اخلاص و سختی آن PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۵۶

اخلاص و سختی آن

پيامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمايند :« أَوَّلَ مَنْ يُدْعَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ رَجُلٌ جَمَعَ الْقُرْآنَ وَ رَجُلٌ قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ رَجُلٌ كَثِيرُ الْمَالِ.» يعنی " اوّلين کسی که در روز قيامت برای حساب دعوت مس شود سه نفر هستند. يکی کسی که قرآن را جمع کرده و قاری قرآن بوده است و ديگری مردی که در راه خدا شهيد شده است و سومی کسی که ثروتش بيشتر بوده است ."

خدای متعال به قاری قرآن خطاب می کند و می فرمايد :« أَ لَمْ أُعَلِّمْكَ مَا أَنْزَلْتُ عَلَى رَسُولِي.» آيا آنچه که بر پيامبرم نازل شد بر توياد ندادم ؟

پاسخ مس دهد :« بَلَى يَا رَبِّ.»

خدای متعال می پرسد :«   مَا عَمِلْتَ فِيمَا عَلِمْتَ ؟» در باره آنچه که می دانستی چه کردی ؟

پاسخ می دهد :« يَا رَبِّ قُمْتُ بِهِ فِي آنَاءِ اللَّيْلِ وَ أَطْرَافِ النَّهَارِخدا! من قیام می‌کردم، آیات الهی را چه در شب و چه در روز، می‌خواندم. در دل شب می‌خواندم؛ در ایّام روز می‌خواندم.

خدای متعال می فرمايد:« كَذَبْتَ .» و فرشتگان نيز می گويند :« كَذَبْتَ .» خدای متعال می فرمايد:« إِنَّمَا أَرَدْتَ أَنْ يُقَالَ فُلَانٌ قَارِئٌ فَقَدْ قِيلَ ذَلِكَ.» تو اراده‌ات این بود، قصدت این بود که بگویند فلانی قاری است. چقدر قشنگ قرآن می‌خواند؟ چقدر قشنگ آیات الهی را با صوت خوب با قرائت خوب، می‌خواند. می‌خواستی بگویی، دیگران بگویند: عجب قاری خوبی! این گرفتاری است. این هم که گفته شد.

آنگاه صاحب ثروت را می آورند و خدای متعال می فرمايد :« أَ لَمْ أُوَسِّعْ عَلَيْكَ حَتَّى لَمْ أَدَعْكَ تَحْتَاجُ إِلَى أَحَدٍ.» آيا در مال و ثروت بر تو توسعه ندادم تا اينکه به احدی محتاج نشوی ؟

می گويد :« بَلَى يَا رَبِّ

خداوند می فرمايد:« فَمَا عَمِلْتَ فِيمَا آتَيْتُكَ.» با آن مالی که به تو دادم چه کردی ؟

پاسخ می دهد :« كُنْتُأَصِلُ الرَّحِمَ وَ أَتَصَدَّقُ.» صلح رحم می کردم و صدقه می دادم.

خدای متعال می فرمايد:« كَذَبْتَ » وَ فرشتگان می گويند :« كَذَبْتَ » خدای متعال می فرمايد :« بَلْ أَرَدْتَ أَنْ يُقَالَ فُلَانٌ جَوَادٌ وَ قَدْ قِيلَ ذَلِكَ .» اراده ات اين بود که می خواستی به تو بگويند فلانی سخاوت مند و دست باز است و آن را نيز گفتند.

سپس آن کسی را که در راه خدا شهيد شده است می آورند ، خدای متعال از وی می پرسد : چه کردی ؟ او پاسخ می دهد :« أُمِرْتُ بِالْجِهَادِ فِي سَبِيلِكَ فَقَاتَلْتُ حَتَّى قُتِلْتُ.» دستور دادی در راهت جهاد کنيم ، من هم جهاد کردم و در راه تو کشته شدم.

