توصيه خداوند به حضرت موسی (ع) - غفلت از مکر شيطان ممنوع(8) PDF چاپ نامه الکترونیک
يكشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۵۴

متن سخنرانی حجه الاسلام صفری در ماه مبارک رمضان سال 91

فلسفه آفرينش شيطان

در فلسفه آفرينش شيطان گفتيم که اوّلا خدای متعال هيچ کسی را شيطان به معنای زشت و شرور و پليد نيافريده است. بلکه اين انسانها و اجنه هستند که باسوء اختيار خود ، خود را شرور و پشت و پليد می کنند. ابليس که همان شيطان مشهور است ، در رديف فرشتگان بود که با سرپيچی از فرمان خدا و عدم سجده به حضرت آدم u از درگاه خدای منان رانده شد . به همين دليل ، شياطين انس و جن فراوان وجود دارد.

ثانياً شيطان بر بندگان خاص خدا تسلط و نفوذ ندارد . خدای متعال می فرمايد :« إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوين[1] يعنی " همانا تو بر بندگان من سلطه نداری مگر اينکه خودشان از تو تبعيت کنند." و خود شيطان نیز می گويد :« وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي‏ فَلا تَلُومُوني‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ [2] يعنی " من بر شما تسلطی ندارم الا اينکه من دعوت می کنم و شما نيز اجابت می کنيد. پس خودتان را سرزنش کنيأ نه مرا."

ثالثاً خدای متعال به واسطه دادن عقل و فطرت به انسان و فرستادن 124 هزار پيامبر و باز گذاشتن در توبه به روی انسانهای گنهکار ، انسان را در مقابل شيطان ياری کرده است.

در يک طرف شيطان است و در طرف ديگر فطرت ، عقل ، 124 هزار پيامبر ، ائمه (عليهم السلام) و علماء ، توبه و ده برابر نوشته شدن عمل صالح و يکی نوشتن گناه.

عنايت خداوند بر انسان

امام سجاد u می فرمايد:

عابدى در بنى اسرائیل بود، ابلیس به سپاهیانش گفت: چه كسى راهزن او مى‏شود كه از دست او به عذابم؟ یكى گفت: من، گفت: از چه راهى؟ گفت: دنیا را در برابرش آرایش دهم. گفت: تو مرد او نیستى. دیگرى گفت: من، گفت: از چه راه؟گفت: از راه زنان، گفت: تو هم مرد او نیستى. سومى گفت: من، گفت: از چه راه؟ گفت: از راه عبادت او، گفت: تو مرد اوئى.

چون تاریكى شب عابد را فرا گرفت، آن شیطان در خانه او را كوبید و گفت مهمان است و او را در خانه آورد و او شب تا بامداد نماز خواند و سه شبانه روز عبادتش را دنبال كرد بى آن كه چیزى بخورد یا بنوشد.

عابد به او گفت: اى بنده خدا مانندت را ندیدم، پاسخ داد : تو هیچ گناهى نكردى به همین خاطر نیرو و قدرت عبادتت سست است، گفت: چه گناهى كنم؟

گفت: چهار درهم بردار و برو نزد فلان زن بدكاره، یك درهم براى گوشت، یك درهم براى مى، یك درهم براى عطر، یك درهم براى مزد خودش.

چهار درهم برداشت و به در خانه آن زن آمد و او را صدا زد، زن بیرون آمد وقتى چشمش به عابد افتاد، پیش خود گفت: به خدا فریب خورد، به خدا فریب خورد.

به عابد گفت چه مى‏خواهى؟ گفت: این چهار درهم را بگیر و خوراك و نوشابه و عطر فراهم كن تا با تو درآمیزم .

زن رفت وقطعه‏اى گوشت خر مرده پیدا كرد، و بول كهنه در میان تنگ ریخت و نزد او آمد، گفت: اى زن! این خوراك توست؟ گفت: آرى، گفت : مرا بدان نیازى نیست، این نوشابه را هم نمى‏خواهم برو خود را آماده كن .

زن رفت و تا توانست خود را به نجاست آلوده كرد چون عابد او را بوئید نفرت كرد و گفت: به خود تو هم نیازى نداریم چون بامداد شد بر در خانه آن زن نوشته بود: خدا فلان زن بدكاره را براى خاطر فلان عابد آمرزید.[3]

شيطان و مرد نمازگزار

مرد صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد  و به خانه برگشت. مرد لباس هایش را عوض کرد و راهی مسجد  شد. در راه مسجد مجددا در همان نقطه زمین خورد. او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس  هایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:  "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. از این رو چراغ  آورده ام تا بتوانم راهتان را روشن کنم."

