محبت خدا به انسان(2) PDF چاپ نامه الکترونیک
جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۴۷

متن سخنرانی حجه الاسلام صفری در ماه مبارک رمضان سال 91

محبت خدا به انسان

به امام حسين u گفته شد :«كيف أصبحت يا ابن رسول الله ؟ » حالت چگونه است يا ابن رسول الله ؟

فرمود :« أصبحت و لي رب فوقييعنی زندگی می کنم در حالی که خدايم بالای سرم است.

خدائی که از پدر و مادر مهربان است و خدای که همه چيزم از اوست و خدائی که به تمام اسرارم حتی از خطورات قلبی من آگاه است.

اين سه ويژگی کار را بر انسان سخت می کند . چون انسان در مقابل کسی مسئول است که ضمن اينکه همه چيزم را داده است ، از مادرم مهربانتر است و در عين حال تمام نهان و آشکارم را می داند . من چگونه بايد باشم ؟ اگر اين حقيريالت را درک کنم يک گناه کافی است که بايد از شرمندگی بميرم. اينکه گناه می کنم و خجالت نمی کشم دليلش اين است که خدايم را خوب نمی شناسم و حياء ندارم .

روز مرا مید دهی و من روزی آن را می خورم و با همان روزی خدا را معصيت می کنم و حياء نمی کنم.

گفتگوى ماهى و سليمان

مى نويسند: روزى يكى از حيوانات دريائى سر از آب بيرون آورده عرض ‍ كرد اى سليمان، امروز مرا ضيافت و مهمان كن، سليمان امر كرد آذوقه يك ماه لشكرش را لب دريا جمع كردند تا آنكه مثل كوهى شد، پس تمام آنها را به آن حيوان دادند، تمام را بلعيد و گفت:

بقيه قوت من چه شد، اين مقدارى از غذاهاى هر روز من بود.

سليمان تعجب كرد، فرمود:

آيا مثل تو ديگر جانورى در دريا هست، آن ماهى گفت:

هزار گروه مثل من هستند، پس هر كسى كه روى حقيقت توكل بر خدا پيدا كرد، خداوند از جايى كه گمان ندارد اسباب روزى او را فراهم مى كند.

70 سال كافر است و ما به او روزى مى دهيم

حضرت ابراهيم u مهمان نواز و مهمان دوست بود، روزى يك نفر مجوسى در مسير راه خود، به خانه ابراهيم آمد تا مهمان او شود. ابراهيم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام كنى « يعنى دين حنيف مرا بپذيرى» تو را مى پذيرم وگرنه تو را مهمان نخواهم كرد، مجوسى از آنجا رفت.

خداوند به ابراهيم u وحى كرد: اى ابراهيم تو به مجوسى گفتى اگر قبول اسلام نكنى حق ندارى مهمان من شوى، و از غذاى من بخورى، در حالى كه هفتاد سال است او كافر مى باشد و ما به او روزى و غذا مى دهيم، اگر تو يك شب به او غذا مى دادى چه مى شد؟

ابراهيم u از كرده خود پشيمان شد و به دنبال مجوسى حركت كرد و پس از جستجو، او را يافت و با كمال احترام او را مهمان خود نمود.

مجوسى راز جريان را از ابراهيم پرسيد، ابراهيم u موضوع وحى خدا را براى او بازگو كرد.

مجوسى گفت: آيا براستى خداوند به من اين گونه لطف مى نمايد؟ حال كه چنين است اسلام را به من عرضه كن تا آن را بپذيرم، او به اين ترتيب قبول اسلام كرد.

او قدرتش را بر ما نشان داده و با صراحت فرموده است بنده ام مرا وکيل خود قرار بده و من کفايت می کنم. در کنار سفره اش نشسته ايم می خوريم و به هرکس اعتماد می کنيم ولی به خدا اعتماد نمی کنيم . خودمان را به خدا نمی سپاريم چون اطمينان نداريم. اين يعنی نشناختن خدای متعال.