خدای متعال می فرمايد :« كَذَبْتَ » وَ فرشتگان می گويند :« كَذَبْتَ » و خدای متعال می فرمايد :« بَلْ أَرَدْتَ أَنْ يُقَالَ فُلَانٌ شُجَاعٌ جَرِي‏ءٌ فَقَدْ قِيلَ ذَلِكَ.» بلکه می خواستی بر تو بگويند که شجاع هستی و اين را نيز گفتند.

آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند :« أُولَئِكَ تَسَعَّرُ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ[1] اينها در آتش جهنم می سوزند.

از اين حديث استفاده می شود که اخلاص در عمل بسيار سخت است.

سختی انجام عمل صالح

انجام عمل صالح سخت است . چرا که وقتی انسان می خواهد عمل صالحی را انجام دهد ، دهها مانع جلوی راهش سبز می شود. از يک طرف نفس اماره از طرف ديگر راحت طلبی انسان ، از طرف سوم حرص و طمع ، از طرف چهارم دنيا دوستی انسان ، و از طرف پنجم خانواده انسان ، از انجام عمل خير ممانعت بوجود می آورند.

می خواهيد به مسجد بياييد بايد مغازه را تعطيل کنيد ، بايد رنج راه رفتن را تحمل کنيد ، بايد وقت بگذاريد و. . . همه اينها را وقتی تصور می کنی ، آمدن به مسجد سخت می شود. همچنين می خواهی روزه بگيری يا انفاق کنی ، دهها مانع پيش می آيد . به همين خاطر است که انجام دهنده عمل خير، کم می شود.

سختی اخلاص

اما اخلاص از خود عمل سخت تر است . در اينجا يک نکته را تذکر دهم و آن اين است که اگر کسی بخاط پول ما از ما اطاعت کند و يا ما را دوست داشته باشد و يا از ترس از ما اطاعت کند و ما نيز اين ها را بدانيم ، اطاعت و دوست داشتن آن شخص را نمی پذيريم . ولی خدای متعال آن قدر مهربان است که می فرمايد اگر بخاطر بهشتم و يا بخاطر ترس از جهنم از من اطاعت کنی ، می پذيرم. واين گونه اطاعت را نيز جزو اطاعت های همراه اخلاص می پذيرد.

در سختی اخلاص همين بس که خدای متعال فرموده است :« الاخلاص سر من اسرارى استودعه قلب من احببته من عبادى.» يعنی " اخلاص رازى از رازهاى من است كه در قلب بنده‏اى كه دوستش دارم جاى مى‏دهم." در روايـ وارد شده است که « الابقاء على العمل حتى يخلص، اشد من العمل.» يعنی " باقی ماندن بر عمل بااخلاص سخت تر از خود عمل است ."

اسماعيل بن يسار مى گويد : از حضرت صادق (عليه السلام) شنيدم مى فرمود :« إنّ رَبَّكُم لَرَحيمٌ ، يَشكُرُ القلِيلَ ; إنّ العبدَ لَيُصلِّى الركعتَيْنِ يُريدُ بِها وجهَ اللهِ فَيُدخِلهُ اللهُ بِه الجَنّةَ.» يعنی " همانا پروردگارتان مهربان است ، عمل اندك را پاداش مى دهد ، عبد دو ركعت نماز به خاطر خشنودى خدا به جا مى آورد ، خدا به سبب آن او را وارد بهشت مى كند ." و نيز حضرت امام عسكرى (عليه السلام) فرمود :« لَو جَعلْتُ الدُّنيا كُلَّها لُقْمَةً وَاحِدةً ولَقَمْتُها من يَعبُدُ اللهَ خَالِصاً لَرَأَيْتُ أنِى مُقَصِّرٌ فى حقِّهِ.» يعنی " اگر همه ى دنيا را يك لقمه كنم و آن را در دهان كسى كه خدا را خالصانه عبادت مى كند بگذارم فكر مى كنم در حق او كوتاهى كرده ام ."

