توصيه خداوند به حضرت موسی(ع) - اعتماد به غير خدا ممنوع (6) PDF چاپ نامه الکترونیک
يكشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۵۲

متن سخنرانی حجه الاسلام صفری در مسجد جامع – رمضان 91

تکيه بر غير خدا ممنوع

خدای متعال به حضرت موسی u فرمودند : يا موسی تو را به چهار چيز توصيه می کنم:

« أُولَاهُنَّ مَا دُمْتَ لَا تَرَى ذُنُوبَكَ تُغْفَرُ فَلَا تَشْتَغِلْ بِعُيُوبِ غَيْرِكَ » مادامی که گناهانت بخشيده نشده ، به عيب ديگران مشغول مباش.

« وَ الثَّانِيَةُ مَا دُمْتَ لَا تَرَى كُنُوزِي قَدْ نَفِدَتْ فَلَا تَغْتَمَّ بِسَبَبِ رِزْقِكَ » مادامی که گنج من تمام نشده ، غم روزيت را نخور

« وَ الثَّالِثَةُ مَا دُمْتَ لَا تَرَى زَوَالَ مُلْكِي فَلَا تَرْجُ أَحَداً غَيْرِيمادامی که حکومت و پادشاهی من بر عالم برپاست به غير من تکيه نکن.

در عالم وجود حاکم علی الاطلاق خداست . مراد از حاکم بودن خدا چيست ؟ حکومت خدای متعال حقيقی است . يعنی وجود تمام عالم هستی و برپابودن آن وابسته به خدای متعال است . همه چيز اعم از دنيا و اخرت ، موجودات مادی و مجردات ، مرگ و حيات ، انسانها و فرشتگان و حيوانات و همه و همه در دست خدای متعال است .

حرکت تمام ستارگان در آسمانهای هفتگانه در يد قدرت خداست. کره زمين يکی از ميلياردها سياره ای است که ما در آن زندگی می کنيم و اين کره با حرکت وضعی شب و روز و با حرکت انتقالی ، چهار فصل را را بوجود می آورد. اگر تمام انسانها از اوّل خلقت تا امروز با تمام قدرتشان جمع شوند ، نمی توانند يک لحظه حرکت زمين را متوقف و يا تند تر يا کند تر کنند.

اين همه موجودات که در روی کره زمين زندگی می کنند ، قطره ای در مقابل اقيانوس بي کران عالم خلقت است که يکی از کوچکترين آنها که ما می بينيم و می شناسيم ، پشه است که اگر تمام داشمندان عالم جمع شوند ، نمی توانند يک پشه ای را بیافرينند و يا پشه مرده را زنده نمايند. حکومت خدا اينگونه است .

خدای متعال برای اين که بربشر اثبات کند ، تنها قدرت غالب خداست ، بشر را به مطالعه در طبيعت فراخوانده و قدرتمند ترين انسانها را که حتی ادعای خدای می کردند با ضعيف ترين موجودات خود نابود کرده است.

جنگ ابراهيم u و نمرود

نمرود پسر كنعان بن سام بن نوح است و اين مرد مالك ممالك مشرق و مغرب بوده و چنان متكبر و خودخواه شد كه دعوى الوهيت كرد آن ملعون بت هائى بصورت خويش تراشيده و به اطراف فرستاد و مردم را به عبادت آنها مجبور گردانيد منجمين خبر دادند كه شخصى متولد خواهد شد و مردم را به قبول دين مجدد و ترغيب كند و اساس پادشاهى تو را منهدم سازد . او تمام مردان و زنان را جدا کرد تا نطفه ابراهيم u منعقد نشود ولی خدای متعال نطفه ابراهيم را برای سرنگونی نمرود منعقد نمود.