هرچه خدا بخواهد

در ميان بنى اسرائيل، خانواده اى چادرنشين در بيابان زندگى مى كردند و زندگى آنها به دامدارى و با كمال سادگى و صحرانشينى مى گذشت. آنها علاوه بر تعدادى گوسفند، يك خروس، يك الاغ و يك سگ داشتند خروس آنها را براى نماز بيدار مى كرد، و با الاغ، وسائل زندگى خود را حمل مى كردند و به وسيله آن براى خود از راه دور آب مى آوردند، و سگ نيز در آن بيابان، به خصوص در شب، نگهبان آنها از درندگان بود.

اتفاقا روباهى آمد و خروس آنها را خورد، افراد آن خانواده، محزون و ناراحت شدند، ولى مرد آنها كه شخص صالحى بود مى گفت: خير است انشاء الله.

پس از چند روزى، سگ آنها مرد، باز آنها ناراحت شدند، ولى مرد خانواده گفت: خير است، طولى نكشيد كه گرگى به الاغ آنها حمله كرد و آن را دريد و از بين برد، باز مرد آن خانواده گفت: خير است.

در همين ايام، روزى صبح از خواب بيدار شدند و ديدند همه چادرنشين ها اطراف مورد دستبرد و غارت دشمن واقع شده و همه اموال آنها به غارت رفته و خود آنها نيز به عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند، و در آن بيابان تنها آنها سالم باقى مانده اند.

مرد صالح گفت: رازى كه ما باقى مانده ايم اين بوده كه چادرنشينهاى ديگر داراى سگ و خروس و الاغ بوده اند، و به خاطر سر و صداى آنها شناخته شده اند و به اسارت دشمن در آمده اند.

ولى ما چون سگ و خروس و الاغ نداشتيم، شناخته نشديم، پس خير ما در هلاكت سگ و خروس و الاغ مان بوده است كه سالم مانده ايم.

اين نتيجه كسى است كه همه چيزش را به خدا واگذار مى كند.

او عالم اسرار است

ما خدائی بالای سر داريم که همه اسرار ما را می داند . اما چقدر او ستار العيوب است که يکی را آشکار نمی کند .

حق به حق دار رسيد

نقل كرده اند در زمان حضرت داوود u شخص بيكارى بوده و كار و كاسبى نداشتند. مكرر دعا مى كرد: اللهم ارزقنى رزقا حلالا واسعا.

مردم او را مسخره مى كردند به او مى خنديدند كه عجب مرد احمقى است روزى بى رنج و زحمت از خدا مى خواهد و حال آنكه همه مردم به كد يمين و عرق جبين كسب مى كنند و روزى مى خورند حتى داوود u به زحمت از زره سازى نان مى خورد، گاهى از روى طعنه به او مى گفتند، اگر چيزى پيدا كردى تنها نخورى مرا هم صدا بزن و آن مرد متصل دعايش ‍ همين بود.

تا كه يك روز گرسنه و ناشتا در منزلش نشسته بود و مشغول دعا بود ناگاه در خانه باز شد و گاوى سرگذارد و وارد خانه شد، آن مرد گفت: روزى حلالى كه از خدا مى خواستم همين است، برخواست، گاو را روى زمين انداخت و سر گاو را بريد، قدرى از گوشت گاو را كباب كرد و خورد كه صاحب گاو باخبر شد و به خانه آن مرد دويد، گاو را كشته ديد، پرسيد چرا گاو مرا كشتى، گفت:

من مدتى بود از خدا روزى بى زحمتى مى خواستم تا امروز براى من رسانيد و دعايم را مستجاب كرد، صاحب گاو چند مشتى بر سر آن مرد فقير زد و او را كشيد و نزد داوود پيامبر برد و گفت : يا نبى الله از اين مرد بپرس براى چه گاو مرا كشته است، داوود پرسيد: چرا كشتى! فقير عرض كرد:

يا نبى الله از همه مردم بپرسيد من مدت ها بود از خداوند روزى حلالى مى خواستم تا امروز براى من رسانيد.

آن مرد عرض كرد: يا نبى الله مگر وعده هاى خدا دروغ است، خداوند فرموده: بخوانيد مرا تا دعاى شما را استجابت كنم.

