مواسات ہ(1) PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۰۰

سخنرانی حجه الاسلام صفری در مسجد جامع گرمی – رمضان 91

مواسات

حضرت امير u فرمودند اختبروا شيعتي بخصلتين فإن كانتا فيهم فهم شيعتي محافظتهم على أوقات الصلوات و مواساتهم مع إخوانهم المؤمنين بالمال و إن لم تكونا فيهم فاعزب ثم اعزب ثم اعزب‏ .»[1]

حضرت امير u دو چيز را علامت شيعه خود می داند . يکی نماز اوّل وقت است و ديگری « مواساتهم مع إخوانهم المؤمنين بالمال .» مواسات در مال بابرادران دينی.

يکی از سخت ترين وظيفه که بر دوش مسلمانان است اين است که حق و حقوق همديگر را رعايت کنند. معلى بن خنيس كه از اصحاب امام صادق u است از آن حضرت سؤال كرد كه حق مسلمان بر مسلمان چيست ؟ حضرت فرمودند: من بر تو خائفم ، مى ترسم حقوق را بدانى و عمل ننمايى . معلى اظهار اميد كرد كه به قوه الهى عمل نمايم . آنگاه امام u هفتا از آسانترين حقوق را شمرد :

فرمودند :« أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ .» آنچه برای خود دوست می داری برای او هم بخواهی و آنچه برای خود نمی خواهی برای آن هم نخواهی.

پول حجّ را به فقیر داد

شخصى بنام عبدالله بن مبارك يك سال (در ميان مى‏رفت) به زيارت بيت الله حج مى‏كرد و طواف مى‏كرد و مدت پنج سال در اين امر مشغول بود.

در زمان حكومت مأمون يك وقت بيرون رفت در بعضى از سالها كه نوبت حج او بود پانصد مثقال طلا با خود براشت و متوجه بازار شد كه تدارك سفر حج بنمايد.

پس در خرابه‏اى كه بر سر راه او بود علويه‏اى را ديد كه مرغ مرده را برداشته و پرهاى او را مى‏كند و آن را پاك مى‏كند عبدالله بن مبارك به نزد او آمد و گفت: براى چه اين مرغ مرده را پر مى‏كنى مگر قرآن نخوانده‏اى كه خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد:

انما حرم عليكم الميته و الدم و لحم الخنزير گفت: مگر نمى‏دانى خوردن ميته حرام است؟

زن علويه گفت: از حال من سوال مكن و مرا به حال خود بگذار و از پى كار خود برو.

عبد الله گفت: از سخن او چيزى بخاطر من رسيد جوياى حال شدم تا اينكه گفت: اى عبدالله بدان كه من زنى سيده و علويه هستم فرزندان يتيم دارم شوهرم از دنيا رفته اين روز چهارم است كه چيزى خوردنى به دست من و بچه‏هايم نيامده است و چون كار به اضطرار رسيد اين مرغ ميته بر ما حلال است و من به غير از اين مرغ مرده چيزى به دست من نيامده اكنون مى‏خواهم آن را پاك كنم براى بچه‏هايم ببرم.

عبد الله گفت: چون اين حكايت را شنيدم از اين علويه با خود گفتم واى بر تو اى عبد الله كدام عمل بهتر از رعايت اين علويه و سادات خواهد بود پس آن علويه را گفتم دامنت را باز كن پانصد مثقال طلا كه داشتم همه را در دامن علويه ريختم و آن سال مكه نرفتم و به منزل خود مراجعت كردم چون حجاج مراجعت كردند من به استقبال ايشان رفتم به هر كس از حجاج مى‏رسيدم مى‏گفتم خداوند حج ترا قبول فرمايد ديدم او نيز به من همين دعا را مى‏نمايد.

و مى‏گويد: اى عبد الله آيا خاطر دارى كه فلان محل با ما چنين و چنان گفتى و مردم بسيار به من همين را مى‏گفتند من تعجب كردم كه امسال به حج نرفتم.

شب در عالم رويا ديدم رسول خدا صلى‏الله عليه و آله را كه فرمود اى عبدالله عجب مدار بدرستى كه چون تو به فرياد علويه و فرزندانش رسيدى من از خداوند متعال درخواست كردم كه ملكى به صورت تو بفرستد براى تو حج بنمايد حالا مى‏خواهى حج بكن و مى‏خواهى حج مكن بعد از اين. [2]

« وَ الْحَقُّ الثَّانِي أَنْ تَجْتَنِبَ سَخَطَهُ وَ تَتَّبِعَ مَرْضَاتَهُ وَ تُطِيعَ أَمْرَهُ .» حق دوّم اين است که او را خشمگين نکنی و رضايت او را بدست آوری و از دستور او اطاعت کنی.