وقتی که زمان ولادت ابراهیم u نزدیک شد، ستاره شناسان خطر ولادت او را به نمرود گوشزد نمودند، بعد از مدتی، زمان موعود فرارسید. لذا نمرود دستور داد تمام زنان باردار که در آن زمان بچه‌دار می‌شوند تحت نظر باشند و فرزند متولد شده آن سال همه قتل عام شدند و در کودکی سرشان بریده شود. امّا آثار حاملگی در مادر ابراهیم u مخفی بود. لذا مادر او تحت نظر نبود، وقتی آثار وضع حمل و تولد ابراهیم u را مادرش احساس کرد و درد زایمان و آثار و علائم ولادت ظاهر گشت. برای جلوگیری از کشته شدن فرزندش و به الهام خداوند از شهر بیرون رفت و در خارج شهر به کوه‌های اطراف پناهنده شد و در یک غاری مأوی گزید. مادر ابراهیم u بعد از تولد فرزندش در غار از آنجا خارج شد و به سرعت سوی منزل خود رفت، تا کسی از تولد فرزند او آگاهی نیابد. در غار از بیرون به امر خداوند بسته شد و ابراهیم u انگشت ابهام خود را می‌مکید و روزی او را خداوند به آن وسیله تأمین می‌نمود، تا اینکه ابراهیم به سن نوجوانی رسید.

وقتی ابراهیم u بتهای مشرکين را با تبر شکست ، آنها وی را به آتش افکندند ولی خدای متعال او را از آتش حفظ نمود. بعد از نجات حضرت ابراهیم u از آتش ، نمرود را دعوت به دین حق كرد، آن شقى گفت : من با خداى تو جنگ مى كنم .

پس روزى را براى این امر تعیین كردند و نمرود با لشكر بیكران بیرون آمد و و صف كشیدند، و ابراهیم u تنها در برابر ایشان ایستاد  تا آنكه حق تعالى پشه اى بى حد فرستاد تا هوا را تیره كردند و بر سر و روى لشكریان تاختند تا آنكه همگى روى به هزیمت گذاشتند و نمرود خجل و منفعل برگشت و باز ایمان نیاورد، تا آنكه حق تعالى پشه ضعیفى را امر فرمود كه به دماغ آن ملعون بالا رفته مشغول شد به خوردن مغز سر او، تا آنكه به حدى او را بیتاب كرد كه جمعى را موكل كرده بود كه گرزهاى گران بر سر او مى زدند كه شاید از آن حالت تسكین یابد، و چهل سال يا چهل شب ، بر این حال ماند و ایمان نیاورد تا به جهنم واصل شد.

نیز روایت شده: آن پشه نیمه فلج بود، و یک قسمت از بدنش قوت نداشت، وقتی که وارد مغز نمرود شد به زبان حال چنین گفت: «ای نمرود اگر میتوانی مرده را زنده کنی، این نیمه مرده مرا زنده کن، تا با قوت آن قسمت از بدنم که فلجی آن خوب شده، از بینی تو بیرون آیم، و یا این قسمت بدنم را که سالم است بمیران تا خلاص شوی .

اين است تفاوت حکومتها . يکی ادعای حکومت می کند بوسيله پشه ضعيف نابود می شود و ديگری که حکومت حقيقی از آن اوست ، هرطور اراده کند ، انجام می گيرد و احد الناسی نيز توان مقابله با آن را ندارد.

پند دادن بهلول هارون را

روزی بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت : ای بهلول مرا پندی ده

بهلول گفت : ای هارون اگر آب در بیابانی نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و قریب به موت شوی آیا چه می دهی تا تو را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی ؟

گفت : صد دینار

بهلول گفت : اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟

گفت : نصف پادشاهیم را می دهم .

بهلول گفت : پس از آنکه آشامیدی اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی باز چه می دهی تا کسی علاج آن بلیه بنماید ؟

هارون گفت : نصف دیگر پادشاهیم را .

بهلول گفت : پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست . آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزووجل نیکویی کنی .

سوال هارون از بهلول:

روزی بهلول بر هارون وارد شد بر صدر مجلس کنار هارون نشست.هارون از رفتار بهلول رنجیده خاطر شد و خواست بهلول را در انظار خفیف نماید سوال نمود: آیا بهلول حاضر است جواب معمای مرا بدهد؟

بهلول گفت: اگر شرط نمایی و مانند دفعات پیش پشت پا نزنی حاضرم.

سپس هارون گفت: اگر جواب معمای مرا فوری بدهی هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه در جواب عاجز مانی امر می کنم تا ریش و سبیل تو را بتراشند و بر الاغی سوار نمایند در کوچه و بازار بغداد با رسوایی تمام بگردانند.

بهلول گفت: من به زر تو احتیاج ندارم ولی با یک شرط حاضرم جواب معمای تو را بدهم وآن اینکه از تو می خواهم تا امر نمایی مگس ها مرا آزار ننمایند. هارون دقیقه ای سر به زیر انداخت و گفت: این امر محال است و مگس ها مطیع من نیستند.