مرد اول از او بطور فراوان  تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست در خواست  کرد تا به مسجد وارد شود و با هم نماز بخوانند. مرد چراغ به  دست از رفتن به مسجد خودداری می کرد. مرد اول دوبار  درخواستش را تکرار کرد و مجددا همان جواب را شنید. مرد اول سوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز  بخواند؟

مرد چراغ به دست پاسخ داد: "من شیطان هستم. " مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: "من شما را در راه رسیدن به مسجد دیدم و این  من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، و خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من  برای دومین بار باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به  راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد  دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن  شما را به مسجد مطمئن ساختم.

رؤيت مادر شيطانها

در انوار جزائرى است كه: در سال قحطى، در مسجدى، واعظى روى منبر بود و مى‏گفت: كسى‏كه بخواهد صدقه بدهد، هفتاد شيطان به دستش مى‏چسبند و نمى‏گذارند صدقه بدهد. مؤمنى پاى منبر اين سخنان را شنيد و تعجب كنان به رفقايش گفت: صدقه دادن كه اين چيزها را ندارد، اينك من مقدارى گندم دارم مى‏روم و براى فقرا به مسجد خواهم آورد و از جايش حركت كرد. وقتى كه به خانه رسيد و زنش از قصدش آگاه شد، شروع به سرزنش او كرد كه در اين سال قحطى، رعايت زن و بچه و خودت را نمى‏كنى؟ شايد قحطى طولانى شد، آن‏وقت ما از گرسنگى بميريم و چه و چه. خلاصه، به قدرى او را وسوسه كرد كه آن مرد مؤمن، دست خالى به مسجد نزد رفقا برگشت.

از او پرسيدند چه شد؟ ديدى هفتاد شيطانك به دستت چسبيدند و نگذاشتند. پاسخ داد: من شيطانها را نديدم ليكن مادرشان را ديدم كه نگذاشت

کسانی که شيطان بر آنها سلطه ندارد

امام صادق u می فرمايد : شيطان می گويد:« خَمْسَةُ أَشْيَاءَ لَيْسَ لِي فِيهِنَّ حِيلَةٌ وَ سَائِرُ النَّاسِ فِي قَبْضَتِي .» يعنی " پنج کس هستند که بر آنها راه ندارم ، ولی بقيه مردم در دست من است."

« مَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ عَنْ نِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَ اتَّكَلَ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ .» اوّل آن کسی که با نيتی راستين به خدا متوسل شود و در تمام امورش به خدا تکيه کند.

شیطان و عابد بنی اسرائیلی

در قوم بنی اسرائیل عابدی بود . به او گفتند : در فلان جا درختی است که قومی در حال پرستش آن هستند . او برای  رضای خدا و تعصب در دین خشمگین شد و از جای برخواست و تبر را بر دوش خود گذاشت و رفت تا آن درخت را قطع کند. شیطان در قیانه پیرمردی در آمد و جلوی عابد را گرفت و از او پرسید: کجا می روی ؟

عابد گفت : به عزم قطع درختی می روم که آن قوم در حال پرستش آن هستند.

شیطان گفت: برو به عبادت خود مشغول باش که این کار از تو بر نمی آید.

عابد عصبانی شد و با شیطان که در چهره پیرمردی بود درگیر شد و سرانجام او را بر زمین زد و بر روی سینه اش نشست.
شیطان گفت : ای عابد! خدا پیامبرانی دارد که اگر بخواهند آن درخت را قطع کنند,یکی از پیامبران خود را می فرستد تا آن را قطع کند . قطع آن درخت به تو چه مربوط است؟ خدا به تو چنین دستوری نداده است. عابد گفت : من باید این درخت را قطع کنم چاره ای جز این نیست.

شیطان گفت: تو مردی فقیر و عیالمند هستی و مردم هزینه زندگی تو را تامین می کنند. اگر دست از کار خود برداری و درخت را قطع نکنی ,قول می دهم که هر روز دو دینار زیر بالش تو بگذارم تا هم خودت از آن استفاده کنی و هم به عابد های دیگر کمک کنی و انفاق و صدقه دهی و از این کار ثوابی نصیب تو گردد.