«وَ الْحَقُّ الثَّالِثُ أَنْ تُعِينَهُ بِنَفْسِكَ وَ مَالِكَ وَ لِسَانِكَ وَ يَدِكَ وَ رِجْلِكَ .» او را با جان و مال و زبان و دست وپايت یاری کنی.

کمک به حيوان در نرد خدا ارزش دارد چه رسد به کمک به انسان .

کمک سيد محمد باقر شفتی به سگ گرسنه

در حالات حضرت آيت الله آقاى سيد محمد باقر شفتى ذكر شده كه آن مرحوم اوايل تحصيلات خود در نجف اشرف از حيث فقر بر او بسيار بد مى‏گذشت و غالبا ايشان از براى قوت لا يموت خود معطل بودند.

آخر الامر نجف را ترك كرد و به حوزه علميه اصفهان آمد در آنجا هم به او سخت مى‏گذشت.

فرموده بود: مدتى بر من گذشت نداشتم تا اينكه بسيار ضعيف شدم روزى در مدرسه نماز وحشتى آوردند تقسيم كردند به مقدار يك نماز هم به من دادند پيش خود گفتم مدتى است گوشت نخورده‏ام بهتر است قدرى گوشت بخرم رفتم بازار يك دانه جگر گوسفندى خريدم.

در مراجعت برخوردم بخرابه‏اى ديدم سگى در كنار خرابه از گرسنگى حال حركت ندارد و شير در پستان او خشكيده است مى‏گويد: دلم بحال سگ سوخت چون ديدم بچه‏هاى او به زير سينه او چسبيده‏اند من آن جگر را قطعه قطعه نمودم و به سوى او افكندم تا تمام شد آن سگ سر خود را بطرف آسمان بلند كرد و چند مرتبه صدا زد يقين كردم در حق من دعا كرد.

طولى نكشيد كه شفت كه محل اصلى من است يكى از ثروتمندان آنجا وجه زيادى براى من فرستاد و لكن در نامه قيد كرده بود كه راضى نيستم يك درهم آن را صرف كنى بلكه بايد آن را در نظر شخصى امينى بگذارى تا اينكه سرمايه كسب خود قرار دهد و از منافع آن استفاده كنى چون به دستور او عمل نمودم خداوند به من ثروت فوق العاده عنايت كرد كه چهار صد كاروانسرا و دو هزار دكان خريدم و يك دهى خريدارى نمودم كه مال التجاره او در هر سالى نهصد خروار برنج مى‏شد.

و در هر سال ماليات مستغلات من به فده هزار تومان مى‏رسيد (البته پول آنزمان) و عائله من حدود سيصد نفرند.[3]

امام سجاد u در دعای مکارم الاخلاق خطاب به خدای تعال عرض می کند :« وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَ لَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ .»

« وَ الْحَقُّ الرَّابِعُ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهُ وَ دَلِيلَهُ وَ مِرْآتَهُ .» چشم و راهنما و آينه او باشی .

مومن بايد برای برادر دينی خود مشاور امين و راهنمای صادق و مانند آيينه صاف باشد .

«وَ الْحَقُّ الْخَامِسُ أَنْ لَا تَشْبَعَ وَ يَجُوعُ وَ لَا تَرْوَى وَ يَظْمَأُ وَ لَا تَلْبَسَ وَ يَعْرَى .» نبايد در حالی که او گرسنه است و تو سير باشی ، او تشنه وتوسيراب ، او عريان و تو بالبلاس باشی .

دو همسایه فقیر و ثروتمند

دو همسايه بودند يکی ثروتمند و ديگری فقير. روزی کودک مرد ثروتمند به خانه برگشت و گريه می کرد. پدر و مادر از گریه او متألم شدند و سبب پرسیدند .گفت به خانه همسایه رفتم و ایشان طعام می‌خوردند مرا ندادند.

پدرش فرمود تا طعامهای گوناگون حاضر كردند.او چنانچه طریقه كودكان بدخو باشد می‌گریست و می‌گفت مرا از آن طعام كه در خانه همسایه می‌خوردند می‌باید داد.پدر درماند و به در خانه همسایه آمد و او را بیرون طلبید و گفت ای درویش! چرا باید كه از تو به ما رنجی رسد؟

درویش گفت : حاشا كه از من رنجی به شما رسد .