بهلول گفت: پس از کسی که در مقابل مگس ناچیز عاجز است چه توقعی می توان داشت!

حکومت الهی مانند اين حکومتها نيست. حکومتش واقعی است و قدرتمند. عجيب است که خدای متعال تمام بندگانش را به اين فرا می خواند که بندگان من ، تمام چيز در دست من است . زندکی و مرگ تو ، عزت و ذلت تو ، فقر و بی نيازی تو ، صحت و بيماری تو ، همه در دست من است بيا از من بخواه به من توکل کن و به من اعتماد نما ، ولی بنده جاهل از او می گريزد و به انسانهای ضعيف بيش از خدا اعتماد می کند.

بی اعتمادی به خدا

خدای متعال می فرمايأ أوحَى اللّهُ اِلى بَعْضِ اَنْبِيائِهِ فى بَعْضِ وَحْيِهِ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى لأََقْطَعَنَّ أمَلَ كُلِّ آمِل، أَمَلَ غَيْرى بِالْيَأْسِ وَ لأََكْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذِلَّةِ فى النّاسِ وَ لأَُبْعِدَنَّهُ مِنْ فَرَجى وَ فَضْلى، أَيُأَمِّلُ عَبْدى فى الشَّدائِدَ غَيْرى، وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجُو سِوايَ وَ أَنَا الْغَنىُّ الْجَوادُ بِيَدِى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقَةٌ وَ بابِى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانِى.» [1]يعنی " به عزّت و جلالم سوگند، هر كس به غير من اميد داشته باشد نااميدش خواهم كرد و در ميان مردم جامه ذلّت و خوارى بر او خواهم پوشاند و او را از فضل و گشايش خود دور خواهم داشت. آيا در حالى كه گرفتاريها به دست من گشوده مى‌شود، بنده من به ديگرى اميد بسته است و وقتى من، بى نياز و بخشاينده‌ام و كليد درهاى بسته تنها در دست من است و آن را در برابر درخواست كننده مى‌گشايم، چگونه بنده‌ام دست نياز به سوى غير من دراز مى‌كند و به او اميدوار است؟."

می فرمايد « قُلْ اَغَيْرَ اللّهِ اَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأرْضِ.» [2] يعنی " بگو آيا غير از خدا را ولىّ خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است؟"

پیامبر o از جبرئیل پرسید توکل بر خدا چیست؟  خداوند فرمود: علم به اینکه مخلوق ضرر و یا نفعی نمی­رساند، چیزی نمی­بخشد و از چیزی منع نمی­کند. و توکل یأس از خلق است.[3]

حسين بن عُلوان مى‌گويد: براى كسب علم و دانش در مجلسى نشسته بودم و هزينه سفر من تمام شده بود، يكى از دوستان به من گفت: براى اين گرفتارى به چه كسى اميدوارى؟

گفتم: به فلانى.

گفت: به خدا سوگند، حاجتت برآورده نمى‌شود و به آرزوى خود نخواهى رسيد و خواسته تو تحقّق نمى‌يابد.

اينكه او كلامش را با سوگند به خدا بيان كرد، مايه تعجّب و شگفتى حسين بن عُلوان گرديد، لذا به او گفت:

« وَ ما عَلَّمَكَ رَحِمَكَ اللّهُ؟.»

تو از كجا مى‌دانى؟ خدا تو را بيامرزد. وى در جواب گفت : از امام صادق u شنيدم كه فرمود: در يكى از كتابها خوانده‌ام كه خداى متعال فرموده است: به عزّت و جلالم و به بزرگوارى و رفعت و استيلايى كه بر عرش دارم سوگند، هر كس كه به غير من اميد بندد نااميدش خواهم كرد و نزد مردم به او جامه خوارى مى‌پوشانم و او را از تقرّب به خود مى‌رانم و پيوندش را از خود مى‌برم.