عابد کمی در این موضوع فکر کردم و گفت: یک دینار را به مصرف خود می رسانم و یک دینار را صدقه می دهم که این کار بهتر است تا کندن و قطع آن درخت , زیرا قطع آن درخت کار پیامبران است نه کار من! سر انجام عابد برگشت.

بامداد روز اول و دوم دست به زیر بالین خود کرد و دینارها را برداشت و به مصرف رساند . در روز سوم دید که از دینارها اثری نیست.

لذا خشمگین شد و تبر خود را برداشت و دوباره به سمت درخت حرکت کرد و گفت: این بار تا درخت را قطع نکنم برنمی گردم. این بار نیز ابلیس سر راهش قرار گرفت و به او گفت: ای عابد! از این کار دست بردار که از عهده ات بر نمی آید . عابد خشمگین شد و دوباره با شیطان درگیر شد و شیطان عابد را بر زمین زد و روی سینه او نشست . عابد گفت: مرا رها کن تا بازگردم از قطع درخت منصرف شدم ولی به من بگو چرا در اولین بار من تو را بر زمین زدم و برای بار دوم تو بر من غلبه کردی؟

شیطان گفت: در دفعه اول تو به قصد رضای خدا برای قطع درخت حرکت کردی و خشم تو خدایی بود. در نتیجه خداوند نیز تو را یاری نمود. زیرا هرکس که برای خدا کاری انجام دهد,مرا بر او تسلطی نیست . اما در دومین بار, تو با طمع و برای امر دنیای خشمگین شدی و تابع هوای نفس خود شدی لذا بر تو غالب شدم و تو را بر زمین زدم.

ما که در اوّلين برخورد با شيطان به زمين می خوريم علتش اين است که مبارزه ما باشيطان برای خدا نيست . اگر مبارزه با شيطان به خاطر خداباشد و برای جلب رضای خدا باشد شک نکن که بر شيطان و نفس اماره انسان چيره می شود.

کتابی در رد ابلیس به دستور خودش

یکی از علما قلم به دست گرفت کتابی در مورد مکاید و وسوسه های شیطان و ترساندن مردم از فریب خوردن از او بنویسد؛ در این زمان در رؤیا و مکاشفه، یکی از بزرگان شیطان را می بیند و به او می گوید: ملعون! خوب فلان آقا رسوایت می کند، کید ها و حیله هایت را به خلق می رساند.

شیطان مسخره اش کرد و گفت « این کتاب را به دستور خود من می نویسد.»

فرمود: چطور چنین چیزی ممکنه؟!

شیطان گفت: من در دلش وسوسه انداختم که تو عالمی، علم خودت را ظاهر کن. خودش هم نمی فهمه و اسم کتابش را هم رد شیطان گذاشته؛ ولی حقیقتش، جلوه نفس و نمایش دادن علم است .

شیطان استاد همه سیاستمداران و آن زيرکانی است که زیر پرده کار می کنند. راستی نکنه ما هم زیر پرده رفیق شیطان باشیم و او در دل و رگ و پوست ما باشد. به خیال خودمون کارهای خوبی انجام بدیم ولی در واقع به امر و دستور شیطان باشه؛ به قدری دقیق است که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است!!!

« وَ مَنْ كَثُرَ تَسْبِيحُهُ فِي لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ .» دوّمين کسی که من بر او نفوذ ندارم ، آن کسی است که شب و روز مشغول ذکر خداست . کسی که دلش با ياد خدا نورانی است و دلش خانه خداست ، شيطان نمی تواند بر آن دل نفوذ کند. بدبختی ما اين است که دل از ذکر خدا خالی است . گاهی زبان مشغول ذکر سبحان الله است ولی دل از آن بی خبر است . جای ذکر دل انسان است نه زبان او ،گرچه ذکر زبانی نيز خوب است . ولی آن ذکری انسان را از کيد شيطان نجات می دهد که از دل برخيزد.

یک روز پیغمبر اکرم o از جایی عبور می‌کردند، دیدند مردی دارد غلام خود را می‌زند و غلام می‌گوید: اَعُوذُ بِاللّهِ پناه می‌برم به خدا، ولی آن مرد، دست از زدن بر نمی‌داشت . غلام تا حضرت را دید، گفت : اَعُوذُ برسول اللّه . به رسول خدا پناه می‌برم . مرد تا پیغمبر را دید، ایستاد.