اگر بخواهيم تمام مطالب در خصوص اخلاص را خلاصه کنيم در کلام پيامبر اسلام (ص) جمع شده است و آن اينکه فرموده اند :« اِنَّمَا الاَْعْمالُ بِالنِّيّاتِ وَ اِنّما لِكُلِّ امْرِء مانَوى فَمَنْ كانَتْ هِجْرَتُهُ اِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ اِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ كانَ هِجْرَتُهُ اَلى دُنْيا يُصِيْبُها اَوِ امَرأَة يَتَزَوَّجُها فَهِجُرَتُهُ اِلى ما هاجَرَ اِلَيْهِ.» يعنی " ارزش اعمال بستگى به نيّتها دارد و بهره هركس از عملش مطابق نيّت اوست، كسى كه به خاطر خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) هجرت كند، هجرت به سوى خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) كرده است. و كسى كه به خاطر رسيدن به مال دنيا يا به دست آوردن همسرى، هجرت كند بهره اش همان چيزى است كه به سوى آن هجرت كرده است."

جريان عکرمه فياض با خُزيمه

در زمان خلافت سليمان بن عبدالملك مروان مردى ثروتمند و كريم به نام خزيمه بن بشر در جزيره زندگى مى كرد. خزيمه سالها در آغوش نعمت و سعادت به سر مى برد و ميان خلق به نيكنامى و سخاوت طبع و جوانمردى معروف بود.

ديرى نپائيد كه آن همه مال و ثروت را از كف داد و يكباره دست دهنده اش كوتاه شد و از اوج عزت به خاك ذلت افتاد. آشنايان و دوستانى كه زمانى از عطا و احسان او برخوردار بودند، چند روزى به وى كمك نمودند، ولى چيزى نگذشت كه از دستگيرش سر باز زدند و ديگر روى خوش به وى نشان ندادند!

خزيمه نيز چون بى وفائى مردم دنيا و نامهربانى دوستان و آشنا را ملاحظه كرد و مزه تلخ برگشت روزگار را چشيد، همسر خود را كه دختر عمويش بود مخاطب ساخت و گفت : بايد تن به مرگ داد و چشم به كمك و مساعدت مردم بى مروت دنيا و ياران بى وفا نداشت . آنگاه در خانه نشست و در به روى خود و خلق بست . مدتى از آنچه داشت استفاده كرد تا آنكه هر چه بود تمام شد و آه در بساطش نماند.

در آن موقع والى جزيره شخصى به نام عكرمه فياض بود كه نظرى بلند و همتى عالى داشت . به طورى كه اغلب مردم از فيض وجود و خوان جودش بهره مند بودند، و به همين جهت نيز او را فياض مى خواندند.

در يكى از روزها كه اعيان شهر در مجلس والى حضور داشتند، فياض به مناسبتى از خزيمه سخن به ميان آورد و سراغ او را گرفت . حاضران مجلس گفتند: مدتى است تهى دست شده و خانه نشين گشته ، به همين جهت نيز ديده نمى شود!

فياض از شنيدن اين سخن و اطلاع از پريشانى وضع خزيمه رادمردى كه از لحاظ مال و مكنت و جود و سخاوت شهره شهر بود، فوق العاده متاءثر گرديد و انتظار كشيد كه هر چه زودتر شب فرا رسد.

همينكه پاسى از شب گذشت دستور داد يكى از غلامانش اسبى را زين كند. سپس چهار هزار دينار زر سرخ از بيت المال برداشت و دركيسه اى ريخت و به دست غلام داد، آنگاه بدون اينكه بگذارد كسى حتى نزديكترين كسانش مطلع گردند، راه خانه خزيمه را در پيش ‍ گرفت .

وقتى نزديك خانه رسيد پياده شد و كيسه زر را از غلام گرفت ، و براى اينكه غلام نيز از اين ماجرا اطلاع پيدا نكند دستور داد كه از آن محل دور شود و در كنارى بايستد. سپس خود آهسته نزديك رفت و كوبه در را به صدا درآورد.

