ايمان PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۰۱

سخنرانی حجه الاسلام صفری در مسجد جامع گرمی – رمضان 91

ايمان

ايمان از « امن» به معنای امنيت يافت ، گرفته شده ، و از باب افعال است . بنابراين از لحاظ لغت « ايمان » در جائی به کار می رود که انسان از هرگونه سوء و تهديدی و خطری ، امنيت داشته باشد . اين معنای لغوی ، معنای مذهبی نيز به خود گرفته است . چراکه به کسی می گويند ايمان دارد که کاملا از عذاب خدا و آتش جهنم و هرگونه غم و ناراحتی عالم آخرت در امان باشد .

شرط امنيت کامل

ولی در اينجا اين سوال پيش می آيد که اين امنيت کی و چگونه حاصل می شود ؟ انسان در چه وقتی از ناگواريها و سختيهای عالم آخرت احساس امنيت می کند ؟

ممکن است افرادی از فرط جهالت ، هيچ خطری را احساس نکنند . چون آنها نمی دانند که در پيش روی آنها چه خبر است ؟ ممکن است انسان آنقدر به مسائل دنيوی سرگرم شود ، به خانه ، فرزند ، ماشين ، و دهها چيز ديگر و اصلا فراموش کند که که مرگ و قبری و آخرتی وجود دارد.

گاهی انسان می بيند چقدر غافل است . جنازه ای را بر دوش گرفته و به عالم قبر می برد او در وحشت کبری گرفتار است و من در آرامش کامل ، او از ترس ناله می کند و من خندانم ، او به اطرافيان و فرزندان التماس می کند که مرا نبريد يا آرام ببريد ، ولی من از همه اينها غافلم . حضرت امير u می فرمايند فَإِنَّكُمْ لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ لَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا وَ قَرِيبٌ مَا يُطْرَحُ الْحِجَابُ وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنْ سَمِعْتُمْ وَ هُدِيتُمْ إِنِ اهْتَدَيْتُم‏

انسان غافل ، در مسیر کمال حرکت نمی کند و عمرش می گذرد و تنها هنگام ديدن ملک الموت متوجه می شود که کار از کار گذشته است . و در آن هنگام می گويد :« رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَني‏ إِلى‏ أَجَلٍ قَريبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحين‏ خدای وقت بسيار اندکی می خواهم تا تقصيرات و کوتاهی های خود را جبران کنم . اما پاسخ روشن است فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُون.» انسان غافل وقتی بيدار می شود که ديگر جبرانش غير ممکن است.

اما کسی که می خواهد واقعاً از آـش جهنم و خشم وغضب خدای عالم امنيـ پيدا کند آيا صرف اينکه انسان کلمه شهادت بگويد امنيت پيدا می کند ؟ آيا صرف اينکه بگويد من مسلمانم احساس امنيت می کند ؟ هيچ کس نمی تواند به اين سوال پاسخ مثبت دهد و بگويد بلی هرکس کلمه شهادت را بگويد و يا با ادعای اسلام در آخرت در امان است . دليلش همين نا امنی است که در وجود ما موج می زند.

حضرت امير u با قسم موکّد می فرمايد :« وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ وَ مِنَ الرَّجُلِ بِأَخِيهِ وَ عَمِّه[1] يعنی " به خدا قسم فرزند ابی طالب به مرگ ، از انس طفل به پستان مادر و از انس مرد به برادر و عمويش ، مأنوس تر است ."

اما ما از نام مرگ می ترسيم . آنقدر می ترسيم که می خواهيم باور نکنيم که مرگ وجود دارد . اگر احساس امنيت نمی کنيم معنايش اين است که ايمان کامل نشده است و الا ايمان امنيت می آورد . همانطوريکه خدای متعال در پاسخ به يهوديانی که خود را اولياء خدا معرفی می کردند ، می فرمايد قُلْ يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.»[2]

اينکه از رفتن به عالم آخرت واهمه داريم علامت اين است که امنيت لازم را که در پرتو ايمان کامل حاصل می شود به دست نياورده ايم. مردی از ابوذر پرسيد :« يَا أَبَا ذَرٍّ مَا لَنَا نَكْرَهُ الْمَوْتَ ؟ » چرا از مرگ می ترسيم ؟

ابوذر فرمود : « لِأَنَّكُمْ عَمَرْتُمُ الدُّنْيَا وَ أَخْرَبْتُمُ الْآخِرَةَ فَتَكْرَهُونَ أَنْ تُنْقَلُوا مِنْ عُمْرَانٍ إِلَى خَرَابٍ .»

