اخلاص PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۵۵

کار برای خدا

خدای متعال انسان را برای اين آفريد تا خدا را عبادت کند. و عبادت خدا نيز نه برای اين است که انسان با عبادت کردن خدا نفعی به او برساند و نه برای اين است که نقصی را از او رفع نمايد . عبادت خدا يک راه است که خود انسان را به رشد و تعالی می رساند . و تنها ترين راه نيز است . يعنی اگر انسان بخواهد رشد معنوی پيدا کند ، اگر بخواهد انسان کامل شود ، اگر بخواهد به فضايل انسانی دست پيدا کند ، فقط يک راه دارد و آن عبوديت و بندگی خداست .

بنابراین تصور نکنيد اينکه خدای متعال تکاليفی از ما خواسته است خواسته به اما اذيت کند و هدف ديگری دارد. بلکه هدفش فقط خود ما هستيم. همه چيز را خودش به عهده گرفته است. هستی ما از اوست ، روزی ما از اوست ، برنامه سعادت را خودش نوشته است و تنها چيزی که از ما خواسته است اين است که ای بندگان من ، اگر بخواهيد به سعادت برسيد در چهارچوبی که مشخص کرده ام ، حرکت کنيد. حرکت در چهارچوب به نفع ماست و برای ماست . کسانی که می خواهند انسان و صاحب کمال و اهل سعادت در آخرت شوند ، نبايد عناد کنند ، کوتاهی کنند ، اعتراض کنند. بلی افرادی هستند می گويند خدا ! بهشت نمی خواهيم ، تو را نمی خواهيم ، انسانيت را نمی خواهيم ، اصلا نمی خواهيم آدم شويم. اينها آزادند ، خدای متعال آنها را اجبار نمی کند . ولی در آينده پشيمان می شوند. خدای متعال بطور صريح و ساده در اين خصوص با ما سخن گفته است :« وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها.» و فرموده است :« مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ في‏ حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصيبٍ

بالاخره خدای متعال می گويد راه انسان شدن اين است وما آزاد هستيم . « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا

بنابراين عمل به تکليف که خدای متعال به عهده ما گذاشته است برای اين است که ما خودمان آدم شويم و در آخرت نيز به صورت انسان وارد قيامت شويم. حالا اگر کسی نمی خواهد به بهشت برود يا به صورت انسان وارد قيامت شود ، يا نمی خواهد آدم شود ، اجباری نيست.

سخن خدا به حضرت موسی u

خدای متعال به حضرت موسی u فرمودند :« هل عملت لی عملا خالصاً ؟» حضرت موسی u عرض کرد :« نعم ، صليت لک ، و صمت لک ، و سبحت و هللت لک .» خدای متعال فرمودند :« الصلوه لک جواز علی الصراط.» نماز مجوز عبور تو از پل صراط است . پلی که در روز قيامت از روی جهنم کشيده شده است و معلوم نيست چند کيلو متر است « ادق من الشعر و احد من السيف » است . و از زير آن آتش جهنم زبانه می شود که زبانه جهنم مانند زبانه خورشيد نيست که 200 هزار کيلومتر باشد بسيار طولانی تر است . و گرمايش مانند گرمای خورشيد نيست که 14 ميليون درجه باشد ، بسيار گرم تر از خورشيد است . نماز مجوز توست تا بتوانی از پلی که از چنين جهنمی کشيده شده است ، عبور کنی . اگر نمی خواهی نماز نخوان. اين نماز برای من نيست يا موسی برای خودت است. « واما الصوم جنه لک من النار.» اما روزه سپر است که تو را از آتش جهنم حفظ می کند . جهنمی که « وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ .» جهنمی که هرکس بر آن وارد شود خوار می شود « رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَه‏.» جهنمی که لباس اهل آن مس گداخته است و صورتهايشان در آتش می سوزد « سَرابيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّار.» جهنمی که وقتی از دور ديده می شود صدای وحشتناکش به آسمان بلند است « إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفيرا.» بالاخره جهنمی که پوست بدن انسان را می سوزاند اما از نو می رويد تا دوباره بسوزد. يا موسی u روزه ات ، تو را از چنين جهنم سوزانی نگه می دارد . پس روزه ات نيز برای من نيست. « والتسبيح و التهليل لک درجات فی الجنه .» تسبيح و هليلی که می کنی همه اينها نيز برای توست. چون آنها درجات تو را در بهشت بالا می برد. بگو برايم چه کردی ؟

وقتی حضرت موسی u اينها را شنيد شروع کرد به گريه کردن . آری بنده جز گريه چيزی ندارد . خدا ! من خيال می کردم ، اينها را برای تو انجام می دهم اينها که همه اش برای خودم بوده است . خديا کدام عمل برای توست ؟ فرمود:« هل نصرت مظلوماً ، هل کسوت عرياناً ، هل سقيت عطشاناً ، هل اکرمت عالماً ؟ هذا لی عمل خالص.»