خزيمه از خواب بيدار شد و شخصا آمد در را باز كرد. فياض كيسه زر را به او داد و گفت : اين متعلق به شما است ! خزيمه پرسيد: شما كيستيد؟ فياض گفت : اگر مى خواستم مرا بشناسى در اين وقت شب نمى آمدم . خزيمه بر اصرار خود افزود و گفت : تا خود را معرفى نكنى عطاى تو را نمى پذيرم . فياض هم از روى ناچارى گفت : من دستگير جوانمردان زمين خورده ام !!

خزيمه اصرار كرد توضيح بيشترى بدهد، ولى فياض بيش از آن سخنى نگفت . سپس كيسه زر را به خزيمه داد و از وى جدا شد. خزيمه نيز در خانه را بست ، آنگاه همسرش را بيدار كرد و گفت : برخيز چراغ روشن كن كه اگر در اين كيسه پولى باشد خداوند نظر مرحمتى به ما نموده است . زن بى نوا گفت : ما وسيله اى نداريم كه در اين وقت شب چراغ بيفروزيم !

خزيمه در حاليكه به خواب مى رفت با دست كيسه را لمس نمود و متوجه شد كه محتوى آن مبالغى دينار طلا است . از آنطرف همين كه فياض به خانه برگشت ، ديد همسرش بيدار شده و با وضعى آشفته و حالى پريشان و قيافه اى برافروخته سراغ او را مى گيرد! زن ساده دل دستخوش ‍ افكار واهى زنانه شده بود، بطورى كه گريبان خود را چاك زده و ناله و فرياد مى كرد و از شدت خشم روى خود را مى خراشيد.

فياض كه همسرش را به آن حالت ديد، پرسيد: مگر چه شده ؟ زن گفت : مى خواهى چه شود؟ آيا والى شهر در اين موقع شب بى خبر و دور از چشم همسر و دختر عمو و نوكرها و كسانش ، جز براى سر زدن به زن ديگرش يا ديدار رفيقه اى كه با او وعده ملاقات گذارده است ، از خانه بيرون مى رود؟!

فياض گفت : خدا مى داند من براى هيچ يك از اين دو موضوع كه گفتى بيرون نرفته ام . زن قانع نمى شد و همچنان بر اصرار و ناراحتى خود مى افزود،ومى گفت بايد راستش را بگويى كه كجا بوده اى و براى چه كارى رفته بودى ؟

فياض ناچار شد حقيقت مطلب را به او بگويد، ولى قبلا از وى پيمان گرفت كه آن راز را فاش نسازد، سپس ماجرا را نقل كرد و گفت : اگر باور ندارى حاضرم سوگند ياد كنم . زن گفت : نه دلم آرام گرفت ، و اطمينان پيدا كردم ، سوگند لازم نيست !

فرداى آن شب خزيمه بعد از مدتها سر و صورتى به وضع زندگى خود داد و نفسى تازه كرد و پس از ترتيب كار، به ملاقات خليفه سليمان بن عبدالملك عازم شام شد. در آن موقع خليفه در فلسطين اقامت داشت .

هنگاميكه خزيمه به دربار رفت ، و درباريان ورودش را به اطلاع خليفه رساندند، خليفه خزيمه جوانمرد مشهور جزيره را مى شناخت و قدر او را به خوبى مى دانست و لذا بلادرنگ اجازه داد وارد شود.خزيمه وارد شد و سلام كرد. خليفه پرسيد: ها! خزيمه ! رسيدن به خير! خيلى دير به سراغ ما آمدى ؟ خزيمه گفت : علت آن وضع نامساعدم بود، كه مدتها با آن دست به گريبان بودم . سليمان بن عبدالملك پرسيد: چطور؟ چرا در اين مدت نزد ما نيامدى تا به تو كمك كنيم ؟ گفت : آن هم به واسطه فقر و تنگدستى و نداشتن وسيله بود.