در ادامه اين روايت خداى سبحان اين نكته را يادآور مى‌شود: سختى و گرفتارى را من براى بنده‌ام پيش مى‌آورم و ايجاد و رفع آن فقط به دست من است، آن وقت چگونه او دست نياز به سوى ديگرى دراز كرده، به غير من دل مى‌بندد، در صورتى كه آنها در به وجود آوردن سختيها نقشى نداشته و قطعاً در برطرف ساختن آن نيز قدرت و توانايى نخواهند داشت:

« اَيُأَمِّلُ غَيْرى فى الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجوُ غَيْرى وَ يَقْرَعُ بالْفِكْرِ بابَ غَيْرى؟ وَ بِيَدى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقةٌ وَ بابى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانى» يعنی " آيا در سختى و گرفتاريها غير مرا مى‌طلبد، در حالى كه گرفتارى ها به دست من است و آيا به غير من اميدوار است و در انديشه خود درِ خانه جز مرا مى‌كوبد؟! با آنكه كليد همه درهاى بسته نزد من است و درِ خانه من به روى كسى كه مرا بخواند، باز است."

« فَمَنْ ذَالَّذى اَمَّلَنى لِنَوائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دوُنَها؟ » يعنی "كيست كه در گرفتاريهايش به من اميد بسته است و من او را با گرفتارى هايش رها كرده ام."

« وَ مَنْ ذَالَّذى رَجانى لِعَظيمَة فَقَطَعْتُ رَجائَهُ مِنّى؟» يعنی " و كيست كه در كار بزرگى، به من اميد بسته است و من اميدش را از خود بريده باشم؟"

« جَعَلْتُ آمالَ عِبادى عِنْدى مَحْفوُظَةً فَلَمْ يَرْضوُا بِحِفْظى وَ مَلأَْتُ سَماواتى مِمَّنْ لايَمَلُّ مِنْ تَسْبيحى وَ أَمَرْتُهُمْ اَنْ لا يُغْلِقوُا الأَْبْوابَ بَيْنى وَ بَيْنَ عِبادى، فَلَمْ يَثِقُوا بِقَوْلى» يعنی " من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشتم، ولى آنها راضى نشدند كه آرزوهايشان نزد من محفوظ باشد (بلكه مى‌خواهند به دست خودشان و يا ديگران نگهدارى شود، چون اگر راضى بودند آرزوهايشان نزد من باشد سراغ ديگران نمى‌رفتند؛ و از اينجا معلوم مى‌شود مرا به خدايى نپسنديدند و يا به من اعتماد نكردند) و آسمان هايم را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمى‌شوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى آنان (بندگان) به قول من اعتماد نكردند."

« أَلَمْ يَعْلَمْ [أَنَّ] مَنْ طَرَقَتْهُ نائِبَةٌ مِنْ نَوائِبى أَنَّهُ لا يَمْلِكُ كَشْفَها اَحَدٌ غَيْرى اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنى» يعنی " آيا (كسى كه به غير من اميدوار است) نمى‌داند كه اگر براى او حادثه‌اى پيش آيد، جز به اذن من كسى نمى‌تواند آنرا برطرف سازد؟"

« فَمالِىَ أراهُ لا هِياً عَنّى، اَعْطَيْتُهُ بِجُودى مالَمْ يَسْأَلْنى ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ يَسْأَلْنى رَدَّهُ وَ سَأَلَ غَيْرى.» يعنی " پس چرا از من غافل و روى گردان است، من با جود و بخشش خود، آنچه را از من نخواست به او دادم، سپس آن را از او گرفتم و او برگشتش را از من نخواست و از غير من طلب كرد."

بدون درخواست انسان، خداوند نعمتهاى بى شمارى را به او ارزانى داشت، از قبيل: بدن سالم، چشم و گوش سالم، پدر، مادر، رفيق و استاد. حتى قبل از تولّد، خداوند از پيش نعمتها را براى انسان فراهم كرد، غذايش را در سينه مادر قرار داد؛ ولى وقتى جهت آزمايش برخى نعمتها را از او باز مى‌ستاند، سراغ ديگران مى‌رود و سراغ كسى كه نعمت بدو ارزانى داشته، نمى‌رود!

« أَفَيَرانى أَبْدَأُ بالْعَطاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ اُسْأَلُ فَلا اُجيبُ سائِلى؟» يعنی " من كه در ابتدا و پيش از درخواست او عطا مى‌كنم، مى‌پندارد هنگامى كه از من تقاضا كند به او جواب نمى‌دهم؟!"

« اَبَخيلٌ أَنَا فَيُبَخِّلُنى عَبْدى؟» يعنی " آيا من بخيلم كه بنده‌ام مرا بخيل مى‌پندارد؟!"