آنچه امير المومين را ممتاز نموده است همين هاست. او ضمن اينکه می گويد عبادتم برای بهشت و جهنم نيست بلکه همين کارها را که خدای متعال به حضرت موسی u سفارش می کند ، انجام می دهد. آن کارها کدام است؟

می فرمايد : يا موسی آيا مظلومی را ياری کرده ای ؟ اگر چنين کاری را کرده باشی ، اين عمل خالص برای من است. اگر ديدی کسی مظلوم شده از او حمايت کن . دعای سه کس رد نمی شود يکی دعای مظلوم است. حضرت امير u در وصيت خود به فرزندان می فرمايد :« وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا.» و می فرمود :« ناتوان ستمدیده در نظر من، عزیز است تاحقش را بگیرم و زورمند ستمگر نزد من،حقیر و ضعیف است تا حق دیگران را از اوبستانم.» می فرمود:« من برای یک روز هم نمی توانم اشخاص فاسد و ناشایست را بر جماعت مسلمین حکمروا ببینم.» او از ظلم و ظالم بی زار بود وشيفته عدالت که شدت عدالتش او را به کشتن داد.« قُتِلَ عَلِیٌّ فِی مِحْرَابِ عِبَادَتِهِ لِشِدَّةَ عَدْلِهِ.»

روزی حضرت علی علیه السلام خراج و موجودی بیت المال را بین مسلمین تقسیم می کرد.مرد سرشناسی از انصار جلو آمد و امام علیه السلام سه دینار به او داد و بعد از او، غلام سیاهی آمد.امام علیه السلام به او نیز سه دینار پرداخت کرد.

مرد انصاری در مقام اعتراض عرض کرد: ای امیرمؤمنان! این غلام من بود که دیروزآزادش کردم، تو او را با من یکسان قرارمی دهی؟! فرمودند :« ان آدم لم یلد عبدا و لا امة ان الناس کلهم احرار.»

نقل کرده اند، روزی «سوده » دختر عماره همدانی به شکایت از مردی که علی علیه السلام او رامامور جمع آوری مالیاتش کرده بود، به خدمت امیرمؤمنان علیه السلام رسید.

حضرت با یک دنیا عطوفت و مهر از اوپرسید: کاری داری؟

سوده شکایت خود را مطرح ساخت.علی علیه السلام برستمی که برآن بانو رفته بود،بگریست و گفت:

بارخدایا! من آن را فرمان نداده ام تا به بندگانت ستم روا دارد و حقت را ترک گوید.

آنگاه کاغذی ازجیب خود درآورد و نامه ای بدین مضمون نوشت: پیمانه و میزان راکامل کن و به مردم چیزی را کم نفروش و در زمین فساد برپا ننما; چون این نامه من به تو برسد،آنچه را که در اختیار داری، نگهدار تا کسی که آن را از تو تحویل خواهد گرفت، بیاید.[1]

روزی از روزهای گرم تابستان، امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ در سایة دیواری انتظار می کشید. سعید بن قیس همدانی که از آنجا عبور می کرد، امام را مشاهده کرد و نزدیک آمد و پرسید: یا امیرالمؤمنین! در این روز گرم چرا از منزل بیرون آمده و اینجا نشسته ای؟ حضرت فرمود: بیرون آمده ام تا مظلومی را یاری کنم و به فریاد درمانده ای برسم. در همان وقت، زنی جوان آشفته حال و مضطرب خود را به امام رساند و عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! شوهرم به من ستم کرده و سوگند خورده که مرا کتک بزند. با من تشریف بیاورید تا مشکل مرا حل کنید! آن حضرت با او همراه شد و زیر لب زمزمه می کرد: به خدا قسم! حق مظلوم را خواهم گرفت. سپس از زن پرسید: خانه ات کجاست؟... .

امام هنگامی که به منزل وی رسید، در زد. جوانی با تن پوشی رنگارنگ بیرون آمد. علی ـ علیه السلام ـ بر وی سلام کرد. آن گاه با احترام و ملایمت به جوان فرمود: از خدا بترس! چرا همسرت را ترسانده و از منزل بیرون کرده ای؟ او با عصبانیت فریاد زد: این ماجرا به تو مربوط نیست. حالا که تو را آورده، او را آتش خواهم زد!