پرسيد: اكنون چه كسى وسيله حركت تو را به اينجا فراهم نمود؟ گفت درست او را نمى شناسم ، در يكى از شبها كه در نهايت تنگدستى بسر مى بردم ، مردى ناشناس به در خانه ام آمد و كيسه اى كه چهار هزار دينار طلا در آن بود به من داد و رفت . خليفه گفت : او را شناختى ؟ خزيمه گفت : نه ! فقط در پاسخ من كه پرسيدم تو كيستى ؟ گفت : دستگير جوانمردان زمين خورده ام ، هر چه بر اصرار خود به منظور شناختن وى افزودم جز اين جواب نشنيدم . خليفه افسوس فراوان خورد كه اين شخص نظر بلند را نمى شناسد و گفت : اگر او را مى شناختم پاداش جوانمرديش را چنانكه بايد مى دادم .

خليفه كه از شنيدن وضع گذشته خزيمه ناراحت و منقلب شده بود او را مورد تفقد و عطاى جزيل قرار داد و به علاوه فرمان حكومت جزيره را به نام او نوشت و دستور داد كه پس از تصدى امر، در بيلان كار فرماندار سابق عكرمه فياض به دقت رسيدگى كند و جريان را به او گزارش ‍ دهد.

بدين گونه ايام تنگدستى خزيمه را جبران كرد و او نيز با در دست داشتن فرمان حكومت جزيره بدان صوب رهسپار گرديد. موقعيكه خبر ورود حاكم جديد به فياض فرماندار معزول رسيد با تمام مردم شهر به استقبال شتافت و چون وارد شهر شدند به اتفاق به جانب مقر حكومت رفتند.

خزيمه طبق دستور خليفه با دقت به حساب فياض حاكم سابق رسيدگى كرد و در نتيجه فياض مبالغى كسر آورد. خزيمه او را موظف ساخت كه هر چه زودتر آنچه كسر آورده است پرداخت نمايد، ولى فياض گفت : من چيزى نياندوخته ام و راهى براى پرداخت آن ندارم . خزيمه هم دستور داد او را به زندان ببرند. ماءمورين ، حاكم معزول را به زندان افكندند و در آنجا نيز كسرى بودجه بيت المال را از وى مطالبه نمودند.

فياض گفت : من كسى نيستم كه آبروى خود را به خاطر حفظ مال بريزم ، چيزى از بيت المال حيف و ميل نكرده ام و اكنون هم چيزى ندارم ، به خزيمه بگوييد هر كارى مى خواهى بكن.

خزيمه كه از جانب خليفه دستور داشت شدت عمل نشان دهد امر كرد او را به زنجير كشند و تحت شكنجه اش قرار دهند! يكماه بدين گونه گذشت . در تمام اين مدت فياض از سابقه خود با خزيمه سخنى به زبان نباورد. خزيمه نيز هيچ نمى دانست كه دستگير مردان زمين خورده كسى جز فرماندار معزول و زندانى نگون بخت او نيست .

وقتى اين خبر به زن فياض رسيد، بسيار ناراحت و اندوهگين شد. سپس ‍ كنيز خود را كه زنى دانا و با كمال بود طلبيد و گفت : همين حالا مى روى به خانه حاكم و اجازه ملاقات مى خواهى . بعد از كسب اجازه بگو عرضى دارم كه بايد در خلوت بگويم و چون خلوت كرد، برو نزديك و بگو: پاداش دستگير جوانمردان زمين خورده اين نبود كه او را به زندان ببرى و مورد شكنجه قرار دهى و به زنجيرش بكشى !

كنيز پيغام خانم خود را به حاكم رساند. خزيمه از شنيدن اين پيام كه كاملا براى او غير منتظره بود، تكانى سخت خورد و گفت : اى واى ! دستگير جوانمردان زمين خورده همين است كه در حبس من مى باشد، و عكرمه فياض حاكم جزيره است ؟ كنيز گفت آرى !