آن مرد گفت :« فَكَيْفَ تَرَى قُدُومَنَا عَلَى اللَّهِ ؟»

ابوذر گفت : « أَمَّا الْمُحْسِنُ مِنْكُمْ فَكَالْغَائِبِ يَقْدَمُ عَلَى أَهْلِهِ وَ أَمَّا الْمُسِي‏ءُ مِنْكُمْ فَكَالْآبِقِ يُرَدُّ عَلَى مَوْلَاهُ

پرسيد حال ما در نزد خدا چگونه است ؟

فرمودند :« اعْرِضُوا أَعْمَالَكُمْ عَلَى الْكِتَابِ إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمگفت :

- پس رحمت خدا کجاست ؟

- فرمود رَحْمَةُ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ[3]

بنابراين ايمان بايد طوری باشد که انسان از مرگ و عالم آخرت احساس امنيت کند و نشانه اش اين است که از مرگ نمی ترسد . چراکه آنچه که برای آخرت فرستاده است بهتر از آن است که در اين دنيا اندوخته است . به همين دليل پيامبر اسلام o می فرمايند :« ما من شى ء اءحب الى الله من الايمان [4] يعنی " چيزى نزد خداوند محبوبتر از ايمان نيست .»

حالا سوال اين است که اين ايمان کی حاصل می شود و از چه طريقی بدست می ياد ؟ حضرت امير u می فرمايند:« الايمان تصديق بالجنان و اقرار باللسان و عمل بالاركان[5]يعنی " ايمان تصديق به قلب و اظهار و اعتراف به زبان و عمل به جوارح و اعضاست ."

کسی که اين سه را ندارد ايمان ندارد . حقيقت ايمان تسليم است و تسليم نيز سه مرحله دارد تا تمام آن سه مرحله حاصل نشده ايمان کامل نمی شود.

تسليم حقيقت ايمان

تسليم داراى سه مرحله است:

1. تسليم تن 2. تسليم عقل 3. تسليم دل .

هر يك از مراحل سه گانه را با مثالى بيان مى كنيم :

الف ) هر گاه دو نفر در نيروى جسمى با يكديگر به رقابت بپردازند، آن كه در اين نبرد شكست مى خورد از ستيز و جنگ باز مى ايستد و تسليم فرد غالب مى شود، اين نوع تسليم ، تسليم « تن و جسم » است .
ب ) اگر دو نفر با يكديگر به مباحثه علمى بپردازند و يكى با قدرت منطق و استدلال طرف مقابل شكست مى خورد، از بحث و مباحثه باز مى ايستد و تسليم مى شود، اين گونه تسليم ، تسليم « عقل و فكر» است .
ج ) مرحله ديگر، تسليم « قلب و دل » است . چه بسا كسى در مقابل فردى ، به دليل قدرت فوق العاده جسمى اش ، از نظر قدرت بدنى تسليم شود و نيز به سبب قدرت علمى بالاى او، در برابر منطق و استدلال قوى او از نظر عقل و فكر و انديشه تسليم گردد، ولى قلب و دل او تسليم نباشد. و اين پايانش از تعصب و عناد و لجاج و يا براى حفظ منافع شخصى است . تسليم عقل و دل آن گاه به وجود مى آيد كه انسان فراتر از تسليم تن و عقل با تمام وجود تسليم شود، اگر اين مرحله از تسليم تحقق يابد، ايمان - كه همان تسليم قلب و دل است - به وجود آمده است ، زيرا حقيقت ايمان ، تسليم قلب و دل است .

شدت و ضعف ايمان

ايمان شدت و ضعف دارد و مانند نور است . هرکس می تواند مقدار ايمان خود را بسنجد و ببيند که ايمانش چقدر است . حضرت علی u می گويد وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ .»[6] اين ايمان آن حضرت است . ما چگونه ايم ؟ چقدر بدهند دروغ می گوييم و وقتی دينا و يامان در مقابل هم قرار گرفتند درمقابل چقدر دنيا می ايستيم ، همان اندازه ايمان داريم.

مهمان خدايم

مى گويند: وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت با جلال و تشريفات حكومتى مى رفتند، هرجا كه منزل مى كردند، خيمه حكومتى مى زده اند، آشپزها مشغول پختن مى شدند.