حضرت داوود به صاحب گاو فرمود خواهش مى كنم امروز برويد و فردا بياييد.

حضرت داوود شب به مناجات رفت و حكم اين مسئله را از خدا خواست، خداوند هم حكم باطن مسئله را براى داوود بيان فرمود.

فردا كه شد باز صاحب گاو آن مرد را در محكمه قضاوت آورد و فرياد زد:

جناب داوود در محكمه عدليه نشست و به صاحب گاو فرمود: تو مرد مال دارى هستى اين مرد فقير است گاو را به او ببخش و او را حلال كن. عرض ‍ كرد: يا نبى الله من دست بردار نيستم اگر قيمت گاوم را نگيرم، مردم به مال من طمع مى كنند، هركس يك چيز مرا ببرد فقير مى شوم، بايد گدائى كنم. حضرت داوود فرمود: برو جميع مالت و ثروتت را تسليم اين مرد كن و شكر كن كه تا حال خدا تو را رسوا نكرده است اگر ندهى بدتر مى شود. آن مرد بنا كرد فرياد كردن و داد زدن.

آى، اين چه حكمى است كه داوود مى كند اين چه شرعى است، چرا به من ظلم مى كنى.

داوود فرمود: حكم خدا اين است كه تمام مال و يملك تو از اين مرد است، زن و بچه ات، تمام غلام و كنيز او مى باشند. آن مرد بنا كرد بر سر خود زدن و اين طرف و آن طرف دويدن و شكايت از اين حكم كردن، عوام هم زبان به ملامت داوود گشودند كه تا امروز چنين ظلمى به كسى نشده است، اين چه حكمى است، مردم هم كم كم جمع شدند.

هميشه به اين ترتيب بوده، هر مطلبى كه تازگى داشته باشد مردم جمع مى شوند از كميت و كيفيت آن اطلاع پيدا كنند.
حضرت داوود به مردم فرمود: اين مرد شاكى، غلام پدر اين مرد فقير است از سفرى مى آمدند زير فلان درخت رسيدند، اين بدبخت آقاى خود را كشته و اموال او را تصرف كرده و كاردى كه او را با آن درخت كشته زير آن درخت دفن كرده.

مردم به اتفاق داوود رفتند و زير آن درخت را شكافتند و كارد را با كشته يافتند، پس همان كارد را دست آن مرد فقير دادند و گفتند: قاتل پدرت را بكش، او نيز قاتل پدرش را كشت و تمام اموال او را تصرف كرد.

تو چه كردى و خدا با تو چه مى كند

در تفسير منهج الصادقين داستان لطيفى از ذوالنون مصرى نقل كرده است مى گويد:

روزى به دلم افتاد كنار رود نيل بروم. از خانه بيرون آمدم ناگاه ديدم عقربى به سرعت حركت مى كند. با خود گفتم: با اين سرعت حتما ماموريتى دارد، آن را دنبال كردم. به كنار رود نيل رسيد. تا كنار آب آمد قورباغه اى خودش را به ساحل رسانيد، پشتش را به ديواره آب زد، عقرب سوار قورباغه شد و به آن طرف نيل رفت. من گفتم: حتما سرى است. خودم را با قايق به آن طرف رودخانه رساندم. ديدم قورباغه خودش را به ديواره رودخانه چسبانيد و عقرب پياده شد و باز به سرعت حركت كرد تا رسيد به نزديك درختى كه زير آن جوانى مست افتاده و مار بزرگى هم روى سينه اش نشسته و سرش را نزديك دهان جوان مست مى آورد كه عقرب خودش را به گردن مار رسانيد و نيش خود را به او زد.سمى داشت كه مار سمى را از كار انداخت، آن وقت برگشت.

با پايم به جوان مست زدم، گفتم:

واى بر تو، برخيز ببين تو چه كردى و خدا با تو چه مى كند؟

جريان عقرب را گفتم و لاشه مار را نشانش دادم، جوان منقلب شد و روى پاى ذوالنون افتاد و توبه كرد.

امام حسين u می فرمايد من خدائی اين چنين بر بالای سر دارم .

 
طراح و برنامه نویس: اکین