پیغمبر رحمه للعالمین o فرمود: بهتر آن بود که این غلام وقتی اسم خدا را برد، دیگر او را نمی‌زدی .

آن مرد گفت : به خاطر این حرفتان او را آزاد کردم .

حضرت فرمود: اگر این کار را نمی‌کردی رویت با آتش جهنّم می‌سوخت.[4]

به اين بنده خدا کسی نيست که بگويد چرا آنوقت که به خدا پناه می برد ، رهايش نکردی . خدا که از پيامبر بالاتر است . اين يکی از عيبهای ماست . به نام پيامبر و امام ، دستور خدا را زمين می گذاريم. همين روزها ببنيد در شبهای رمضان ، مردم در استراحت هستند ، صدای بلندگوها از مناره های مساجد بلند است و هرچقدر هم مردم اعتراض کند ، قطع نمی کند. در هنگام عصر که مردم به آرامش نياز دارند ، صدای بلندگوهای مساجد ، مردم را آزار می دهد. آيا بدتر از اين می شود که انسان با نام خدا و با سوء استفاده از خانه خدا مردم را آزار دهد ؟ از همين جا می توان پی برد که در زبان خداست و لی در دل خدا نيست. وقتی چنين شد ، خود هيئت امنای مسجد ، خود روحانی مسجد ، مزدور شيطان و يکی از عوامل شيطان می شود . وقتی از دنيا رفت ، متوجه می شود که من سی ، چهل سال همکار شيطان بوده ام .

عبادت برای سگ

مردى نمى توانست اخلاص خود را حفظ كند، روزى چاره اندیشى كرد و با خود گفت: در گوشه شهر، مسجدى متروك هست كه كسى به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمى كند، خوب است شبانه به آن مسجد بروم، تا كسى مرا ندیده خالصانه خدا را عبادت كنم .

در نیمه هاى شب مخفیانه به آن مسجد رفت، آن شب باران مى آمد و رعد و برق و بارش، شدت داشت.

او در آن مسجد مشغول عبادت شد، در وسطه هاى عبادت، ناگهان صدایى شنید، با خود گفت: حتما شخصى وارد مسجد شد، خوشحال شد «كه آن شخص فردا مى رود و به مردم مى گوید این آدم چقدر انسان خداشناس و وارسته اى است كه در نیمه هاى شب به مسجد متروكه آمده و مشغول نماز و عبادت است» او بر كیفیت و كمیت عبادتش افزود و همچنان با كمال خوشحالى تا صبح به عبادت ادامه داد، وقتى كه هوا روشن شد، و به آن كسى كه وارد مسجد شده بود، زیر چشمى نگاه كرد، دید آدم نیست بلكه سگ سیاهى است كه بر اثر رعد و برق و بارندگى شدید، نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده است .

پیش خود شرمنده شد كه ساعت ها براى سگ، عبادت مى كرده است.

اگر دل و زبان يکی شد آن وقت شيطان نمی تواند بر دل انسان نفوذ کند. شيطان و خدا که در يک دل جمع نمی شود . اگر شيطان در دلی وارد شد ، معلوم می شود که خدا در آنجا نيست.

سليمان و گنجشگ

روزي حضرت سليمان گنجشك نري را ديد كه به همسرش ميگفت :« چرا خود را از من دور ميكني، ‌من اگر بخواهم قبّة قصر سليمان u را به منقارم ميگيرم و آن را در درون دريا ميافكنم.»

سليمان u از سخن او خنديد، ‌سپس آن دو گنجشك را احضار كرد، به گنجشك نر فرمود: «تو چگونه ميتواني قبة قصر سليمان را به منقار بگيري و به دريا بيفكني؟.»

گنجشك گفت: «نه اي رسول خدا! چنين تواني ندارم، ولي مرد گاهي نزد همسرش، خود را بزرگ جلوه ميدهد و لاف و گزاف ميگويد، و به گفتار انسان عاشق سرزنش نيست.»

حضرت سليمان u به گنجشك ماده گفت: «چرا خود را در اختيار همسرت قرار نميدهي، با اين كه او تو را دوست دارد؟

گنجشك ماده در پاسخ گفت: «اي پيامبر خدا او عاشق نيست بلكه ادعاي عشق ميكند، زيرا جز من، به غير من نيز عشق ميورزد.»

