا را رد كرد.

فرمانده سپاه روم مى ديد كه اگر اين افسر رشيد نصرانى شود و از دين اسلام برگردد، بقيه اسيران مسلمين هم از وى پيروى نموده مسيحى مى شوند، و اين خود پيروزى بزرگى براى سپاه روم خواهد بود.

فرمانده رومى دستور داد عبدالله را به چوبه دار بستند تا او را تيرباران كنند، ولى عبدالله بن حذافه در روى چوبه دار و مقابل تيراندازان دشمن ، با خونسردى و رشادت روميان را مى نگريست و احساس هيچگونه ناراحتى نمى كرد!
فرمانده گفت او را فرود آوريد، سپس به فرمان وى ديگ بزرگ مسى آوردند و مقادير زيادى روغن زيتون در آن ريختند و روى آتش نهادند تا كاملا به جوش آمد. آنگاه رو كرد به عبدالله و گفت : اگر به دين ما نگروى تو را در اين ديگ جوشان مى افكنم ، و چون عبدالله ايستادگى نشان داد، به دستور فرمانده روميان يكى از سربازان اسير مسلمان را آوردند و به ميان ديگ افكندند و چندان نگاه داشتند تا پيش روى عبدالله پخت و گوشت از استخوانش جدا شد، سپس مجددا به وى پيشنهاد كردند به كيش نصارا درآيد تا از اين شكنجه دردناك نجات يابد.

عبدالله همچنان پايدارى كرد و از قبول پيشنهاد تحميلى روميان امتناع ورزيد. به دستور فرمانده روميان ، عبدالله را نزديك بردند تا به ميان ديگ جوشان بيفكنند. عبدالله از شنيدن اين دستور و ديدن ديگ جوشان گريست . روميان شادى كنان گفتند: سرانجام افسر مسلمان ناتوان شد و از سرنوشت خود مى گريد. فرمانده دستور داد عبدالله را برگردانند شايد اكنون به زانو در آمده ، حاضر شود به كيش نصارا درآيد، و تن به پيشنهاد آنها بدهد. ولى عبدالله رو به فرمانده روميان كرد و با لحن گيرائى كه حاكى از عزم و اراده محكم او بود گفت : گمان مكن از اين كه دستور دادى كه مرا به ميان ديگ بيفكنند عاجز شدم و گريستم . نه ، موضوع اين نيست !

من چون ديدم هم اكنون در راه خدا به چنين سرنوشت دردناكى مبتلا مى شوم كه نزد خداوند پاداش بزرگ دارد، گريستم و افسوس خوردم كه چرا يك جان دارم ، و پيش خود مى گفتم اى كاش صد جان داشتم كه بدين گونه در راه خدا و دين مقدس اسلام نثار كنم ! فرمانده قشون روم كه مى ديد سخنان عبدالله ناشى از صداقت و ايمان قوى اوست ، از اين كه اين مرد در جلو ديگ جوشان قرار گرفته و مرگ را در يك قدمى خود مى بيند و با اين وصف چنين سخنانى به زبان مى آورد، در شگفت ماند و در دل به وى آفرين گفت و خواست كه بهانه اى پيدا كند و از كشتن افسر شرافتمند و از جان گذشته اى چون وى درگذرد.

فرمانده رومى به رسم پادشاهان و سران و فرماندهان نصاراى روم ، به عبدالله گفت : نزديك بيا سر مرا ببوس تا تو را آزاد كنم . بوسيدن سر پادشاهان و امرا يا فرماندهان نظامى نصارا نشانه ذلت و خضوع در برابر وى و بزرگداشت او بود. عبدالله بن حذافه كه اين معنى را مى دانست گفت : نه ! نمى بوسم و تن به ذلت نمى دهم و آبروى مسلمانان را نمى برم !

فرمانده قشون روم گفت : پس به كيش ما درآى تا يكى از دختران خود را به همسرى تو درآورم . عبدالله گفت : مسيحى نمى شوم ، و دخترت را هم نمى خواهم !