« أَوَلَيْسَ الْجُودُ وَالْكَرَمُ لى؟» يعنی " آيا هر جود و كرمى از من نيست؟!"

« أَوَلَيْسَ الْعَفْوُ وَالرَّحمَةُ بِيَدى ؟ » يعنی " آيا عفو و رحمت در دست من نيست؟!"

« أَوَلَيْسَ أَنَا مَحَلَّ الامالِ؟ » يعنی " مگر من محلّ آرزوها نيستم؟!"

« فَمَنْ يَقْطَعُها دُونى؟ » يعنی " بنابراين چه كسى جز من مى‌تواند آرزوها را قطع كند؟!"

« أفَلا يَخْشى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ يُؤَمِّلُوا غَيْرى، فَلَو أَنَّ اَهْلَ سَماواتى وَ اَهْلَ أَرْضى أَمَّلوُا جَميعاً ثُمَّ أَعْطَيْتُ كُلَّ واحِد مِنْهُمْ مِثْلَ ما أَمَّلَ الْجَميعُ ما انْتَقَصَ مِنْ مُلْكى مِثْلَ عُضْوِ ذَرَّة وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ ؟» يعنی " آيا آنان كه به غير من اميد دارند، نمى‌ترسند (از عذاب يا قطع كردن آرزوهايشان يا از مقام قرب و يا از اينكه نعمتهاى خود را از آنان قطع كنم؟) اگر همه اهل آسمانها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدوارى همه آنان بدهم، به قدر عضو مورچه‌اى از ملك و فرمانروايى من كاسته نمى‌شود و چگونه كاسته شود از ملكى كه من قيّم آن هستم؟ "

زندانی شدن حضرت يوسف u

بعد از اینکه حضرت یوسف u خواب دو زندانی را تعبیر کرد و فرمود یکی از شما به زودی آزاد خواهید شد و ساقی پادشاه می شود... وقتی موعد آزادی آن شخص رسید ، حضرت یوسف u به او فرمودند که وقتی پیش سلطان رفتی ، داستان مرا برایش تعریف کن تا من آزاد شوم. البته زندانی به امر خدا فراموش کرد که این مطلب را به سلطان بگوید.

جبرييل در زندان نزد حضرت يوسف آمد و گفت : اي يوسف چه كسي ترا زيباترين مردم قرار داد ؟

فرمود : پروردگار .

گفت : چه كسي ترا نزد پدر محبوب ترين فرزندان قرار داد ؟ فرمود : خدايم .

گفت : چه كسي كاروان را به سوي چاه كشانيد ؟ فرمود : خداي من .

گفت : چه كسي سنگي كه اهل كاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدا .

گفت : چه كسي از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدايم .

گفت : چه كسي ترا از كيد زنان نگه داشت . فرمود : خدايم .

گفت اينك خداوند مي فرمايد : چه چيز ترا بر آن داشت كه به غير من نياز خود را باز گويي ، پس هفت سال در ميان زندان بمان (به جرم اينكه به ساقي سلطان اعتماد كردي و گفتي : مرا نزد سلطان ياد كن )

و در روايت ديگر دارد كه خداوند به وي وحي كرد : اي يوسف چه كسي آن رويا را به تو نماياند ؟ گفت : تو اي خدايم .
فرمود : از مکر زن عزيز مصر چه كسي ترا نگه داشت ؟ عرض كرد : تو اي خدايم .

فرمود : چرا به غير من استغاثه كردي و از من ياري نجستي ، اگر به من اعتماد مي كردي از زندان ترا آزاد مي كردم به خاطر اين اعتماد به خلق ، هفت سال بايد در زندان بماني .

يوسف آن قدر در زندان ناله و گريه كرد كه اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد يك روز گريه كند و يك روز آرام بگيرد .

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله دعا مى كرد و مى گفت : « اللهم لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا » ام سلمه اعتراض كرد. حضرت پاسخ دادند و فرمودند: خداوند حضرت يونس را يک چشم به هم زدن به خود واگذار نمود وبه سرش آن بلا آمد.[4]



[1] - به نقل از تفسير الميزان، ذيل آيه 186 سوره بقره.

[2] - انعام/14.

[3] - مجلسی، محمدباقر؛ پیشین ، ص 138، حدیث 23

[4] - تفسير قمى /2/ 75

 
طراح و برنامه نویس: اکین