توانگر گفت : رنجی از این بدتر چه باشد كه پسر من به خانه تو آید ، تو با كسان خود طعام بخوری و او را ندهی تا گریه كنان باز گردد . و حالا به هیچ چیز آرام نمی‌گیرد و طعام شما می‌طلبد .

درویش زمانی سر در پیش افكند و گفت : ای خواجه! در ضمنِ این سرّی است. از من مپرس كه پرده من دریده می‌شود .

خواجه مبالغه كرد كه سرّ خود را بازگوی .گفت: بدان كه آن طعام كه می‌خوردیم بر ما حلال بود و بر پسر شما حرام . نخواستیم كه طعام حرام بدو دهیم .

خواجه گفت : سبحان الله! طعامی هست در شرع كه بر یكی حلال باشد و بر دیگری حرام؟

درویش گفت  كه در قرآن نخوانده‌ای كه هر كس درماند به بیچارگی و تنگدستی، مردار بر او حلال است و بر آن كه درمانده نباشد حرام؟  بدان كه سه روز عیال و اطفال من طعام نخورده بودند و به هیچ نوع چاره آن نتوانستم كرد . امروز در فلان ویرانه دراز گوشی مرده دیدم، قدری گوشت از وی ببریدم و آوردم و طعامی پختیم و می‌خوردیم كه كودك شما درآمد .صورتِ حال این بود كه به سمع شما رسید

خواجه كه این سخن بشنید، بسیار بگریست و گفت : واویلاه! اگر حضرت خداوند تعالی در روز قیامت با من عتاب كند كه در همسایگی تو چنین صورتی بود و تو از حال همسایه بی‌خبر بودی، چه جواب دهم؟ پس دست درویش بگرفت و به خانه خود آورد و از نقد متاعی كه داشت یك نیمه به وی داد. شبانه حضرت رسالت ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در واقعه دید كه او را می‌گویند : ای خواجه بدان شفقت كه با همسایه كردی گناهانت آمرزیده شد . و در مال تو بركت پدید آمد و فردا در بهشت همنشین من خواهی بود.

پيامبر o فرمودند :« ما امن بى من بات شبعانا و جاره جائع .»[4] آن كسى كه خودش شب سير بخوابد و همسايه او گرسنه باشد به من ايمان نياورده است .

باز فرمودند :« ما آمن بى من بات كاسيا و جاره عار.»[5] آن انسان مسلمانى كه خودش سير و همسايه اش در كنار او گرسنه باشد از گروه مؤ منين و پيروان واقعى قرآن شريف نيست .

چگونه شكم خود را سير كنم

در ايام خلافت امير المؤ منين على u براى حضرت حلواى شيرينى آوردند.

حضرت با انگشت مبارك ، قدرى از آن حلوا را برداشت و بو نمود و فرمود:

چه رنگ زيبا و چه بوى خوبى دارد؛ ولى على از طعم او خبر ندارد.كنايه از آن كه تا به حال حلوا نخورده ام.

اطرافيان گفتند: مگر حلوا براى شما حرام است ؟

حضرت فرمود حلال خدا حرام نمى شود؛ و ليكن چه گونه راضى شوم كه شكم خود را سير نمايم و حال آن كه در اطراف مملكت ما گرسنه ها زندگى مى كنند.[6]