فرمانده رومى گفت : اگر به پيشنهاد من تن در دهى تو را در ملك و مقام خود سهيم خواهم كرد. عبدالله گفت : اين را هم نمى خواهم .

فرمانده نصارا كه از سرسختى اين افسر رشيد مسلمان در برابر اطرفيان خود ناراحت و خشمناك شده بود، و مى خواست هر طور شده عبدالله را حاضر كند كه تن به اين كار بدهد و سر او را ببوسد، گفت : اگر سر مرا بوسيدى هم خودت و هم اسيران مسلمين را آزاد مى كنم .

عبدالله بن حذافه كه با چشم خود ديد چگونه روميان يكى از سربازان اسير مسلمان را زنده به ميان ديگ روغن زيتون جوشيده افكندند تا به كلى پخته و اعضاء بدنش از هم متلاشى شد، از شنيدن آزادى بقيه اسيران شاد شد و با شور و شوق از فرمانده پرسيد، آيا همه اسيران را كه هشتاد سرباز هستند، يكجا آزاد آزاد مى كنى ؟ فرمانده گفت : آرى .

عبدالله گفت : با اين شرط حاضرم . سپس جلو رفت و سر فرمانده را بوسيد و او نيز چنانكه قول داده بود عبدالله را با تمامى اسيران آزاد ساخت .

وقتى عبدالله و سربازان آزاد شده وارد مدينه شدند، و به ملاقات خليفه رفتند، خليفه كه از ماجراى آنها مطلع شده بود، برخاست و سر عبدالله را بوسيد! بعد از اين ماجرا بزرگان صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم گاهى با عبدالله شوخى مى كردند و مى گفتند: خوب ، سرانجام سر مرد بيگانه اى را بوسيدى ؟! عبدالله هم مى گفت : آرى ولى با آن بوسه هشتاد سرباز اسلام را از خطر مرگ نجات دادم.[2]

اسلام در ميان آنهائی که دخترانشان را می شکتند ، دختر را دردانه کرد. آنها که اسیر ايران يا روم بودند بر ايران و رو مسلط نمود. اين اسلام چه چيزی داشت ؟

يکی از ابزاری که رسول خدا با آن در بين عربهای نيمه وحشی انقلاب ايجاد کرد ، قرآن بود . هرکس آيات قرآن را می شنيد در مقابلش نمی توانست ايستادگی کند.

داستانى جالب در اين باره

و آن داستانى است كه از زهرى نقل كرده گويد:شبى ابو سفيان و ابو جهل و اخنس بن شريق بدون اطلاع همديگر از خانه بيرون آمده و در اطراف خانه رسول خدا(ص)هر يك در گوشه‏اى پنهان شدند تا به قرآنى كه آن حضرت در نماز شب مى‏خواند گوش دهند و هيچ كدام از جاى يكديگر خبر نداشتند.آن سه تا هنگام طلوع فجر در جاى خود بودند و سپس از جاى برخاسته به سوى خانه‏هاى خويش روان شدند و اتفاقا به هم برخوردند و چون از حال همديگر باخبر و مطلع شدند زبان به مذمت و سرزنش يكديگر گشوده گفتند: از اين پس به چنين كارى دست نزنيد كه اگر سفيهان و جهال از كار شما آگاه شوند خيالهاى ديگرى درباره‏تان خواهند كرد و اين كار موجب شهرت و عظمت محمد خواهد شد.

اما جذبه كلام خدا و عشق شنيدن آيات كريم قرآنى شب ديگر نيز هر سه را به اطراف خانه رسول خدا(ص)كشانيد و همانند شب پيش هر سه نفر خود را به پشت ديوار خانه آن حضرت رسانده و تا سپيده دم براى شنيدن آيات شيواى قرآنى در آنجاماندند و سپس پراكنده شدند و از باب تصادف دوباره در راه به هم برخوردند و همان سخنان روز گذشته را تكرار كردند، شب سوم نيز همين ماجرا بدون كم و زياد تكرار شد ولى اين بار با يكديگر پيمان محكم بستند كه ديگر از آن پس چنان كارى نكنند.