در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود.خيمه اى زده بودند. براى اينكه هوا خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند. وقت غذا خوردن شد، سفره پهن كردند، انواع حلويات، شيرينى ها، خوراكى ها، پختنى ها در سفره چيدند. تا خواست بخورد ديد از دور چند گوسفند را چوپانى جوانى مى چراند و در اثر گرما و سوزش آفتاب اين چوپان بيچاره سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه آن بهره گيرد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى سوزاند.حجاج كذائى از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاثر شد و به غلامان گفت: برويد اين چوپان را بياوريد.

رفتند كه چوپان را بياورند. چوپان هرچه گفت من با امير كارى ندارم، امير كى هست؟ گوش ندادند و گفتند حكم و دستور است و بالاخره به زور بيچاره چوپان را نزد حجاج بردند.

حجاج به او گفت: از دور ديدم كه تو گرما زده اى، ناراحتى، متاثر شدم. گفتم: بيا زير سايه خيمه استراحت كن.

گفت: نمى توانم بنشينم.

پرسيد: چرا؟

گفت: من اجيرم، مامور حفظ گوسفندانم. چطور بيايم زير سايه خيمه؟ من بايد بروم گوسفندانم را بچرانم.
گفت: نمى خورم.

پرسيد: چرا نمى خورى؟

گفت: جاى ديگر وعده دارم.

حجاج پرسيد: جاى ديگر؟مگر بهتر از اينجا هم جائى هست؟

چوپان گفت: بلى.

گفت: بهتر از طعام سلطنتى هم مگر هست؟

گفت: بله بهتر، بالاتر.

پرسيد: مهمان چه كسى هستى؟ به چه كسى وعده دادى؟

گفت: مهمان رب العالمين، من روزه هستم. روزه دار مهمان خدا است.

چوپان بيابانى است. اما خداوند معرفت و ايمان به او داده. در اين بيابان گرم و سوزان روزه مى گيرد و مى گويد: مهمان خدايم.افطارم نزد خداست، بهتر و بالاتر. اينجا حجاج نتوانست نفس بكشد، با خدا ديگر نمى توانست در بيفتد.

جورى جواب داد كه حجاج را ساكت كرد و نتوانست حرف بزند.

حجاج گفت: خيلى خوب. روزها فراوان است، تو بخور فردا عوضش را بگير.

چوپان گفت: خيلى خوب به شرطى كه سندى به من بدهى كه من فردا زنده باشم، روزه بگيرم. از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟

حجاج ديد باز نمى شود با اين دانشمند حقيقى، مؤمن بالله و راستى دانا چه بگويد. مجسمه جهل در برابر مجسمه علم و ايمان است. حجاج جاهل مطلق، بالاخره ديد نمى تواند جوابش را بدهد، گفت: اين حرف ها را كنار بگذار چنين خوراك لذيذ و طيبى ديگر كجا نصيب تو مى شود؟ تو چرا اين قدر پا به روزى خودت مى زنى؟ چرا اينقدر نادانى؟

چوپان گفت: حجاج آيا تو آن را طيب خوش طعم كرده اى؟

اى حجاج بدبخت اگر خداوند يك دندان دردى به تو بدهد، همه اين حلواها و مرغ ها هيچ است. اگر عافيت باشد نان جو شيرين است و لذت دارد، اگر عافيت نباشد مرغ و پلو، زهر است.

چوپان است ولی ايمانی دارد که با تمام قد در مقابل هوای نفس ايستاده است . ما در مقابل دوست و همسايه و فاميل و فرزند کوتاه می آييم و در آخر می گوييم نتوانستم . ريشه اين نتوانستنها همان ضعف ايمان است . بايد هر روز بر خداشناسی خود بياافزاييم.

چگونه خدا را شناختى

سقائى براى مرحوم حكيم بزرگ آب مى آورد (معلوم است كه قبلا لوله كشى نبود، سقا با مشك آب را به منزل حكيم مى آورده) روزى حكيم از سقا باشى پرسيد: خدا را چطور شناختى؟ گفت: از اين مشكى كه روى دوشم هست.