انار خواستن زهرا از علی u

روزى على u به خانه آمد، ديد زهرا ( سلام الله عليها ) بيمار افتاده ، چون شدت بيمارى و تب آن بانو را ديد، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر كرد و گريست و فرمود: چه ميل دارى ؟ از من بخواه . فاطمه (س ) فرمود : اى پسر عمو! چيزى از شما نمى خواهم. على u دوباره اصرار نمود. آن بانوى معظمه قبول نكرد، و فرمود: پدرم رسول خدا o فرمود : از شوهرت على هرگز خواهش مكن ، مبادا خجالت بكشد. حضرت فرمود : اى فاطمه ! به جان من ، آن چه ميل دارى ، بگو. عرض كرد: حال كه قسم دادى ، اگر انارى باشد، خوب است . على u بيرون رفت و از اصحاب جوياى انار شده عرض كردند: فصل آن گذشته ، مگر آن كه چند دانه انار براى شمعون آوردند. حضرت خود را به در خانه شمعون رسانيد و در زد. شمعون بيرون آمد، ديد اسداللّه الغالب بر در است . عرض كرد: چه باعث شد كه خانه من را روشن نمودى ؟ حضرت فرمود: شنيدم از طايف براى تو انارى آوردند، اگر چيزى از آن باقى مانده يك دانه به من بفروش كه آن را براى بيمار عزيزى مى خواهم. عرض كرد: فداى تو شوم ، آن چه بود، مدتى است فروخته ام . آن حضرت به فراست علم امامت مى دانست كه يكى باقى مانده ، فرمود : جويا شو، شايد دانه اى باقى باشد و تو بى خبر باشى . عرض كرد: از خانه خود باخبرم . همسرش پشت در ايستاده بود، گفت و گو را شنيد، صدا كرد: اى شمعون ! يك انار در زير برگ ها ذخيره و پنهان كرده ام . آن را خدمت حضرت آورد. حضرت چهار درهم داد. شمعون گفت : يا على ! قيمت اين انار نيم درهم است . حضرت فرمود: همسرت براى خود ذخيره كرده بود و اضافه پول براى او باشد. آن را گرفت و با شتاب روانه خانه شد؛ اما در راه صداى ضعيف و ناله غريبى شنيد. از پى آن رفت تا داخل خرابه اى شد، ديد شخصى كور و بيمار غريب و تنها به خاك افتاده ، از شدت ضعف و مرض مى نالد. امام بر بالين او نشست و سر او را در بغل گرفت و پرسيد: اى مرد! چند روز است بيمار شده اى ؟ عرض كرد: اى جوان صالح ! من از اهل مداين هستم ، بسيار به قرض افتادم و مدتى است به كشتى سوار و به اين ديار آمدم كه شايد خدمت اميرمؤ منان برسم تا علاجى در قرض من نمايد، در اين حال مريض ‍ شدم و ناچار گرديدم . آن جناب فرمود: يك انار در اين شهر بود به جهت بيمار عزيزى داشتم كه به دست آوردم ؛ لكن اكنون نمى توانم تو را محروم كنم ، نصف آن را به تو مى دهم و نصف ديگر آن را براى او نگه مى دارم . آن گاه انار را نصف نمود و خود به دهان آن مريض مى گذاشت تا نصف تمام شد، آن گاه فرمود: آيا باز هم ميل دارى ؟ عرض كرد: بسيار دلم بى قرار است ، هرگاه نصف ديگر را نيز احسان نمايى ، كمال امتنان است . آن جناب سر خود را به زير افكند، به نفس خود خطاب نمود: يا على ! اين مريض در اين خرابه غريب افتاده ، از اين جهت به رعايت سزاوارتر است . شايد براى فاطمه وسيله ديگرى فراهم شود. پس نيم ديگر را نيز به او دادند. وقتى تمام شد، آن بيمار كور دعا كرد. حضرت با دست خالى ، متفكر و متحير كه چه جوابى به زهرا ( سلام الله عليها ) بگويد؛ زيرا به او وعده انار داده بود، از خرابه بيرون آمد؛ اما آهسته آهسته با عرق خجلت آمد تا به در خانه رسيد و از داخل شدن خانه شرم داشت . سر مبارك را از در خانه پيش برد تا بنگرد آن مخدره در خواب است يا بيدار. ديد آن بانوى معظمه عرق كرده و نشسته ، و طبقى انار نزد آن بانو است كه از جنس انار دنيا نيست و تناول مى فرمايد. خوشحال شده داخل خانه شد و از واقعه جويا شد. فاطمه ( سلام الله عليها ) عرض ‍ كرد: پسر عمو! وقتى تشريف برديد، زمانى نگذشت كه سلامتى بر من عارض شد. ناگاه دق الباب شد. فضّه رفت و ديد شخصى طبق انارى آورده كه آن را جناب اميرالمؤ منين داده كه براى سيده زنان ، فاطمه (س ) بياورم .[7]



[1] - جامع‏الأخبار ، ص35

[2] - ابن جوزى در تذكره الخواص، شيخ ذبيح الله محلاتى ج 2 رياحين ص 147 هم ذكر كرده است

[3] - اسرار معراج ص 85.

[4] - وسائل ، ج 5، ص 490.

[5] - مستدرك الوسائل ، ج 2، ص 80.

[6] - شبهاى پيشاور، ص 825 - مناقب موفق بن احمد خوارزمى و ابن مغازلى فقيه شافعى

[7] - فضايل الزهراء، ص 107 و 108.

 
طراح و برنامه نویس: اکین