اخنس بن شريق پس از اينكه روز سوم به خانه رفت و قدرى از روز برآمد عصاى خود را برداشته بر در منزل ابو سفيان رفت و بدو گفت: اى ابا حنظله رأى تو درباره آنچه از محمد شنيدى چيست؟ ابو سفيان گفت: به خدا برخى از آنچه را شنيدم فهميدم و مقصودش را دانستم ولى معناى قسمتهاى ديگر را نفهميدم و ندانستم مقصود از آنها چيست! اخنس بن شريق گفت: به خدا من نيز مانند تو بودم.

سپس به در خانه ابو جهل رفت و از وى پرسيد: نظر تو درباره آنچه از محمد شنيدى چيست؟ابو جهل با ناراحتى گفت: مگر چه شنيدم! راست مطلب اين است كه ما و فرزندان عبد مناف براى رسيدن به شرف و بزرگى و سيادت مانند دو اسب كه به ميدان مسابقه مى‏روند مى‏خواستيم از يكديگر سبقت و پيشى گيريم و به همين منظور ايشان براى حاجيان و ديگر مردم، خوان طعام گسترده و مردم را اطعام كردند ما نيز چنين كرديم،آنها به بخشش و عطا دست زده اموالى به در خانه‏هاى مردم و اين و آن بردند ما هم همين كار را كرديم،و چون هر دوى ما در مسابقه مساوى شده و در موازات همديگر قرار گرفتيم آنها گفتند:از ما پيغمبرى برانگيخته شده كه از آسمان بدو وحى مى‏شود و اين موضوع چيزى است كه ما نمى‏توانيم در اين باره با آنها برابرى كنيم و فضيلتى است كه ما بدان نخواهيم رسيد،به خدا سوگند ما هرگز بدو ايمان نخواهيم آورد و او را تصديق نخواهيم كرد تا آنكه بر ما نيز وحى نازل شود چنانكه بر او نازل شده است .

ابزار ديگر رسول خدا اخلاق آن حضرت بود. که خدای عالم از وی در باره اخلاقش تمجيد کرده است.

چرا مسلمانان عقب مانده اند ؟

چرا امروز اسلام معجزه نمی کند ؟ اسلامی که انسانهای نيمه وحشی را ، به اوج قدرت رساند ، چرا امروز انسانی فهيم و تصحيل کرده را به جائی نمی رساند ؟ چرا مسلمانان و کشورها اسلامی در عصر کنونی عقب مانده ند ؟

اگر اسلام عرب نيمه وحشی را به اوج قدرت رساند ولی امروز مسلمانان در زير يوغ غرب هستند آيا اشکا در اسلام است يا در مسلمانان ؟

مسلمانان بعد پيامبر اسلام ، نه رهبری مناسب مانند پيامبر برگزيدند بلکه برگزيدگان خدا را کشتند. ونه به مقررات اسلام پای بند شدند بلکه نامشان مسلمان شد و به دستور اسلام عمل نکردندآنها همه ابزاری که رسول خدا با آن ابزار اسلام را در شبه جزيره ترويج داد ، نابود کردند.

تنها اگر به گوشه جنايات مسلمانان که بر خود و دينشان کردند توجه کنيم ، عمق فجايع بيشتر روشن می شود. بعد از رحلت پيامبر تنها علی عليه السلام 5 سالی حکومت کرد و در حکومت آن حضرت نيز سه جنگ مهم بر آن حضرت تحميل کردند . غير از اين مدت 5 ساله ،ینی اميه از سال 41 هجری قمری تا 132 هـ ق، به مدت هزار ماه ،حدود 91 سال بر سراسر جهان اسلام حکومت کردند. گرچه حکومت آنها در اندلس تا آغاز قرن پنجم هجری ادامه یافت. ولی در کشورهای اسلامی در سال 132 ه ق توسط بنی عباس سرنگون شدند. افرادی مثل معاويه ، یزيد ، مروان ، حاکم مسلمانان شدند .