خزيمه فورا دستور داد اسبش را زين كرده آماده ساختند. آنگاه سوار شد و با بزرگان و محترمين شهر به زندان رفت و ديد كه فياض در گوشه زندان با وضعى رقت بار نشسته و بر اثر شكنجه اى كه ديده قيافه اش ‍ كاملا تغيير كرده است . وقتى فياض ، خزيمه و انبوه جمعيت را ديد كه به طرف او مى آيند ناراحت شد، و از شرم سر به زير انداخت . خزيمه جلو آمد خم شد و سر فياض را بوسيد. فياض سر برداشت و پرسيد: اين اظهار تفقد براى چيست ؟ گفت : بخاطر كار نيك تو و سوء پاداش خودم است . فياض گفت : خداوند هر دوى ما را بيامرزد و پاداش نيك دهد. خزيمه دستور داد زنجيرها را از دست و پاى فياض باز كردند و گفت : آن را به دست و پاى من بيفكن !

فياض پرسيد: چرا چنين مى كنى ؟ خزيمه گفت : مى خواهم تا حدى مزه آنچه را تو چشيده اى من نيز بچشم . فياض او را قسم داد كه از اين كار منصرف شود، خزيمه هم پذيرفت و به اتفاق از زندان بيرون آمدند و با همراهان به خانه خزيمه رفتند.

همينكه به در خانه رسيدند فياض با او خداحافظى كرد و خواست به خانه خود برود، ولى خزيمه مانع شد و گفت : نمى گذارم با اين وضع به منزل برگردى ، بايد تغيير لباس بدهى و سر و وضعت را درست كنى ، زيرا من از همسرت بيش از تو شرمنده هستم . بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و سپس دستجمعى به حمام رفتند، و شخصا كيسه كشى و شستشوى فياض را به عهده گرفت ! آنگاه به وى خلعت پوشانيده و اموال زيادى بخشيد و به اتفاق به خانه اش رفت ، و اجازه خواست كه حضورا از همسرش نيز معذرت بخواهد.

بعد از چندى خزيمه از فياض خواست كه همراه وى به نزد خليفه سليمان بن عبدالملك بروند. فياض هم پذيرفت . پس از ورود خزيمه از رئيس ‍ تشريفات دربار اجازه شرفيابى خواست

خليفه ناراحت شد و گفت : چه شده كه والى جزيره با اينكه تازه به صوب ماءموريت رفته بدون اجازه قبلى ما آمده است ؟ حتما كار مهمى روى داده است .

وقتى خزيمه وارد شد و خليفه سبب پرسيد گفت : دستگير جوانمردان زمين خورده را پيدا كرده و اينك به حضور آورده ام تا خليفه را خشنود سازم . زيرا آنروز ديدم خليفه اشتياق زياد به ديدار او دارد. خليفه پرسيد: او كيست ؟ خزيمه گفت : او عكرمه فياض است و به دنبال آن چگونگى شناختن او را براى خليفه شرح داد.

خليفه هم دستور داد فياض وارد شود و چون ديد اين جوانمرد، حاكم سابق او در جزيره است ، گفت : اى فياض ! نيكى تو به خزيمه رسيد ولى شر او دامنگير تو شد! آنگاه او را مورد تفقد و احترام فراوان قرار داد و گفت : هر حاجتى دارى كتبا از من بخواه تا آنرا برآورم .

فياض هم خواسته خود را نوشت و خليفه دستور داد فورا آنرا عملى سازند. سپس ده هزار دينار طلاى ناب به علاوه تحفه هاى ديگر بوى بخشيد و امر كرد فرمان حكومت جزيره و ارمنستان و آذربايجان را به نام او نوشتند آنگاه گفت : اينك خزيمه در اختيار توست ، اگر مى خواهى او را معزول كن وگرنه به حكومت جزيره باقى گذار! فياض گفت : نه ! خزيمه بايد همچنان حاكم جزيره باشد! سپس خود حكومت جاى ديگر را پذيرفت و هر دو تا پايان خلافت سليمان بن عبدالملك با عزت و احترام و سربلندى حكومت كردند.[2]

اخلاص شيخ عباس قمی

مرحوم آقاى محدّث قمى براى فرزندش نقل كرده است :

وقتى كتاب منازل الآخره را تاءليف و چاپ كردم يك نسخه از آن به دست شيخ عبدالرّزّاق مسئله گو كه هميشه قبل از ظهر در صحن مطهّر حضرت معصومه عليها السلام مسئله مى گفت رسيد.