اين سخن اثر عميقي در قلب سليمان نهاد، به طوري كه گرية شديدي كرد، و از مردم دوري نمود و چهل روز در درگاه خدا ناليد و از او خواست تا قلبش را از محبت و عشق به غير خدا باز دارد، و عشقش را با عشق به غير خدا مخلوط نسازد.[5]

جوان عاشق پيشه

می گویند جوانی نسبت به معشوقه اش بیش از اندازه علاقه نشان می داد . بعد از چند سال لاف عشق ومحبت با معشوقه اش وعده ملاقات برقرار کرد وبنا شد شبی سر چهارراهی همدیگر را ببینند . جوان در همان شب وهمان ساعت موعود در وعده گاه حاضر شد وبه امید دیدار محبوبه مدتی بر سر راه نشست .

پاسی از شب گذشت ولی از آمدن معشوقه خبری نشد کم کم خواب بر او مستولی گردید ودر کناری خوابید.صبح در اثر رفت وآمد مردم بیدار شد ، وخود را در میان کوچه دید یادش از جریان شب گذشته آمد . همش فکر می کرد که چرا معشوقه بد قولی کرده ونیامده ودیگر نشتن اینجا هم سودی ندارد . به ناچار حرکت کرد تا گردو غبار وخاک لباسش را پاک کند. در حین پاک کردن لباس صدای گردو از جیب خود شنید . هرچه فکر کرد تا ببیند این گردو از کجاست نتوانست به اصل مطلب برسد . با خود گفت باید در این کار رمزی باشد.

داستان خود را با یک پیرمرد سالخورده ای که سرد وگرم روزگار را چشیده بود در میان گذاشت پیر گفت: تو دیشب خواب بودی و معشوقه آمد وقتی که دید تو در خوابی این گردوها را در جیب گذاشت ورفت واو با گذاشتن این گردو می خواست سه مطلب را به شما برساند:

مطلب اول اینکه من آمدم وتو خواب بودی

مطلب دوم اینکه آدم عاشق نمی خوابد

ومطلب سوم اینکه تو هنوز بچه ای وباید گردو بازی کنی نه عشق بازی!!

خدای متعال به حضرت موسی u خطاب کرد و فرمود: « يَا ابْنَ عِمْرَانَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي فَإِذَا جَنَّهُ اللَّيْلُ نَامَ عَنِّي أَ لَيْسَ كُلُّ مُحِبٍّ يُحِبُّ خَلْوَةَ حَبِيبِهِ هَا[6]

و به حضرت عيسی u فرمود: « يَا عِيسَى كَمْ أُطِيلُ النَّظَرَ وَ أُحْسِنُ الطَّلَبَ وَ الْقَوْمُ فِي غَفْلَةٍ لَا يَرْجِعُونَ [7]

« وَ مَنْ رَضِيَ لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ مَا يَرْضَاهُ لِنَفْسِهِ.» سومين کسی که شيطان می گويد من نمی توانم بر اونفوذ کنم آن شخصی است که آنچه برای خود رضايت می دهد برای خود نيز راضی است. امروز بازار چنين خصلتی بسيار کم ياب است . همه خود را می خواهند ، همه برای خود می خواهند. در چنين فضائی شيطان جولان می کند.

سی سال استغفار برای يک الحمدلله

نقل است، یکی از عرفا می‏گفت: من سی سال است ‏ به خاطر یک "الحمد لله" استغفار می‏کنم.

گفتند چطور؟ گفت: من در بغداد دکاندار بودم، یک وقت خبر رسید فلان بازار بغداد آتش گرفت و سوخت. دکان من هم در آن بازار بود.

به سرعت رفتم ببینم دکان من هم سوخته یا نه؟ کسی به من گفت: آتش به دکان تو سرایت نکرده، گفتم: الحمدلله. بعد با خودم فکر کردم آیا تنها تو در دنیا بودی؟! بالاخره آتش چهار تا دکان دیگر را سوزانده، گفتن"الحمدلله" معنایش این است، «الحمدلله» ‏ دکان من نسوخت، ولی دکان دیگری را سوزاند، بنابراین با گفتن «الحمدلله» من راضی شدم دکان همسایه سوخته شود، بعد به خودم گفتم: تو غصه مسلمین در دلت نیست؟ و من سی سال است که‏ دارم استغفار آن الحمدلله را می‏کنم.