غرور و خودخواهی و خشم در وجود جوان شعله کشیده و جلوی چشمان حقیقت بین او را گرفته بود. امام احساس کرد که منطق و موعظه بر حال او تأثیری ندارد. به همین جهت، شمشیر کشید و با صلابت تمام به جوان گفت: من تو را به آرامی امر به معروف و نهی از منکر می کنم، اما تو از صفات زشت و رفتار ناپسند خود دست بر نمی داری! توبه کن وگرنه تو را به شدت مجازات می کنم.

صدای بلند امام به گوش همسایه ها رسید و مردم در آن حوالی جمع شدند و به احترام حضرت سر تعظیم فرود آوردند. جوان عصبانی که تا آن لحظه علی ـ علیه السلام ـ را نمی شناخت، به خود آمد و متوجه شد که به چه شخصیت عظیمی جسارت کرده است. از خواب غفلت بیدار شد و ترس تمام وجودش را فرا گرفت. او در حالی که خود را به پای حضرت علی ـ علیه السلام ـ انداخته بود، عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! من خطا کردم، مرا ببخش! دیگر همسرم را اذیت نمی کنم و او را با احترام تمام خشنود خواهم ساخت. علی ـ علیه السلام ـ جوان را عفو کرد و به زن نیز توصیه کرد که با اعمال و رفتار ناشایست موجبات خشم همسرش را فراهم نیاورد.[2]

وفرمودند:«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ »[3] يعنی " سوگند به خدا، اگر همة كرة زمين را با آنچه كه زير افلاك آن است، بمن بدهند كه خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى معصيت نمايم، چنين كارى را نخواهم كرد."

وفرمودند: « به خـدا سـوگند اگر شب را روی خارهای سعدان به سر ببرم ، و يا با غل و زنجير به اين سـو و آن سـو بکشند ، خوش تر دارم تا اينکه روز رستاخيز بر خدا و رسول (صلی اللّه عليه وآله و سلّم ) درآيم ، در حالی که به يکی از بندگانش ستمی کرده و يا پشيزی از مال مردم را به غصب گرفته باشم ."[4]

کمک به فقراء

يا موسی آيا عريانی را پوشانده ای و عطشانی را آب داده ای ؟ اگر اين کار را بکنی برای من است. مولای ما حضرت امير تمام زندگيش اينگونه بود .

او فقير نواز بود و يتيم نواز. اگر احساس می کرد يتمی گريه می کند تمام وجودش را غم می گرفت. او شب و روز برای فقراء کمک می کرد.

پدر یتیمان

مقداری عسل و انجیر از همدان و حلوان برای حضرت اوردند امر فرمود بین یتیمان تقسیم کنند و خود حضرت شخصا بچه های یتیم را نوازش می کرد و از عسل وانجیر به دهانشان می گذاشت عرض می کردند چرا شما این  کار را می کنید؟ می فرمود امام پدر یتیمان است این عمل را انجام می دهم تا احساس بی پدری نکنند.

جرج جرداق نويسنده مسيحی که عاشق علی u می گويد :« در پيشگاه حقيقت و تاريخ برابر است، چه اين بزرگ مرد را بشناسي و چه نشناسي، زيرا حقيقت و تاريخ گواهي مي دهند که او عنصر بي پايان فضيلت، شهيد و سالار شهيدان، نداي عدالت انساني و شخصيت جاودانه شرق است. اي جهان چه مي شد اگر همه نيروهايت را درهم مي فشردي و در هر روزگاري شخصيتي مانند علي (ع) با آن عقل و قلب و زبان و شمشير نمودار مي کردي.»

وی می نويسد که امير المومنين در کوچه ديد يتيمی گريه می کند . بلافاصله پيش يتيم آمد و پرسيد چرا گريه می کنی؟ يتيم گفت : بچه ها در کوچه به من می گويند که پدر اين مرده است . . . .

در کنار تنور یتیمان شهداء

در تاریخ زندگى امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: روزى او زنى را مشاهده کرد که او مشک آبى را به دوش گرفته و با زحمت و مشقت آن را حمل مى‏کند.

حضرت از آن بانو درخواست کرد که ظرف سنگین آب را در اختیار وى قرار دهد... على علیه السلام مشک را برداشت و از احوال زن پرسش نمود، معلوم شد شوهر وى از سربازان شهید اسلام در رکاب آن حضرت بوده است، و هزینه زندگى فرزندان شهید باعث کار آن زن و آب کشى به خانه دیگران گردیده است!

مولاى متقیان آدرس خانه او را گرفته و شب را در تمام ناراحتى به سر برد، و سحرگاه زنبیلى پر از خرما و روغن و آرد و گوشت... را به دوش گرفته، و به خانه مزبور حمل کرد، در طول راه برخى از مؤمنین درخواست کمک کردند، ولى حضرت مى‏فرمود: روز رستاخیز بار مرا چه کسى حمل مى‏کند؟!