مرحوم پدرم كربلايى محمّدرضا از علاقمندان شيخ عبدالرّزّاق بود و هر روز در مجلس او حاضر مى شد.

شيخ عبدالرّزّاق روزها كتاب منازل الآخره را براى مستمعين مى خواند.

يك روز پدرم به خانه آمد و گفت :

شيخ عبّاس ! كاش مثل اين شيخ عبدالرّزّاق مسئله گو مى شدى و مى توانستى اين كتاب را كه امروز براى ما خواند بخوانى ! چند بار خواستم بگويم : آن كتاب از آثار و تاءليفات من است . امّا خوددارى كردم . چيزى نگفتم .

فقط گفتم : دعا بفرماييد خداوند توفيقى عنايت فرمايد

هدف او خدا نبود

در روايات آمده كه شخصى از بنى اسرائيل بيشتر وقتها همراه حضرت موسى (عليه السلام) بود، و احكام فقه و مسائل تورات را از ايشان فرا مى گرفت و به ديگران مى رساند و تبليغ دين مى كرد. مدتى گذشت و حضرت موسى او را نديد، روزى جبرئيل نزد موسى بود كه ناگاه ميمونى از پيش ايشان گذشت ، جبرئيل گفت : آيا او را شناختى ؟

حضرت فرمود: نه .

جبرئيل فرمود: اين همان شخص است كه احكام تورات را از تو ياد مى گرفت ، اين صورت ملكوتى و باطنى اوست در عالم آخرت .

حضرت موسى تعجب كرد و پرسيد: چرا به اين شكل در آمده ؟

جبرئيل گفت : چون كه هدف او از تعليم و تعلم احكام توارت اين بود كه مردم او را به عنوان فقيه و دانشمند به حساب آورند، هدف او خدا نبود و اخلاص نداشت ، به همين دليل شكل و قيافه او در عالم آخرت مانند ميمون خواهد بود.[3]

کار با خدای متعال آُسان است

اينها که گفته شد براسا واقعيت هاست ولی خدای متعال رحم و فضلش بی منتهی است و با کمترين بهانه بنده اش را مورد لطف قرار می دهد و ما بر لطف الهی اميد بسته ايم نه عمل صالح يا اخلاص خودمان.

آيا در راه ما پولى به نيازمندى دادى

چون روز قيامت مى شود بر پل صراط و ترازو گاه نامه اى از سوى حق مى رسد خطاب به بنده خود مى كند:

اى بنده من تو را رايگان آفريدم و صورت زيبا دادم ، قد و بالات بركشيدم ، كودك بودى و راه به پستان مادرى نبردى من نشانت دادم از ميان خون ، شير براى غذاى تو بيرون آوردم ، مادر و پدر تو را مهربان كردم ، ايشان را به پرورش تو واداشتم و از آب و باد و آتش نگهت داشتم ، از كودكى به جوانى و از جوانى به پيروى رسانيدم ، تو را به فهم و فرهنگ آراستم و به دانش و هنر بپيراستم ، من كه با تو اين همه نيكوئيها كردم تو براى ما چه كردى ؟

چه نگاهها كه نكردى ، چه نيكيها كه نياوردى ، آيا هرگز در راه ما پولى به نيازمندى دادى ؟ يا سگى تشنه را از بهر ما آب دادى ؟ بنده من كردى آنچه كردى و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاى آنى !

من با تو آن كنم كه من سزاوار و شايسته آنم . من تو را آمرزيدم تا بدانى كه من منم و تو توئى ؟[4]

از اهل بيت (عليهم السلام) روايت است كه : چون روز قيامت برپا شود ، حق تعالى اهل ايمان را در يك نقطه جمع كند و خطاب فرمايد : من از حقوقى كه در ذمّه ى شما دارم گذشتم ، شما هر حقّى در ذمّه ى يكديگر داريد بگذريد تا به بهشت درآييد .