بعد از بنی اميه ، بنی عباس به خلافت رسیدند . بنی عباس شمار بسیار زیادی از بنی امیه را کشته و مردگان بیست ساله آنها را از گور بیرون کشیدند و بر آنها تازیانه زدند.بنی عباس نيز نزديک به 500 سال حکومت کردند. که در اين مدت کاراوّلشان مبارزه با امامان معصوم بود.

در حالی که مسلمانان مشغول جنگ صليبی بودند ، خوارزم شاه با کشتن 450 نفر مسلمان در اُترار زمينه حمله مغول به ايران را فراهم کرد. مغول از صحرای گبی چين با 250 هزار نفر نيرو به ايران که از هند تا بغداد و از اورال تا خليج فارس تحت فرمان خوارزمشاهيان بود حمله کرد. به هر جا رسيد کشت و غارت کرد. در اُترار 60 هزار نفر در سمرقند 30هزار نفر در خوارزم يک ميليون 200 هزار نفر را کشت . در تالقان چون پس چنگيز کشته شد ، نه تنها همه مردم راکشت حتی سگ و گربه آن منطقه را از بين برد. در مَرو يک ميليون و 300 هزار نفر را کشت و نيشابور را که دامام چنگيز در آن کشته شده بود ، با خاک يکسان کرد. به طوس حمله نمود و مقبره امام رضا و هارون را تخريب کرد. جُوینی که خود از تاریخ‌نویسان طرفدار مغول به شمار می‌رود، می‌نویسد «هر کجا که ۱۰۰ هزار کس بود ۱۰۰ کس نماند.» بالاخره هولاکوخان نوه چنگيز به حکومت 500 بنی عباس خاتمه داد.

مغولها که بودائی بودند به تدريج مسلمان شدند و تا سال 570 در ايران حکومت کردند . وبعد با ملوک الطوايفی از بين رفتند .

بعد تيمور به ايران حمله کرد و در نهايت فردی به نام عثمان که ايرانی اصل بود در سال 699 ه ق دولت عثمانی تشکيل داد که اوائل قرن بیستم ادامه يافت و در ایران نيز در سال 907 ه ق صفويه مذهب شيعه را رسمی اعلام نمود در گيری با عثمانی آغاز شد . دو دولت مسلمان به جان هم افتادند . باقی مانده از مغول و تيمور را اينها به فناء دادند. تا اينکه محمود افغان حکومت صفويه را در سال 1135 ه ق پس از دو قرن و نيم حکومت سرنگون نمود.

بعد حکومت هفت ساله اقغان ، افشاريان به حکومت رسيدند و بعد قاجاريان و نوبت پهلوی رسيد . در ديگر کشورهای اسلامی نيز پادشاهان حکومت کردند.

اين بود سرنوشت اسلام تنها در دوران صفوی شيعه ها و در دوران عثمانی سنی ها نفسی کشيدند. بقيه وضعيت بسيار تأسف بار بود. حالا بايد بدانيم چرا مسلمانان عقب ماندند. اسلام از عرب نيمه وحشی شروع شد و آنها را به ايران و روم مسلط کرد و بعد انحراف پيدا نمودند و صدها سال مفسدان بر مردم حکومت کردند و وضعيت مسلمانان اين شد.

شما به آيه شريف توجه فرماييد که خدای متعال می فرمايد :« وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً ، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً .»[3]يعنی " و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏كند، و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى‏دهد و هر كس بر خدا توكّل كند، كفايت امرش را مى‏كند خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند و خدا براى هر چيزى اندازه‏اى قرار داده است.»

باز می فرمايد :« وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُون.»[4] يعنی " و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم ولى (آنها حق را) تكذيب كردند ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم."



[1] - بحارالأنوار 18 226

[2] - كامل ابن اثير، ج 2 ص 145. البداية و النهاية ج 2 ص 269.

[3] - طلاق آيه 2 و 3

[4] - اعراف 98

 
طراح و برنامه نویس: اکین