حكيم پرسيد: چطور؟

سقا گفت: اين مشكى كه الان روى دوش دارم يك سوراخ بيشتر ندارد همان دهانى كه آب داخلش مى كنند و خالى مى كنند. يك دهان بيشتر ندارد و من سر مشك را مى پيچانم. علاوه بر اين با بند مى بندم. مع الوصف از آن آب مى چكد. اما نگاه به خود مى كنم بالا و پائين چند سوراخ.شكمم پر از آب و خوراك است اما نه از بالا مى چكد نه از پائين. بگو تبارك الله احسن الخالقين .

اين موعظه ها و مراسم و برنامه های فرهنگی و اين حوادثات و اتفاقات که در اطراف ما می افتد بر ايمان ما نيافزايد ، مغیون هستيم .

غلام و خدا

مردى مى خواست غلامى را خريدارى كند.

غلام گفت: از تو مى خواهم اين سه شرط را مراعات كنى:

هنگامى كه وقت نماز شد مرا از انجام نماز جلوگيرى نكنى.

روزها در خدمت تو باشم نه شب ها.

براى من يك خانه و اطاق جداگانه اى كه هيچ كس به آنجا نيايد تهيه كن.

خريدار گفت: اشكالى ندارد اين سه شرط را مراعات مى كنم.اكنون اين خانه ها را گردش كن، هركدام را مايل هستى انتخاب كن. غلام خانه را ديدن كرد، در ميان خانه ها يك خانه خرابه اى را انتخاب نمود.

خريدار گفت: چرا خانه و اطاق خراب را برگزيدى؟!

غلام گفت: آيا نمى دانى كه خانه خراب، در صورت توجه به خدا آباد و باغستان است؟!

غلام شبها به آن اطاق خلوت رفته و با خداى خود راز و نياز نموده و گريه ها مى كرد.

شبى مولاى اين غلام، مجلس بزم و شراب و ساز و آواز تشكيل داده و گروهى مهمان او بودند.پس از پايان شب نشينى شيطانى و رفتن مهمانان، بلند شد و در حياط خانه گردش مى كرد، ناگهان چشمش به اطاق غلام افتاد، ديد قنديلى نور از آسمان به اطاق غلام سرازير است و غلام سر به سجده نهاده و با خداى خود مناجات مى كند و مى گويد: الهى! اوجبت خدمه مولاى نهارا و لولاه ما اشتغلت الا فى خدمتك ليلى و نهارى...فاعذرنى ربى .

پروردگارا! بر من واجب نمودى در روز خدمت مولاى خود را بكنم و اگر در روز بر من خدمت مولايم واجب نبود، شب و روز تو را پرستش مى كردم، مرا معذور بدار.

مولا فريفته غلام شد و تا طلوع فجر او را نگاه مى كرد و صدايش را مى شنيد. بعد از طلوع فجر ديد نور ممتد از آسمان به اطاق غلام ناپديد شد و سقف اطاق به هم پيوست. با شتاب نزد زوجه و زن خود آمد و جريان را گفت و از شگفتى آن، هردو مبهوت و متعجب گشتند. وقتى كه شب بعد شد، نيمه هاى شب مولا و همسرش از اطاق بيرون آمده و ديدند بالاى اطاق غلام قنديلى، چراغى، از نور به آسمان كشيده شده و غلام در سجده در حال مناجات است، هنگامى كه طلوع فجر شد، غلام را خواستند. غلام نزد مولا و همسرش رفت.

مولا گفت: انت حر لوجه الله تعالى

تو را در راه خدا آزاد كرديم تا شب و روز خدمت و عبادت آن كسى « خدا» كه از او عذرخواهى مى نمودى باشى، و غلام را از قضيه و جريان ديدنى و شنيدنى خود با خبر كردند.

هنگامى كه غلام فهميد كه آنها از حالش با خبر شدند، دستهايش را بلند كرد و چنين گفت: الهى كنت اسالك ان لا تكشف سرى و ان لا تظهر حالى، فاذا كشفته فاقبضنى اليك.

خدايا! از درگاه تو مسئلت مى نمودم كه سر من آشكار نگردد و حالم ظاهر نشود اينك كه حال و سر من هويدا نمودى مرگ مرا برسان.فخز ميتا

دعايش مستجاب شد. همانجا افتاد و روحش به سراى جاويدان پرواز كرد.



[1] - بحارالأنوار 28 233

[2] - سوره جمعه آيه 6

[3] - الكافي 2 458

[4] - بحارالانوار، ج 64، ص 71

[5] - مستدرك ، ج 2، ص 274.

[6] - مستدرك‏الوسائل 12 97

 
طراح و برنامه نویس: اکین