على علیه السلام پس از در زدن و اجازه گرفتن به طور ناشناخته وارد خانه شد، و پیشنهاد فرمود: زن اجازه دهد یا او بچه‏ها را به بازى گرفته و مشغول کند، و یا به خمیر کردن و نان پختن بپردازد، زن گفت: شما بچه‏ها را مشغول کنید، من به کار خمیر کردن و پختن نان مى‏پردازم، خدا از تو راضى شود، و بین من و «على بن ابى طالب» حاکم گردد! ! (5)

حضرت على به فورى مقدارى گوشت را پخت و با خرما و غیره بر دهان بچه‏ها گذاشت، و هر بار لقمه‏اى را که به آنان مى‏خورانید مى‏فرمود: اى فرزندانم! على را حلال کنید!!!

چون خمیر آماده پختن گردید زن عرض کرد: اى بنده خدا تنور را روشن کن، على علیه السلام تنور را روشن نموده، و صورت مبارک خویش را بر روى شعله‏هاى آتش مى‏گرفت و مى‏گفت: بچش اى على! این جزاى کسى است که از یتیمان غفلت کند! ! در این هنگام زن همسایه وارد شد، و دید «على بن ابى‏طالب» با بچه‏هاى شهید بازى مى‏کند، و آنان را مى‏خنداند، و لقمه‏هاى لذیذ بر دهانشان مى‏گذارد، با دیدن وى او را شناخت، و خطاب به زن شهید، داد زد: واى بر تو این «امیرالمؤمنین» است که در خانه تو کار مى‏کند، و بچه‏هایت را مى‏خنداند.. .؟

زن شهید از گفتار و کردار خود احساس شرم کرد، و با عذر خواهى عرض نمود: یا امیرالمؤمنین ! من از شما شرم دارم، و نشناخته حرف‏هایى زده و تو را به کار گماردم.

على علیه السلام فرمودند: من از شما شرم مى‏کنم که تا به حال از اوضاع شما بى‏اطلاع مانده‏ام!! این بگفت و خانه آنان را موقتا ترک کرد.[5]

زهد حضرت امر u

یکی از بزرگان عرب، برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ رفت. هنگام غذا که سفره را پهن کردند، مرد عرب شدیداً ناراحت شد و گفت: من چیزی نمی خورم. امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمود: چرا غذا نمی خوری؟ آن مرد گفت: ساعتی قبل به فقیری برخورد کردم. اکنون که چشمم به غذا افتاد، به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت. من نمی توانم چیزی بخورم، مگر اینکه شما دستور دهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند.

امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمود: آن فقیر کیست؟ مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم، مرد فقیری را دیدم که نماز می خواند. بعد از فراغت از نماز دستمالش را باز کرد تا افطار کند. شام او نان جو و آب بود. وقتی آن فقیر مرا دید، از من دعوت کرد که با او هم غذا شوم؛ ولی من که عادت به خوردن چنان غذای فقیرانه ای نداشتم، دعوت وی را رد کردم. حال اگر ممکن است، مقداری شام برای وی بفرستید.

امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و فرمود: «او پدرم امیرمؤمنان و خلیفة مسلمانان، علی ـ علیه السلام ـ است. او با اینکه بر سرزمینی بزرگ حکومت می کند، اما مانند فقیر ترین مردم زندگی می کند و همیشه غذای ساده می خورد.

غذای حضرت علی در شب 19 رمضان

در شب 19 رمضان نيز مهمان دخترش ام کلثوم بود . وقتی دخترش دو قرص نان همراه باشير و نمک در سفره می گـذارد ، حضـرت وقتی چشمش به سفـره می افتد به شدت و با صدای بلند گريه می کند و می فرمايد : « دخترم ! آيا در يک سينی دو نانخورش برای پدرت می آوری ؟ آيا می خواهی فردای قيامت ايستادن من در برابر خدا به درازا بکشد ؟ من می خواهم که از برادرم و پسرم عمويم پيامبر خدا o پيروی کنم که هرگز دو نانخورش در يک ظرف در برابر او نگذاردند ، و چنين بود تا از دنيا رفت .»[6]



[1] - بحارالانوار، ج 41، ص 119.

[2] - الاختصاص، ص 157.

[3] - نهج البلاغه ، فيض الاسلام خ 224 ، مستدرك‏الوسائل ، شيخ حر عاملي، ص 13 ، ج211

[4] - نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، خ224

[5] - بحار الانوار ج 41 ص .52

[6] - بحار الانوار ، علّامه مجلسي، ج 42 ، ص 276

 
طراح و برنامه نویس: اکین