انسان ادعايش خيلی زياد است . ولی وقتی عمل به ميان می آيد آنوقت می فهمد که خيلی عقب است.

سگ خود را فداى صاحب خود كرد

مرحوم حاج معتمد الدوله فرهاد ميرزا استاندار فارس بود نقل كرده كه: من با سفير انگليس در تهران آشنايى داشتم.

روزى به ديدنش رفتم او براى من آلبومى كه در آن عكسهاى بسيار بود آورد و نشانم مى‏داد ناگهان عكسى را برداشت كه به من بدهد تا آن را ديد بى‏اختيار گريان شد من نگاه كردم ديدم عكس سگى تعجب كردم چگونه از ديدن آن گريه مى‏كند سبب گريه‏اش را پرسيدم گفت: اين سگ عادى نبود و مرا با او خاطره عجيبى است و آن اين است در اوقاتى كه لندن بودم روزى براى انجام ماموريتى كه در چند كيلومترى خارج شهر داشتم از خانه بيرون آمدم و كيف خود را كه در آن اسناد و مدارك مهم دولتى و مقدار زيادى پول بود همراه داشتم.

اين سگ هم همراهم آمد و هر چه او را رد كردم برنگشت تا آنكه در خارج شهر به درختى رسيدم زير سايه آن نشسته و استراحت كردم و مقدار خوراكى كه همراه داشتم خوردم و بلند شدم حركت كردم جلو مرا گرفت و نمى‏گذاشت بروم هرچه سعى كردم مانع نشود سودى نبخشيد غضبناك شدم هفت تير همراه داشتم چند تير به او زدم او افتاد آنگاه آزادانه رفتم پس از طى مسافت زيادى ديدم كيف من همراهم نيست.

متوجه شدم كه زير درخت گذاشته‏ام و فراموش كرده‏ام خيلى ناراحت شدم چون مسئوليت شديدى برايم داشت علاوه بر فقدان پولها ترسيدم كه كسى آن را برداشته باشد.

به سرعت برگشتم و دانستم سگ زبان بسته دانسته بود كه من كيف را فراموش كرده‏ام لذا از رفتم جلوگيرى مى‏كرد چون به زير درخت رسيدم كيف را نديدم بيشتر ناراحت شدم به فكر افتادم سراغ سگ بروم ببينم در چه حال است به آنجايى كه تيرش زدم آمدم نديدم بعد اثر خونش را بر زمين مشاهده كردم بر اثر قطرات خون آمدم تا رسيدم بگودالى كه در آن افتاده بود و از مسير جاده كنار و دور افتاده بود، در حالى كه كيف مرا به دندان گرفته و آن سگ باوفا مرده است دانستم پس از تير خوردن و مايوس شدن از من به اين فكر افتاده است كه كيف را از دستبرد رهگذران نگهدارى كند لذا آن را از سر راه برداشته و تا توانايى داشته از جاده دور شده تا افتاده و مرده است آيا جا ندارد كه براى چنين سگى گريان شوم و كردار ناپسند خود در برابر احسان او سخت ناراحت نشوم.

اما انسان چقدر بدبخت است که از فرمان خدای خويش سرپيچی می کند و برای کمترين چيزی ، دنيای ديگران را سياه می کند و آبروی ديگران را می ريزد.

« وَ مَنْ لَمْ يَجْزَعْ عَلَى الْمُصِيبَةِ حِينَ تُصِيبُهُ .» اما چهارمين کسی که می گويد من نمی توانم بر آن سلطه پيدا کنم ، کسی که در هنگام ورود مصيبت ، بی تابی نکتد و بر مصيبت صبر نمايد.

« وَ مَنْ رَضِيَ بِمَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ لَمْ يَهْتَمَّ لِرِزْقِهِ [8] و بالاخره پنجمين کسی که من بر او سلطه ندارم آن کسی است که آنچه خدا بر آن قسمت نموده است ، راضی است.



[1] - حجر 42

[2] - ابراهيم 22

[3] - ترجمه السماء و العالم بحار ، ج7 ، ص194

[4] - سلسله داستان‌های آیه به آیه قرآن مجید (جلد اوّل)،‌ داستان‌های سوره حمد،تألیف : علی میرخلف زاده

[5] - بحار، ج 14، ص 95.

[6] - وسائل‏الشيعة 7 77

[7] - الكافي 8 134

[8] - بحارالأنوار 60 248

 
طراح و برنامه نویس: اکین