و نيز روايت شده : بنده اى را نزديك آرند ، آن بيچاره به خاطر گناه بسيار سر به زير اندازد و از شرمسارى به گريه درآيد ، از درگاه عزت و رحمت خطاب رسد : آن روز كه گناه مى كردى و مى خنديدى تو را شرمسار نساختم ، امروز كه سر شرمسارى و خجلت به پيش انداخته اى و گناه نمى كنى و زارى و گريه مى آورى چگونه تو را عذاب كنم ، گناهت را بخشيدم و اجازه ى درآمدن به جنت را به تو مرحمت كردم .

در روايتى بسيار مهم آمده : چون بنده ى مؤمن را در قبر گذارند و سر قبر را بپوشانند و دوستان و رفيقان برگردند و او را در كنج لحد تنها گذارند ، حضرت عزت از روى لطف و رحمت به او خطاب كند : بنده ى من در اين تاريكى تنها ماندى و آنان كه به خاطر خوشنوديشان معصيت مرا كردى و رضاى آنان را به رضاى من برگزيدى از تو جدا شدند و تو را تنها گذاشتند و رفتند ، امروز تو را به رحمت واسعه ى خود بنوازم چنان كه خلايق تعجب كنند . پس به فرشتگان خطاب شود : اى فرشتگان من ! بنده ام غريب و بى كس و بى ياور و دور از وطن است اكنون در اين لحد مهمان من است ، برويد او را يارى كنيد و درى از بهشت به رويش بگشاييد و انواع رياحين و طعام نزدش حاضر كنيد و پس از آن او را به من واگذاريد كه مونس او تا قيامت خواهم بود[5].

احضار بنده و سخن خدا با او

در كتاب خزائن الاخبار و مجالس المتقين آمده است كه خديجه خاتون (عليه السلام) از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از قيامت سوال نمود، وقتى كه عرض اعمال بنده بر خدا مى شود، پس آن حضرت گريه كرد.

حضرت خديجه عرض كرد: يا رسول الله چرا گريه مى كنى؟

فرمود: از وسعت رحمت خدا در آن روز بر بندگانش، اى خديجه چون روز قيامت بنده را نزد خدا حاضر مى كنند، خطاب مى شود، اين بنده من! اطلاع دارى كه فلان روز و فلان شب چه كردى؟

عرض مى كند: خداوندا مى دانم، پس يك يك گناه او را به او اظهار مى كنند و او اقرار مى كند، تا به گناهى مى رسد كه در كمال قباحت باشد. پس بنده سر خجالت به زير اندازد و عرق به صورت او جارى شود. خداوند مى فرمايد:

اى بنده من چرا جواب نمى گوئى؟

بنده عرض مى كند: الهى شرمسارم، نمى توانم جواب بدهم. خطاب مى رسد: اى بنده تو با اينكه لئيمى و پستى از من شرم مى كنى و من با كريمى خود چگونه شرم نكنم از تو، اى بنده، تو را حياء ندامت و پشيمانى است و مرا حياء كرم.گناه در ميان دو حياء بقائى ندارد. پس خداوند به كرم خود بنده را مى آمرزد و داخل بهشت مى كند.



[1] - مستدرك‏الوسائل 1 111

[2] - كتاب (ثمرات الاوراق ) تاءليف محمد بن حجة حموى در حاشيه كتاب (المستطرف ) صفحه 213 به نقل از كتاب (المستجاد).

[3] - داستانهاى پراكنده : ج 4، ص 138 - روايتها و حكايتها: ص 129.

[4] - داستان هاى عرفانى : ص 110.

[5] - روايات باب رحمت خداى متعال به طور مفصل در بحار الانوار : 7 / 286 ، باب 14 ما يظهر من رحمته تعالى فى القيامة ، و محجة البيضاء : 8 / 383 ، باب فى سعة رحمة اللّه ، و كتاب تفسير فاتحة الكتاب و تفاسير قرآن نقل شده است .

 
طراح و برنامه نویس: اکین